
اگر پای درددلهایشان بنشینیم، هیچکس نیتِ بدی ندارد؛ همه از عشقی عمیق و نگرانی برای آیندهای مبهم حرف میزنند. والدینی که با تمام توان تلاش میکنند تا فرزندشان فردایی امنتر، مجهزتر و شاید جهانیتر داشته باشد. در جامعهای که اخبارِ نااطمینانی از آینده هر روز به گوش میرسد، طبیعی است که غریزه والدگری به سمت «تجهیز حداکثری» کودک برای بقا یا حتی مهاجرت در آینده سوق پیدا کند.
اما در میان این تلاشهای عاشقانه و البته مضطربانه، پرسشی ظریف و حیاتی پنهان شده است: آیا ما در مسیر ساختنِ «آینده» برای کودکانمان، ناخواسته «اکنونِ» آنها را از دست نمیدهیم؟
اضطرابِ جمعی و کودکیهایی که زود بزرگ میشوند
امروزه در بخش بزرگی از طبقه متوسط، نوعی نگاه به تربیت شکل گرفته که میتوان آن را «تربیت برای فردایی دیگر» نامید. هیچ والد و هیچ نهاد آموزشیای در این میان مقصرِ مطلق نیست؛ این بازتابِ یک اضطراب جمعی است. ما از سرِ دلسوزی، تقویمِ روزانه کودک را با کلاسهای متعدد پر میکنیم تا رزومهاش از همان خردسالی برای روز مبادا آماده باشد. اما این رویکرد، بارِ روانیِ سنگینی بر شانههای نحیفِ کودک میگذارد. کودکی که هنوز زبان مادری، قصههای سرزمینش و طبیعتِ اطرافش را به خوبی کشف نکرده، درگیرِ یادگیریِ نمادها و مهارتهایی برای سرزمینی دیگر و زمانی دیگر میشود.
در این فضا، کودک دیگر فرصت نمیکند کودکی کند. او تبدیل به یک «پروژه» میشود که باید به ثمر بنشیند. این در حالی است که بر اساس رویکردهای انسانگرایانه در آموزش، کودک یک انسانِ کامل در «همین لحظه» است، نه صرفاً پیشنویسی برای یک بزرگسالِ موفق در آینده.
ریشهها پیش از بالها
تمثیل معروفی هست که میگوید ما باید به کودکانمان دو چیز بدهیم: اول «ریشه» و دوم «بال».
نگرانی از آینده باعث شده تا ما تمام تمرکزمان را بر دادنِ «بال» (مهارتهای زبانی، رزومه تحصیلی و آمادگی برای رفتن) بگذاریم و از «ریشه» غافل شویم. ریشه یعنی پیوند با خاک، با فرهنگ، با خانواده و با محیطِ زیستِ اکنونِ کودک.
درختی که ریشههای عمیقی در خاکِ خود ندوانده باشد، حتی اگر شاخ و برگِ زیبایی پیدا کند، با اولین طوفانِ بحرانهای هویتی در نوجوانی یا جوانی آسیب میبیند. کودکانی …








