
مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ شب روی دشت اصلاندوز افتاده است. اردوگاه ایران خواب ندارد. از کنار رود ارس، صدای آب میآید و آن سوتر، در تاریکی، آتشهای پراکنده سربازان روشن است. بعضی تفنگ هایشان را کنار دست گذاشتهاند و بعضی زخمهای روزهای گذشته را بستهاند. جنگ طولانی شده است و امید پیروزی، گاه در اردو بالا میرود و گاه فروکش میکند.
ولیعهد جوان ایران، در چادر است. جامه نظامی را لحظهای از تن خارج نمیکند. سال هاست زندگی اش میان تبریز، جبهههای قفقاز و اردوگاههای جنگی میگذرد. از تشریفات دربار، سردرنمی آورد. به زحمت سی سال دارد، اما شکست و عقب نشینی را بیش از بسیاری از سرداران سال خورده دیده است. نامش عباس میرزاست، فرزند فتحعلی شاه و فرمانده سپاهی که باید در برابر ارتش روس، ارتشی به مراتب منظم تر، مجهزتر و آموزش دیدهتر ایستادگی کند.
وقتی سپیده سر میزند، تیراندازی آغاز میشود. نیروهای روس به فرماندهی پیوتر کوتلیارفسکی از تاریکی استفاده کردهاند. به اردوگاه ایران نزدیک شدهاند. سربازان ایرانی سراسیمه از خواب میپرند و پراکنده میشوند. صدای شلیک تفنگ و توپ، فریاد اسبها و دویدن مردان در تاریکی، صحنه محشر است.
عباس میرزا میکوشد نیروها را جمع کند، اما نمیشود. شجاعت سربازان ایرانی نمیتواند جای آموزش منظم، سلاح مناسب، فرماندهی هماهنگ و پشتیبانی دائمی را بگیرد. حمله روسها ادامه پیدا میکند و وقتی تلفات بالا میرود، راهی جز عقب نشینی باقی نمیماند. اصلاندوز برای شاهزاده، صورت روشن پرسشی است که سالها آزارش خواهد داد «چرا ایران با وجود سربازان دلیر، پیروز نمیشود؟»
کمی بعد، سقوط دژ لنکران آخرین امیدهای ایران را از میان میبرد و قرارداد گلستان در سال۱۸۱۳ امضا میشود، قراردادی که بخش بزرگی از سرزمینهای قفقاز را از ایران جدا میکند. عباس میرزا از این شکست جان سالم به در میبرد، اما دیگر همان شاهزاده پیش از اصلاندوز نیست. از دل آن شب، مردی بیرون میآید که میفهمد مسئله فقط شکست در یک میدان نیست. ایران از جهانی عقب مانده است که قواعد قدرت در آن تغییر کردهاند. شاهزادهای در مرز دو جهان
متولد۱۱۶۸ خورشیدی است. در ناحیه نوا در مازندران به دنیا آمد. او چهارمین پسر فتحعلی شاه و فرزند آسیه خانم دولو بود. جایگاه خانوادگی مادرش در میان شاخه دولوی ایل …












