
زنی در میانه جلسه از دعوای شب قبل میگفت؛ نه از فریادها، از سکوتی که پس از آن بر خانه افتاده بود. شوهرش بخشی از پول قسط را صرف خرید وسیلهای کوچک برای بچه کرده بود و او، بهجای خوشحال شدن، فریاد زده بود. میان حرفهایش ناگهان مکث کرد و گفت: «من دیگه نمیشناسمش. یا شاید خودمو نمیشناسم.»
این روزها در اتاق درمان، دعواهای خانوادگی کمتر بر سر همان چیزی است که بهظاهر آغازگر اختلاف بوده است. ظرفهای نشسته فقط ظرف نیستند و سکوت، تنها حرف نزدن نیست. زیر بسیاری از این دعواها، خستگیِ آدمی پنهان شده که مدتهاست در جایی نامرئی میجنگد؛ بیآنکه کسی این جنگ را دیده باشد.
فشار مالی فقط بهدلیل اعداد و رقمها آدم را عصبانی نمیکند. آنچه آزار میدهد، یادآوری مداومِ ناتوانی است؛ اینکه هرقدر تلاش کنی، باز هم از پس بعضی چیزها برنیایی. ناتوانی نیز وقتی راهی برای بیان شدن پیدا نمیکند، اغلب لباس خشم میپوشد و به سراغ نزدیکترین آدم میرود. خشم در خانه بیرون میریزد، چون خانه امنتر از روبهرو شدن با عامل واقعی آن است.
فاصله طبقاتی نیز از درون خانه، آنطور که در نمودارها و گزارشهای آماری دیده میشود، به چشم نمیآید. در خانه، شکل دیگری دارد: پدری که دیگر به پرسش فرزندش درباره تعطیلات پاسخ نمیدهد؛ مادری که حساب میکند به کدام قرار دوستانه برود و کدام را با بهانهای رد کند؛ زوجی که یاد گرفتهاند درباره پول حرف نزنند، چون گفتوگو درباره آن هر بار به زخمی دیگر …












