
صفحه سیاست-
در تحلیل سیاست خارجی ایالات متحده، یکی از خطاهای رایج آن است که جنگ را صرفاً در سطح روابط میان دولتها، موازنه قدرت نظامی یا محاسبات ژئوپلیتیکی بررسی کنیم. جنگ، بهویژه در نظام سیاسی آمریکا، همزمان یک پدیده خارجی و یک مسئله داخلی است. هرگونه استفاده گسترده از نیروی نظامی در خارج از مرزها، دیر یا زود در قالب قیمت انرژی، تورم، مالیات، بودجه عمومی، تلفات انسانی، اعتماد سیاسی و در نهایت رضایت رأیدهندگان به داخل کشور بازمیگردد. از این منظر، کاهش محبوبیت دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً یک نوسان معمول در افکار عمومی دانست، بلکه باید آن را بخشی از فرایند تبدیل یک بحران خارجی به بحران سیاسی داخلی تلقی کرد.
در همین راستا نظرسنجی اخیر Reuters/Ipsos که در فاصله ۱۴ تا ۱۷ اوت انجام شده، تصویری بسیار معنادار ارائه میدهد. تنها ۳۳ درصد از آمریکاییها عملکرد ترامپ را تأیید کردهاند، در حالی که ۶۴ درصد با آن مخالفت کردهاند. این میزان تأیید، پایینترین سطح ثبتشده برای ترامپ در دوره ریاستجمهوری فعلی اوست و با پایینترین سطح دوره نخست او در دسامبر ۲۰۱۷ برابری میکند. اهمیت این رقم زمانی بیشتر میشود که بدانیم این کاهش در شرایطی رخ داده که جنگ ایران دیگر یک عملیات کوتاهمدت تلقی نمیشود و بخش بزرگی از جامعه آمریکا انتظار دارد درگیری برای مدت طولانی ادامه پیدا کند. در همان نظرسنجی، ۸۰ درصد آمریکاییها، شامل ۸۷ درصد دموکراتها و ۷۱ درصد جمهوریخواهان، گفتهاند که مشارکت نظامی آمریکا در ایران برای مدت طولانی ادامه خواهد یافت.
این دادهها از منظر نظری، به یک اصل مهم در مطالعات سیاست خارجی دموکراسیها اشاره میکنند و آن این است که رهبران سیاسی هنگامی که هزینههای سیاست خارجی مستقیماً به زندگی روزمره شهروندان منتقل میشود، با محدودیتهای فزایندهای در حوزه سیاست داخلی مواجه میشوند. این توضیح ضروری است که در ادبیات روابط بینالملل، نظریه جنگ انحرافی یا diversionary theory بر این فرض استوار است که رهبران ممکن است در شرایط فشار داخلی به سیاست خارجی تهاجمی روی آورند تا توجه افکار عمومی را از مشکلات داخلی منحرف کنند یا انسجام ملی ایجاد کنند. اما این نظریه یک روی دیگر نیز دارد و آن این است که جنگی که نتواند در مدت کوتاه نتیجه ملموس تولید کند، ممکن است دقیقاً اثر …












