دوشنبه, ۳ تیر, ۱۳۹۸ / 24 June, 2019
مجله ویستا

حکایت


یکی نان خورش جز پیازی نداشت    چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبه‌ی خاکسار    برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار ای پسر شرم و باک    که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چاپک نوردید دست    قبایش دریدند و دستش شکست
همی گفت و بر خویشتن می‌گریست    که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟
بلا جوی باشد گرفتار آز    من وخانه من بعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورم    به از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش    که بر سفره‌ی دیگران داشت گوش
همچنین مشاهده کنید

 مرور روزنامه‌ها





سایت 55 آنلاینخبرگزاری ایسناروزنامه خراسانسایت الفخبرگزاری تسنیم