
🪙 سکه ای که همه آن را بی ارزش می دانستند
روزی پسری نزد پیرمرد دانایی رفت و با ناراحتی گفت:
«استاد، هر کاری می کنم، دیگران مرا جدی نمی گیرند. احساس می کنم ارزشی ندارم.»
پیرمرد بدون اینکه چیزی بگوید، سکه ای قدیمی از جیبش بیرون آورد و آن را به پسر داد.
گفت:
«این سکه را به بازار ببر و از چند نفر قیمتش را بپرس، اما آن را نفروش.»
پسر به بازار رفت.
اولین مغازه دار نگاهی به سکه انداخت و گفت:
«قدیمی است، اما چیز خاصی ندارد. اگر بخواهی، چند سکه معمولی به تو می دهم.»
پسر تشکر کرد و به مغازه دیگری رفت.
مغازه دار دوم گفت:
«این سکه به درد من نمی خورد. شاید کسی آن را برای تزئین بخواهد.»
پسر به خانه برگشت و گفت:
«استاد، درست می گفتید. هیچ کس ارزش زیادی برای این سکه قائل نیست.»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«حالا آن را نزد یک عتیقه شناس ببر.»
پسر فردای آن روز سکه را نزد عتیقه شناسی باتجربه برد.
مرد عتیقه شناس به محض دیدن سکه، آن را با دقت بررسی کرد.
چند دقیقه بعد با تعجب گفت:
«این سکه بسیار قدیمی و کمیاب است. ارزش آن بسیار بیشتر از چیزی است که تصور می کنی.»
پسر با حیرت پرسید:
«پس چرا آن دو نفر در بازار ارزشش را نفهمیدند؟»
عتیقه شناس گفت:
«چون هر چیزی …










