حالا اگر کسی بپرسد چرا تو؟ میگویم احتمالاً تجربه کودکی است؛ تجربه زندگی در حاشیه یک شهر کوچک، تجربه زندگی در کوچهباغها و تپههای اطراف، شوق دراز کشیدن در کوچه و بردن صورت در جوی آب، پریدن از آن و در رفتن سنگ و شکستن سر، بالا رفتن از درخت سنجد و پرتاب کردن گلولههای گل به سمت دیگری. این تجربهها شاید باعث شده با وجود نشناختن نام گونههای جانوری و گیاهی و کماستعدادی در این زمینه، نگران از بین رفتنشان باشم. چه فرق میکند چه نامی دارند؟ وقتی هرکدامشان از طبیعت کم شوند، انگار که یک مغاک در این سرزمین شکل گرفته است!
ورود من به حوزه روزنامهنگاری محیطزیست سریع نبود؛ چرخیدم و چرخیدم تا به این نقطه رسیدم. از کار در خبرگزاریهای شاهرود تا تجربه روابطعمومی در دانشگاه و رفتن به رادیو؛ پس از آن، کار در یک انجمن در حوزه افراد دارای معلولیت؛ بعد از آن، فعالیت بهعنوان خبرنگار حوزههای بازرگانی و تاریخ و اندیشه و گردشگری؛ پس از آن، تبدیلشدن به یک کنشگر محیطزیست و انجام پروژه در روستاهای حاشیه زیستگاههای حیاتوحش.
به روزنامهنگاری محیطزیست که رسیدم، انگار در یک نقطه قرار گرفتم. از خبرنگاران و روزنامهنگاران پیشکسوت این حوزه آموختم؛ از جمع بزرگی از حفاظتگران که بارهاوبارها راهنماییام کردند. اشتباه کم نکردهام؛ گاهی بیانصافی در حق برخی افراد. هنوز یکی را خوب به خاطر دارم؛ هرچند این بیانصافی به عمد نبود. از برخی دوستان و کارشناسان درباره حوزههای دیگر یاد گرفتم؛ درباره پیچیدگی مسئله آب، درباره زیست عشایر و…
روزنامهنگاربودن به من فرصتی داد برای حفاظت از طبیعت؛ همان طبیعتی که روزگاری کودکی بازیگوش در آن، زیستن در جهان را تجربه کرد و یاد گرفت بدون آن، زندگی چقدر میتواند بیرنگ، بیامید و بیآینده باشد.









