
نفتی که بیش از یک قرن پیش در مسجدسلیمان از دل زمین بیرون زد، قرار بود چراغ شهرها را روشن کند، چرخ صنعت را بچرخاند و خزانه کشور را پر کند. امروز اما بخشی از همان ثروت، پس از طی پالایشگاه و خط لوله و انبار، در کرمان و هرمزگان و سیستانوبلوچستان به صف تبدیل شده است. صفهایی که رسانههای رسمی از چندکیلومتریبودن آنها نوشتهاند و مردم محلی گاه طولشان را بسیار بیشتر توصیف میکنند؛ صفهایی برای ۲۰ لیتر بنزین، زیر آفتاب ۵۰ درجه، با ساعتها انتظار.
در این سوی صف، کشاورزی ایستاده که باید برای برداشت خرما یا رفتن به مزرعه حرکت کند؛ معلمی که میان دو شهر رفتوآمد دارد؛ رانندهای که معاشش به مسافرکشی بسته است؛ خانوادهای شمالی که در سفر از یزد یا فارس وارد کرمان شده و ناگهان میفهمد قواعد سوختگیری در این استان با چند کیلومتر آنطرفتر فرق دارد.
در آن سوی ماجرا، پژویی با فنرهای تقویتشده، باک دستساز یا مشک پلاستیکی ایستاده که میتواند صدها لیتر سوخت را در اتاق و صندوق حمل کند و در جاده کرمان، بم، زاهدان و مرز، هم سرمایه ملی را ببرد و هم جان راننده و دیگر خودروها را به خطر بیندازد.
چند هفته پیش، سفری به شیراز دلگشا داشتم و در اولین جایگاه سوخت جادهای در استان فارس برای بنزین توقف کردم. برای من، استفاده از کارت آزاد جایگاه در غروب خنک بیابانی و هدررفت ۱۰ لیتر باقیمانده ته سهمیه هر بار سوختگیری کارت و استفاده چندباره از کارت جایگاه، عجیب و دستنیافتنی مینمود؛ و برای جایگاهدار هم اصرار من بر استفاده از ۱۰ لیتر باقیمانده ته سهمیه کارت نفر قبلی و اجازهگرفتن التماسگونه برای استفاده دوباره از کارت جایگاه، شگفت و حتی مسخره بود!
راهحل اداری تا امروز غالباً آسانترین گزینه برای حل موضوع بوده و سختترین گزینه برای مردم. کارت جایگاه را جمع کنیم، سقف برداشت را پایین بیاوریم، کدینگ را گسترش دهیم، سهمیه را از ستونی به ستون دیگر منتقل کنیم و بعد نام این جابهجایی را افزایش بگذاریم.
قاچاقچی حرفهای، به اقتضای سود، راه تازه پیدا میکند؛ شهروند عادی اما باید وقت، بنزین باقیمانده در باک، درآمد روزانه و اعصابش را در صفهای بیهوده و تمامنشدنی هزینه کند. صورت مسئله، بهجای آنکه حل شود، در قفای تصمیمات خلقالساعه که گاه ماهها تا …





