
در ادامه داستان عاشقانه و پر فراز و نشیب «بامداد خمار»، محبوبه پس از آنکه در آخرین لحظه از سر سفره عقد با اصلانخان بلند میشود، برای مدتی از چشم همه پنهان میشود تا از قضاوتها و حرف و حدیثهای اطرافیان دور بماند. او هنوز عشق رحیم را از دل بیرون نکرده و باور دارد روزی مردی که دوستش دارد دوباره به زندگیاش بازخواهد گشت. همین امید باعث میشود نتواند آغاز یک زندگی تازه را در کنار مرد دیگری بپذیرد.
در این میان، منصور، عموزاده محبوبه که سالهاست دل در گرو او دارد، برای جلوگیری از آبروریزی خانواده تصمیمی فداکارانه میگیرد. او وانمود میکند که محبوبه به خاطر علاقه به او از سر سفره عقد گریخته است تا کسی به عشق قدیمی محبوبه و رحیم شک نکند. محبوبه نیز برای جلوگیری از شعلهور شدن اختلافها، ناچار میشود این نمایش را ادامه دهد و در برابر دیگران نقش دختری عاشق را بازی کند؛ نمایشی که برای منصور رنگ واقعیت دارد، اما برای محبوبه تنها راهی برای حفظ آبرو و پنهان کردن عشق واقعیاش است.
در حالی که همه تصور میکنند محبوبه و منصور عاشق یکدیگر شدهاند، رحیم ناگهان بازمیگردد. بازگشت او همه معادلات را به هم میریزد و محبوبه بیهیچ تردیدی تصمیم میگیرد کنار مردی بایستد که هنوز تمام قلبش برای او میتپد. او برای رسیدن به رحیم حاضر میشود مقابل تمام خانوادهاش بایستد و با مخالفتهای شدید آنها روبهرو شود.
او از خواهر بزرگترش میخواهد واسطه شود و حقیقت را به مادرشان، نازنین، بگوید. اما نازنین به محض شنیدن نام رحیم، از شدت خشم از کوره در میرود. از نگاه او، رحیم جوانی فقیر و بیاصلونسب است و …












