
صبح یکشنبه چهارم مرداد، مقابل تالار وحدت، مردمی ایستاده بودند که اکبر عبدی برای هر نسلشان چهرهای متفاوت داشت؛ برای گروهی همان جوان بازیگوش و همیشه دیررسیده «باز مدرسهام دیر شد» بود، برای نسلی دیگر غلامرضای معصوم و شکننده «مادر»، برای عدهای استوار مکوندی در «ای ایران»، برای بسیاری عباس خاکپور «آدمبرفی» و برای مخاطبان سالهای بعد، بازیگری که حتی از میان انبوه فیلمهای کمرمق و کمدیهای مصرفی نیز گاه میتوانست لحظهای ناب بیرون بکشد.
پیکر او صبح چهارم مرداد از پهنه رودکی و مقابل تالار وحدت تشییع و برای خاکسپاری به قطعه هنرمندان بدرقه شد. اکبر عبدی شامگاه جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵، در ۶۶ سالگی و پس از ماهها درگیری با بیماری قلبی درگذشت. برخی گزارشها محل مرگ را بیمارستان و علت نهایی را ایست قلبی اعلام کردند و در روایتی دیگر، مرگ او در منزل بر اثر عوارض بیماری قلبی عنوان شد. او در اردیبهشت همان سال بر اثر سکته قلبی بستری شده و پس از حدود سه هفته درمان از بیمارستان مرخص شده بود.
اکنون که آخرین بدرقه انجام شده، پرسش فقط این نیست که اکبر عبدی در چند فیلم و سریال بازی کرد یا چند نسل را خنداند. پرسش مهمتر این است که سینمای ایران با یکی از نادرترین استعدادهای غریزی خود چه کرد؛ بازیگری که روزگاری علی حاتمی، ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی و محسن مخملباف برای تواناییهایش شخصیت مینوشتند، اما در سالهای پایانی زندگی غالباً به فیلمهایی پناه برد که نه در اندازه او بودند و نه چیزی به میراثش اضافه کردند.
پسری که همیشه دیر میرسید
اکبر عبدی آقاباقر، چهارم شهریور ۱۳۳۹ در محله نازیآباد تهران به دنیا آمد. از هنرجویان مدرسه هنر و ادبیات صداوسیما بود و فعالیتش را در پایان دهه ۱۳۵۰ و آغاز دهه ۱۳۶۰ از تلویزیون شروع کرد. «محله برو بیا»، «محله بهداشت» و «مثلآباد» مقدمات شهرتش را فراهم کردند، اما «باز مدرسهام دیر شد» در سال ۱۳۶۲ بود که چهره او را به حافظه عمومی سپرد؛ جوانی بیش از بیستساله که با تسلط بر بدن، صدا و حالات صورت، دانشآمندی بازیگوش و کمسنتر از خودش را باورپذیر میکرد.
از همان ابتدا، یکی از رازهای عبدی آشکار بود: او برای بازیکردن منتظر دیالوگ نمیماند. پیش از آنکه حرف بزند، بدنش نقش را معرفی میکرد؛ نحوه راهرفتن، افتادن شانهها، …











