رکنا: وقتی همه گل های باغ آماده استراحت می شوند، یاس کوچولو هنوز بیدار است. او منتظر لالایی بزرگی است، اما شاید آواز شب از صداهایی ساخته شود که همیشه نزدیکش بوده اند.
در باغی پشت یک خانه قدیمی، گل کوچکی به نام یاس زندگی می کرد.
یاس پنج گلبرگ سفید داشت و ساقه ای باریک که کنار دیوار سبز باغ بالا آمده بود.
روزها زنبورها از کنارش می گذشتند. گنجشک ها روی دیوار می نشستند و باغبان با آب پاش آبی اش به باغ سر می زد.
یاس همه این ها را دوست داشت.
اما بیشتر از همه، منتظر شب بود.
گل رز کنارش گفته بود:
«باغ هر شب لالایی می خواند.»
از آن روز، یاس هر غروب گوش های خیالی اش را تیز می کرد تا لالایی را بشنود.
آن شب، خورشید پشت سقف خانه رفت. باغبان آب پاش را کنار انبار گذاشت، دست هایش را شست و در را بست.
گنجشک ها به لانه هایشان برگشتند.
زنبورها دیگر پیدا نبودند.
گل آفتاب گردان سرش را کمی خم کرد.
یاس منتظر ماند.
اما هیچ خواننده ای وسط باغ نیامد.
هیچ سازی هم نواخته نشد.
یاس به رز گفت:
«پس لالایی کی شروع می شود؟»
رز که گلبرگ هایش را آرام جمع می کرد، پرسید:
«چه جور لالایی منتظری؟»
یاس گفت: …












