سه شنبه, ۴ تیر, ۱۳۹۸ / 25 June, 2019
مجله ویستا

حکایت


یکی گربه در خانه‌ی زال بود    که برگشته ایام و بدحال بود
دوان شد به مهمان سرای امیر    غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان، می‌دوید    همی گفت و از هول جان می‌دوید
اگر جستم از دست این تیر زن    من و موش و ویرانه‌ی پیرزن
نیرزد عسل، جان من، زخم نیش    قناعت نکوتر به دوشاب خویش
خداوند از آن بنده خرسند نیست    که راضی به قسم خداوند نیست
همچنین مشاهده کنید

 مرور روزنامه‌ها





سایت سخت‌افزارمگسایت رویداد 24خبرگزاری ایرناسایت انتخابسایت الف