
یادداشت مهمان، جهانگیر غفاری: در تاریخ معاصر خلیج فارس، کمتر دورهای را میتوان یافت که امنیت منطقه تا این اندازه با بحرانهای همزمان مواجه بوده باشد. از مناقشه هستهای ایران و رقابت قدرتهای بزرگ گرفته تا نگرانیهای امنیتی کشورهای عربی منطقه و حضور نظامی بازیگران فرامنطقهای، مجموعهای از عوامل در کنار یکدیگر محیطی ایجاد کردهاند که در آن فاصله میان بحران سیاسی و رویارویی نظامی بهشدت کاهش یافته است.
پرسش اساسی این است که چرا هر بار مسیر دیپلماسی هستهای میان ایران و غرب با بنبست مواجه میشود، سایه تنش نظامی در خلیج فارس، بهویژه در تنگه هرمز، پررنگتر میشود؟
پاسخ به این پرسش را نمیتوان صرفاً در چارچوب اختلاف سیاسی میان ایران و ایالات متحده جستوجو کرد. آنچه در این منطقه جریان دارد، حاصل تعامل چند روند پیچیده است: رقابت راهبردی میان قدرتهای بزرگ، نگرانیهای امنیتی بازیگران منطقهای، شکست فرآیندهای اعتمادسازی، تغییر موازنه قدرت و نبود چارچوبی پایدار برای مدیریت اختلافات.
تنگه هرمز در این میان تنها یک آبراه جغرافیایی نیست؛ بلکه نقطهای است که امنیت انرژی جهانی، ژئوپلیتیک منطقهای و رقابتهای نظامی در آن به یکدیگر پیوند میخورند. این گذرگاه دریایی یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان است و هرگونه بیثباتی در آن میتواند پیامدهایی فراتر از مرزهای خلیج فارس داشته باشد.
با این حال، اهمیت هرمز تنها به نفت و تجارت دریایی محدود نمیشود. این منطقه به نمادی از مسئلهای عمیقتر تبدیل شده است: اینکه رقابت میان دولتها چگونه میتواند از مرحله فشار سیاسی و بازدارندگی به مرحله برخورد نظامی منتقل شود. پاسخ را باید در منطق تشدید بحران و شکست مدیریت رقابت جستوجو کرد.
از پرونده هستهای تا چرخه تشدید بحران
بحران هستهای ایران طی دو دهه گذشته یکی از مهمترین پروندههای امنیتی در نظام بینالملل بوده است. این بحران نشان داد که حتی اختلافات عمیق میان دولتها، زمانی که با بیاعتمادی گسترده همراه باشند، میتوانند از طریق دیپلماسی مدیریت شوند.
توافق هستهای سال ۲۰۱۵ میان ایران و گروه ۱+۵ نمونهای از تلاش جامعه بینالمللی برای جایگزین کردن مذاکره به جای تقابل بود. این توافق تمامی اختلافات میان ایران و غرب را حل نکرد، اما توانست …












