
چند روز بعد، والدینِ مضطرب به دفتر مدرسه فراخوانده میشوند. دیالوگها معمولاً آشنا و تکراریاند: «پسرتان تمرکز ندارد»، «دخترتان نمیتواند چهل و پنج دقیقه آرام بنشیند»، «بهتر است او را به یک متخصص نشان دهید.»
و به همین سادگی، بذرِ یک برچسبِ سنگین کاشته میشود: «اختلال نقص توجه» یا «بیشفعالی» (ADHD).
ما در عصری زندگی میکنیم که آستانه تحمل ساختارهای آموزشی و زیستیِ ما برای پذیرش «کودکیِ طبیعی» به شدت پایین آمده است. مقاله پیش رو، نه نفیِ وجود اختلالات واقعیِ عصبی-رشدی (که نیازمند تشخیص و مداخله تخصصیاند)، بلکه نقدی است بر پدیده «پزشکیسازی کودکی» (Medicalization of Childhood)؛ فرایندی که در آن، رفتارهای کاملاً طبیعی، پرانرژی و اقتضائاتِ سنِ رشد، به عنوان بیماری یا اختلال تلقی میشوند تا راهی برای کنترل و «رام کردن» کودک پیدا شود.
کودکانِ دیروز، بیمارانِ امروز؟
اگر به گذشتهای نه چندان دور نگاه کنیم، کودکی که از دیوار راست بالا میرفت، بلند میخندید، زود خسته میشد یا در خیالاتش غوطه میخورد، صرفاً یک «کودک» بود؛ شاید کمی شیطونتر یا بازیگوشتر. اما چه شد که این ویژگیهای حیاتی، ناگهان به فهرست اختلالاتِ نیازمندِ درمان راه پیدا کردند؟
پاسخ را نباید در تغییر ژنتیکی کودکان جستجو کرد، بلکه باید به تغییراتِ محیطی و ساختاریِ خودمان نگاه کنیم. ما فضای زندگی کودکان را از حیاطهای فراخ و کوچههای امن، به آپارتمانهای شصت متریِ بدونِ حیاط تقلیل دادهایم. سپس آنها را در کلاسهایی حبس میکنیم که از آنها میخواهند ساعتها روی صندلیهای چوبیِ خشک، بیحرکت و در سکوتِ مطلق بنشینند و به مفاهیم انتزاعی گوش دهند. وقتی کودک — که ذاتاً برای حرکت، لمس کردن، دویدن و کشفِ جهانِ پیرامون برنامهریزی شده است — در این قالبِ تنگ و غیرطبیعی جا نمیگیرد، به جای آنکه از خود بپرسیم «آیا این محیط برای یک کودک هفتساله مناسب است؟»، بلافاصله انگشت اتهام را به سمت کودک میگیریم و میپرسیم: «مغز این کودک چه مشکلی دارد که نمیتواند خودش را با محیط تطبیق دهد؟»
این دقیقاً همان نقطهای است که سیستم، ناکارآمدیِ خود را پنهان میکند و تقصیر را به گردنِ قربانیِ کوچکِ خود میاندازد.
توهم استانداردسازی و مرگِ عاملیتِ کودک
مدارس و سیستمهای …












