
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین این ویژگی در هر دو اثر اصلی مولانا، یعنی مثنوی معنوی و غزلیات شمس، دیده میشود؛ اما در هرکدام جلوهای متفاوت دارد. مثنوی بیشتر بر روایت، حکایت، گفتوگو و شرح اندیشه استوار است، در حالی که غزلیات شمس میدان شور، موسیقی، خطاب، بداهه و جهشهای معنایی است.
محمدرضا شفیعی کدکنی نیز در بررسی غزلهای مولانا بر تفاوت این دو جهان تأکید میکند و غزلیات شمس را حاصل بیتابی و فوران خلاقانه میداند، در حالی که مثنوی را بیشتر حاصل اندیشهورزی عارفانه و تفکر منسجم مولانا معرفی میکند. عرفان در شعر مولانا
نگرش عرفانی در شعر مولانا فقط یکی از موضوعات شعر او نیست؛ نیرویی است که شکل شعر را نیز تغییر میدهد. برای فهم شعر مولانا، شاید لازم باشد پیش از توجه به وزن، قافیه، تصویر و داستان، با جهانبینی عرفانی او آشنا شویم.
در نگاه مولانا، جهان مجموعهای از اشیای مستقل و بیارتباط نیست. انسان، عشق، طبیعت، مرگ، جدایی و وصال، بخشهایی از حرکتی بزرگتر هستند. به همین دلیل، شعر او دائماً از یک سطح معنایی به سطحی دیگر میرود.
یک داستان ساده میتواند به مسئلهای عرفانی تبدیل شود؛ گفتوگویی روزمره ممکن است به بحثی درباره نفس و حقیقت برسد و تصویری طبیعی مانند دریا، آتش یا باد، معنایی روحانی پیدا کند. عرفان چگونه زبان مولانا را تغییر میدهد؟
وقتی تجربه عرفانی به شور و سماع نزدیک میشود، زبان نیز از توضیح مستقیم فاصله میگیرد. در بسیاری از شعرهای مولانا، موسیقی و ریتم کلام گاهی جای استدلال منطقی را میگیرند. این ویژگی هم در ساختار غزلیات شمس و هم در روایتهای تودرتوی مثنوی دیده میشود.
به همین دلیل، شعر مولانا همیشه استدلالی و توضیحی نیست؛ گاهی جهشی و شهودی است. خواننده وارد شعری میشود که قرار نیست فقط اطلاعاتی به او بدهد، بلکه میخواهد او را وارد یک وضعیت ذهنی و عاطفی کند.
در شعر مولانا، مفاهیمی مانند عشق، فنا، وصال، طلب و حقیقت معمولاً در قالب تعریفهای فلسفی باقی نمیمانند. عشق میتواند آتش، دریا، سفر، بیماری یا نیرویی باشد که انسان را از وضعیت پیشین خود بیرون میکشد.
این شیوه باعث میشود شعر مولانا، با وجود حجم گسترده مفاهیم عرفانی، کمتر به رسالهای نظری شبیه شود. او بهجای آنکه مفهوم را فقط توضیح دهد، …










