
به گزارش خبرگزاری ایمنا، پانزده ساله بود؛ سنی که باید دغدغهاش مدرسه و فوتبال و شیطنتهای نوجوانانه باشد، نه سنگر و گلوله و عملیات. شناسنامه اما سد راهش بود. برای رسیدن به جبهه، سنش را دستکاری کرد و راه افتاد.
محمدرضا فروغی آن روز نمیدانست جنگ قرار است چه چیزی از او بگیرد و چه چیزهایی به او بیاموزد. نمیدانست چند ماه و چند سال بعد، خاطره آب یک رودخانه، علفهای کنار آن و یک عصا، بخشی جدانشدنی از زندگیاش خواهد شد. نمیدانست روزی با یک پا کمتر، دوباره روی زمین ورزش خواهد ایستاد و سالها بعد، روی نیمکت مربیگری یک تیم قهرمان خواهد نشست، اما زندگی او از همان پانزده سالگی، وارد مسیری شد که دیگر شبیه زندگی معمول یک نوجوان نبود.
پسری که به جبهه برگشت
محمدرضا در سال ۱۳۴۸ در خانوادهای پرجمعیت و در خانهای بزرگ شد که پدرش کشاورز بود. نوجوانیاش با همان حالوهوای یک زندگی ساده و خانوادهای پرجمعیت میگذشت تا اینکه جنگ، نگاهش را به دنیا عوض کرد. نخستین بار پس از عملیات بدر در سال ۱۳۶۳ راهی جبهه شد. حدود ۴۰ روز در منطقه ماند که پدرش او را بازگرداند، اما انگار جبهه چیزی در وجودش گذاشته بود که دیگر نمیتوانست بیتفاوت از کنارش عبور کند.
بار نخست در لشکر امام حسین(ع) حضور داشت و اواخر تابستان سال ۱۳۶۴، دوباره راهی جبهه شد؛ این بار با لشکر هشت نجف اشرف در روزهایی که نیروها خود را برای عملیات قادر در غرب کشور آماده میکردند. محمدرضا هنوز نوجوان بود، اما جنگ برای او خیلی زود از یک تصویر دور و مبهم به واقعیتی جدی تبدیل شد. در جریان عملیات قادر، یک پای محمدرضا قطع شد.
جنگ، ناگهان یک نوجوان پانزده، شانزده ساله را با زخمی بزرگ و آیندهای نامعلوم تنها گذاشت. شش روز طول کشید تا سرانجام نیروهای بعثی به او رسیدند و محمدرضا به اسارت درآمد.روز نخست مجروحیت بیشتر به خواب گذشت. خون زیادی از بدنش رفته بود و رمقی برایش نمانده بود. در میان آن همه تلخی، یک اتفاق کوچک به کمکش آمد؛ در کنار رودخانهای افتاده بود. آب داشت و میتوانست تشنگیاش را فرو بنشاند، اما گرسنگی را چه میکرد؟
دو روز گذشت. سه روز گذشت. خبری از غذا نبود. بدن مجروحش حالا با گرسنگی هم دستوپنجه نرم میکرد. سرانجام چشمش به علفهای کنار رودخانه افتاد؛ همانها شدند سهم او از غذا.
برای …








