طبق این روایت، پس از رسیدن رضاشاه به سلطنت در سال ۱۳۰۴، خبر آمد که او قرار است برای دیدن خواهرش نباتخانم معروف به حسنا خانم به روستا برود. مردم برای استقبال آماده شدند، مسیر را پاکیزه کردند و منتظر ورود پادشاه ماندند.
گفته میشود رضاشاه وارد خانه ساده خواهرش شد و نباتخانم برای او و همراهانش نان محلی، شیر و چای آورد. حتی در برخی روایتهای محلی آمده که محمدرضاشاه، ولیعهد آن زمان، دست عمهاش را بوسید.
اما بخش جالبتر این روایت، مربوط به گفتوگوی رضاشاه با خواهرش است.
بر اساس نقلهای محلی، رضاشاه از نباتخانم پرسید آیا چیزی نیاز دارد یا نه؛ اما او به جای درخواست برای خودش، مشکلات مردم روستا را مطرح کرد. از نیاز به مدرسه و جاده گرفته تا امنیت، پاسگاه و امکانات بهداشتی.
در یکی از روایتها آمده که نباتخانم گفته بود اگر مردم مدرسه داشته باشند، «همه چیز دارند». بعدها نیز در روایتهای محلی گفته شده که ایجاد برخی امکانات مانند مدرسه، پاسگاه، جاده و مرکز بهداشت در منطقه به دنبال همین درخواستها انجام شده است.
این روایت اگرچه بیشتر در حافظه محلی مردم منطقه زنده مانده و برای همه جزئیات آن سند تاریخی مستقلی در دست نیست، اما همچنان به عنوان داستانی از یک دیدار ساده میان رضاشاه و خواهرش نقل میشود؛ دیداری که در آن، خواسته یک زن روستایی نه برای خودش، بلکه برای آینده مردم یک منطقه مطرح شد.









