
به گزارش خبرگزاری ایمنا، قلم، آنگاه مبارک میشود که از واژهها عبور کند و راهی به قلبها بیابد؛ آنگاه که بتواند به دلهای خسته از روزمرگی، طراوت، امید و زندگی ببخشد.
در این میان، نوشتن از آنان که کوچ فانی را به حیاتی جاودان بدل کردند، فراتر از یک حرفه، یک توفیق و رسالت است. کسانی که در حوزه ایثار و شهادت قلم میزنند، خود را نه خبرنگاران حرفهای گمشده در لابلای تاروپود خبرها که روایتگرانی میدانند که با دلی لرزان میخواهند واژهها را پلی کنند برای آدمهایی که دلشان در تبوتاب مفاهیم معنوی میتپد.
نوشتن از نورچشمیهای وطن که دههها از پروازشان میگذرد و جستوجوی خانههایی که هنوز عطر دفاع مقدس هشتساله را در خود دارند، کار آسانی نیست؛ اما اگر به این کار دل داده باشی، هر سختی آسان میشود.
زمانی که وسط شلوغیهای زندگی از کنار سکوی سنگی یک خانه قدیمی میگذرم، بیاختیار یاد «باج اشرف» میافتم؛ همان مادر شهید اهل تیران که پسرش یک شب برای عملیات شناسایی رفت و دیگر هرگز برنگشت و مادر، چهل سال روی همان سکو منتظر آمدنش نشست. دلت میتپد که بدانی آیا باجاشرف هنوز هم همانجا منتظر است؟ و آرزو میکنی کاش میشد دوباره رفت و سراغی از او و پسر جاویدالاثرش گرفت.
وقتی قلم برای شهدا میزنیم، هر تصویر ساده در زندگی روزمره، پیوندی ناگسستنی با حماسه دارد.
وقتی در گرمای تابستان بچهها به دل آب میزنند و لرز بعد از آبتنی به جانشان میافتد، به یاد آن مادری میافتم که دو فرزندش شهید شدند و پسر بزرگترش در عملیات محرم آسمانی شد؛ مادری که هنوز میان حرفهایش، دلهره ماندن پیکر فرزندش در آبهای سرد رودخانه «دویرج» غوغا میکند.
آب، راوی قصههای شگفتی است. تماشای تصاویر زائران اربعین در مسیر «طریقالعلما»، ذهن را پرواز میدهد به سمت آن پاسدار شهیدی که آرزویش شهادت میان آبها بود؛ همانی که یک چشمش را در راه معبود نثار کرده بود و احدی تا پیش از شهادتش از راز آن …









