
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، راوی: شلوغی صحن و ازدحام زائران، اما او آرام و بیتاب بود. میان موج جمعیت، زنی ایستاده بود که چادرش تا کمر غرق در خاک بود. نه به اطراف نگاه میکرد و نه به شلوغیها اعتنا داشت. زل زده بود به قاب گلآرایی عکس آقا؛ دستش را مرتب به چپ و راست تکان میداد و زیر لب زمزمههایی داشت که در همهمه جمعیت گم میشد.
چند دقیقهای بیآنکه او متوجه شود، کنارش ایستادم و تماشایش کردم. زمزمههایش که تمام شد، دست چپش را مشت کرد و بر سینهاش کوفت. کمی صبر کردم تا آرام بگیرد.
نزدیکتر رفتم و پرسیدم: «تازه از راه رسیدید؟»
سرش را چرخاند، نگاهی به چادر گردآلودش انداخت و با لهجهای گرم و صمیمی گفت: «آره. انقدی تازه که گرد و خاک چادرم رو تکون ندادم و بدو اومدم حرم. این گرد و خاک عزیزه.»
با تعجب گفتم: «گرد و خاک عزیز؟»
لبخند عمیقی روی لبهایش نشست و با چشمانی که از عمق جان حرف میزد، گفت: «بله خانم جان! پیاده از روستامون راه افتادم بیام امام رضا (ع) به نیت امام شهید. هرسال آخر صفر، این جاده رو با همولایتیها به نیابت از آقای شهید قدم برمیداشتیم.»
نگاهش …











