در کتاب «شاه کرنشکنان میکُشد»، تخیل و حقیقتِ روزمره ترکیب شدهاند و نویسنده با آزادی، همچون رقص به آغوش الفبایِ شخصی خود افتاده. او از مقامِ نویسنده به مقامِ یک راوی رسیده است و روایتهای او در ۹ جستار نشان میدهند که انسانِ استبدادزده چطور میتواند در سردرگمی و اغتشاشِ شعور دستوپا بزند. این کتاب بیش از هرچیز روایت مهاجرت اجباری و آسیب زورمندان بر بدنه تاریخ است.
اما «هرتا مولر» در این کتاب به مفاهیم عمیقتر از سیاست و روزمرگی پرداخته و راجع به مرگ و زیست و مفهوم تسلی هم نوشته است: «در مرگ، گونهای تسلی نهفته است. تسلای زندگیِ بعد از مرگ. آدم اثاثِ زمینش را دریافت میکند و در اتاقی زیرِ زمین زندگیاش را میکند.» (در بخشی دیگر، این رفتن به زمین را با استادی تمام به درختِ توت و میوهاش تشبیه میکند که جلوتر در همین نوشته هست.)
در فصلِ «حرف نزدن مایه آزارمان است، حرف زدن مایه ریشخند»، از سکوت میگوید و از دستمال. سکوتی که از صد حرف سخت و سنگینتر است و سخنی که نمیتواند عادت شود و دستمالهایی که وقتِ گریستن در هوا تکان میدهند. همچنان از گریه هم میگویند و امتدادِ حرفِ تسلی است.
در فصلِ «یکبار لمس، دوبار رها کردن» از سفر و اشیاء میگوید و از لمسِ خالصانه و ارتباطِ انسان و شیئی.
در بخشِ دیگری از کتاب، راوی مهاجرت خود را از رومانی به آلمان شرح میدهد و از بیگانگی با کشوری که زادگاهش نیست، اما همزبانِ زادگاهِ روستایِ اوست، میگوید. از سیبزمینی میگوید و قوتِ لایموتِ معروف. هرتا مولر، خود از اقلیتِ آلمانیتبارِ روستایی ژرمن سخن بود که در رومانی میزیستند و بعدها از دستِ نظامِ شاهمسلکِ استالینینشانِ چائوشسکو، به آلمان رخت کشید.
بخشِ جالبی هم در کتاب هست با عنوانِ «ترکه و گل سرخ». روایت دورانی است که او در مهدکودکی فعال بود و حضورِ دیکتاتوری را در مغزِ استخوان کودکان دید و روایت کرده است که چه خبر بود.
فصلهای دیگر، از جمله «جزیره درون است و مرز برون»، روستای اقلیت خود را روایت میکند که همچون جزیرهای در دلِ یک نظامِ زورگوی استبدادی خود را حفظ کرده و زندگی با الکلِ پدر و دورافتادگیِ شیشهوارِ روستای پدری عجین است.
دو جُستار دیگر هم هست: «ما در آلمان» که روایتِ ورود و حضور نویسنده است به آلمان و همچنان به پیچیدگیهایی که با خود حمل میکند میپردازد: فصلی خواندنی برای مهاجران و خصوصاً دلشکستگان و مهاجرانِ اجباری. در نهایت نوشته است: «وقتی میگویند وقتی بوهایی میآید، اغلب دال بر چیزِ بدی است»، بو را بهانه میکند و باز از ترس و استبداد میگوید.
حسِ تلخِ وحشت از وضعِ بازجویی و گرفتاریهایِ زیستِ تلخکامانه، او را به شخصینویسی و ارجاع به مَنیت نویسنده و غرقهشدن در خاطرات و خیالات رهنمون شده و این از مشخصههای این کتاب است. نوشته است:
«هرکجا چشم میگرداندی ترس بود و ترس و برای هر ترس هزار دلیل… میدانستم ترس، هر آنچه میبینی را بزرگتر جلوه میدهد. دلیل؟ دلیل همین بزرگتر جلوه دادنهاست.»
کتابِ مولر کتابِ کلیدواژههاست.
کلیدواژه اصلی کتاب «شاه» است. و در جستار دوم که اشاره به نیروی مهیبِ این کلمه دارد (و نامِ کتاب هم از این بخش گرفته شده)، شاهراهِ کلمات جاری اوست. واژه شاه در فرهنگ فارسی همیشه واجد ترس و اضطراب نیست و شاهانِ خیرخواهی هم بودهاند که تاریخ ایران از آنها بهره برده: مانند شاه عباس یا کریمخانِ زند و… . در نتیجه، شاهِ فارسی در ترجمه، به شکلِ کامل نمیتواند عنوانِ کشتارگرِ مطلق را یدک بکشد. شاید بهتر بود عنوانِ شاه را با حاکم (عنوانی بیشتر منفی) جایگزین کرد. اما مطمئناً وقتی نویسنده از معادلِ زبانِ مبدأ آن به فارسی برگردانده (و کلمه مبدأ را هم در پانویس آورده)، دقیق و صادقانه ترجمه کرده است. مولر نوشته است: «باید کلمهای میبود که همزمان هم زورگویی و هم کمرویی را درونش داشته باشد.» با این توصیف، به نظر میرسد ترجمه آن کلمه به شاه، در نهایت درست و بهجا باشد.
«امیر معدنیپور» با دقتِ تمام و با شرحِ جزئیات، ترجمهای درخشان از کتاب مولر به دست داده که در کمتر ترجمهای میتوان معادلش را یافت. او تلاش کرده زبان مقصد، یعنی فارسی، را بهسختی، با نثری همپای نویسندهای سختنویس و خوشخوان تطبیق دهد و زبانی که هرتا مولر با آن نوشته است، بازسازی کند.
ترجمه معدنیپور بهحق شایسته و بهراه است و کتاب، خوانا از آب درآمده است.
مثلاً وقتی میپرسد: «آدم شب توی خانه نشسته، در میزنند، در را باز میکنند و دارش میزنند» و در شرحِ مرگِ مردی خسته، وقتی خود را به درخت توت میآویزد، نوشته است: «مرده جسمش را ترک گفت و به درون مادهای پایدار رفت. به گوشته میوه. او با نوار روی گردن و کتوشلوار خوشدوخت (که مولر تصریح میکند البسه روز یکشنبه و رسمیاش بوده) بدل به توتی شد که تاکنون روی درخت دیدهاند. او در کسوتِ شاهتوت به زمین رفت.» نوعی از بازی زبانی و ارجاع به کلمات به کار گرفته که کمنظیر است و نویسنده از شهود و شعورِ افلاکی خود وام گرفته و به نوشته آورده است. این است که مشهود میشود این کتاب، کتاب کلمات است. و کتابِ زبان و شعر. و خواندنی، در روزهایی که حتی در آستانه تابستان هم دل و جان آدمها اغلب سرد شده است.









