سه شنبه, ۳۰ مهر, ۱۳۹۸ / 22 October, 2019
مجله ویستا

دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب


دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب    آن چنان فرخ شبی دیگر نمی‌بینم به خواب
بسته آتش‌پاره‌ی من تیغ و من حیران که چون    بسته باشد در میان آتش سوزنده آب
خانه‌ها در بادخواهد شد چه از دریای چشم    خیمه‌ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب
تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو    آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب
بحر اشک من که در طوفان دم از خون می‌زند    گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب
ریت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا    ماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب
محتشم مرغ دلم تا صید آن خون‌خواره شد    صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب

همچنین مشاهده کنید
 وبگردی


 از میان خبرها




سایت رویداد 24سایت ورزش سهسایت خبرآنلاینخبرگزاری ایرناسایر منابع