
استدلال ضمنی در اینجا آن است که سرمایهداری غیرانسانی و فاقد همدلی است، درحالیکه سوسیالیسم جایگزینی اخلاقی و انسانی است. اما پرسش واقعی که باید مطرح کرد این است: آیا نظامهای اقتصادی واقعا میتوانند اخلاقی یا غیراخلاقی باشند؟
بر اساس یکی از تفاسیر کتاب جمهوری افلاطون، غایت همه نظامهای اقتصادی، عدالت است. جان دیویی، پدر آموزش مدرن، مینویسد: «نقطه آغاز افلاطون این است که سازماندهی جامعه، در نهایت، به شناخت غایت وجود وابسته است.» اگر غایت آن را ندانیم، در اختیار تصادف و هوس خواهیم بود. تا زمانی که غایت، یعنی خیر، را نشناسیم، معیاری برای تصمیمگیری عقلانی درباره امکاناتی که باید ترویج شوند یا نحوه تنظیم ترتیبات اجتماعی نخواهیم داشت.
دیویی درست میگوید که بدون داشتن غایتی معین، در اختیار تصادف و «هوس»، یعنی تغییرات پیشبینیناپذیر و ناگهانی، خواهیم بود. اما دیویی اشتباه میکند (و شاید افلاطون نیز چنین اشتباهی کرده باشد)؛ هم در اینکه اقتصاد را از زاویهای جمعگرایانه بررسی میکند و هم در اینکه تلویحا فرض میکند ترتیبات اجتماعی اساسا باید بهصورت مصنوعی سازماندهی و تنظیم شوند.
ارزشهای اخلاقی صرفا فردیاند. یک جامعه نمیتواند خوب باشد مگر آنکه از افراد خوب تشکیل شده باشد. خانواده قطعا یک واحد جمعی است، اما هیچ پدر یا مادری نمیگوید خانواده اخلاقی یا خوب است، مگر آنکه هر یک از اعضای آن، به انتخاب خود، اخلاقی یا خوب باشند. والدین میتوانند مواد مخدر را مصادره کنند، مقررات منع رفتوآمد وضع کنند و از فرزندانشان بخواهند دروغگویی را کنار بگذارند؛ اما نمیتوانند امیال قلبی فرزندانشان را تغییر دهند یا آنها را مجبور کنند به افرادی اخلاقی تبدیل شوند.
به همین ترتیب، علم اقتصاد از جمع آغاز نمیشود؛ از فرد آغاز میشود. این تمایز مهمی …












