ماجرای ساقی شهر! | همه چیز از یک حسادت آغاز شد....
خلاصه او یک دستگاه موتورسیکلت هم در اختیارم گذاشت و من از فردای آن روز بدون مشورت با پدر و مادرم مشغول کار شدم. با آن که چندروز بعد فهمیدم بسته هایی که از این سر شهر تا آن سر شهر جابه جا می کنم، مواد مخدر«گل»است اما دیگر نمی توانستم از درآمد آن چشم پوشی کنم!