
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهرزاد دانش: گاهی که فردی خوشفکر و سالم برای مدیریت میانی یک مجموعه منصوب میشود، این امید زنده میشود که بتواند تحولات مثبتی در سازمان و حوزههای کاری آن رقم بزند. اما پس از مدتی، اتفاق چشمگیری نمیافتد و جز تغییراتی معدود و سطحی، روال اصلی همان مسیر پیشین را ادامه میدهد. این وضعیت، در معنای کلی خود، میتواند ناشی از عوامل گوناگونی باشد: قوانین ناکارآمد، ساختار فرسوده اداری، کارکنان بیانگیزه، مدیران ارشد محافظهکار، همترازهای منفعتطلب در مناسبات شخصی، مافیاهای سازمانی و صنفی، مداخلات فراقانونی یا شبهقانونی جریانهای صاحبنفوذ و عوامل دیگری از این دست. اما وقتی حوزه کاری آن مجموعه، به طور خاص «فرهنگ» باشد، علاوه بر همه موارد یادشده، عوامل دیگری هم نقش خواهند داشت. در بسیاری از کشورهایی که با تهدیدهای خارجی، تنشهای داخلی یا وضعیتهای بحرانی طولانیمدت روبهرو هستند، فرهنگ بهتدریج از یک حوزه مستقل و زنده به بخشی از سازوکار امنیتی سیستم تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، سیاست فرهنگی دیگر تنها ناظر بر حمایت از هنر، آموزش، نشر، رسانه یا تولیدات خلاق نیست؛ بلکه به ابزاری برای کنترل مدیریت افکار عمومی و حفظ انسجام سیاسی تقلیل مییابد. این روند، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت برای اداره بحران ضروری یا دستکم قابل فهم به نظر برسد، در بلندمدت به وضعیتی خواهد انجامید که در آن، هر اصلاح فرهنگی بهعنوان تهدید تلقی میشود و در عین حال خودداری از اصلاح نیز بنیانهای امنیت و ثبات را فرسوده میکند. در واقع مشکل از جایی بروز مییابد که منطق اضطرار، از محدوده بحران عبور کند و به الگوی دائمی حکمرانی تبدیل شود. در این مرحله، هر امر فرهنگی (از یک نقد ساده هنری و رسانهای گرفته تا اصلاح مقررات نشر، شیوههای حمایت مالی، نظام مجوزدهی یا سیاستگذاری آموزشی) با عینک تهدید دیده میشود. در نتیجه، فرهنگ از فضای گفتوگو و خلاقیت فاصله میگیرد و زیر سیطره منطق کنترل قرار میگیرد. در یک نظام فرهنگی امنیتیشده، مدیر یا کارشناس تحولخواه با تناقضی …











