سردار سرتیپ پاسدار شهید حمیدرضا رفیعی در عملیات والفجر ۱۰ که مسئولیت آموزش اطلاعات قرارگاه خاتم و مسئولیت اطلاعات قرارگاه ثامن‌الائمه را برعهده داشت همراه با سه نفر از مسئولان اطلاعات سپاه پاسداران، در منطقه عملیاتی حلبچه به سر می برد تا تحرکات دشمن را شناسایی کنند. وی روز ۲۵ اسفند ۱۳۶۶ که ارتش عراق منطقه حلبچه را بمباران شیمیایی کرد به همراه همرزمان خود شیمیایی و برای درمـان به تهران اعزام شد. ۱۱ روز در برابر عامل شیمیایی مقاومت کرد و در این مدت شاهد شهید شدن تک ‌تک دوستانش بود. حمیدرضا صبح هفتمین روز فروردین سال ۱۳۶۷، به جمع دوستان شهیدش پیوست. در پیروزی انقلاب اسلامی در شهر اصفهان نقش مهمی ایفا کرد حمید رضا روز ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۳۹ در شهر اصفهان چشم به جهان گشود. وی در رشته ریاضی از این مدرسه صائب اصفهان فارغ التحصیل شد. دوران جوانی او مصادف شد با گسترش درگیری‌ها و تظاهرات انقلاب اسلامی، او در پیروزی انقلاب اسلامی در شهر اصفهان نقش مهمی ایفا کرد و از مبارزان ضد حکومت طاغوت بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، حمیدرضا به عضویت سازمان کمیته انقلاب اسلامی درآمد. در این سازمان مسئولیت‌های متعددی را بر عهده داشت. او در دفاع از مردم مظلوم و محروم لردگان، در جمع چند نفری نیروهای سپاه پاسداران به سرپرستی سردار شهید مصطفی ردانی‌پور، حاضر شد و نزدیک به چند ماه در روستاهای تحت ستم خان‌ها به تثبیت انقلاب و فرهنگ اسلام پرداخت. پس از چند ماه کار در کمیته انقلاب اسلامی، به دوره آموزش نظامی سپاه پاسداران رفت و پس از آن در سپاه پاسداران مشغول به کار شد. او با کمک تعدادی از نیروهای سپاه پاسداران، پادگان ۱۵ خرداد اصفهان را تأسیس کرد و پس از شروع جنگ تحمیلی، با همان نیروها اقدام به تأسیس پادگان غدیر اصفهان کردند. در همین سال‌ها با تعیین مهریه ساده‌ای با یکی از دختران اقوام‌شان ازدواج کرد و یک زندگی ساده را که الگوی آن برگرفته از زندگی حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) بود، شروع کرد. مسئولیت های شهید در عرصه دفاع مقدس حمیدرضا رفیعی در دوران دفاع مقدس، مسئولیت‌هایی همچون: مسئول آموزش نظامی پادگان غدیر اصفهان، مسئول آموزش نظامی قرارگاه سوم سپاه پاسـداران، معـاون اطلاعـات قـرارگـاه خـاتم‌الانبیـا(ص) و مسئول و بنیانگذار آموزشگاه اطلاعات عملیات سپاه پاسداران بوده است. او در عملیات­های مختلفی از جمله بیت‌المقدس، والفجر مقدماتی، محرم، بدر، خیبر، کربلای۳، ۴، ۵، والفجر۱۰ و ... شرکت داشت. او در حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی، در پادگان غدیر اصفهان موفق شد مهارت‌ها و توانایی‌های خود را نشان بدهد و نظر مثبت مقام معظم رهبری (مدظله العالی) را به خود جلب کند. در سال ۱۳۶۴ به همراه سه نفر از برادران سپاه، برای اولین بار در دوره فرماندهی و ستاد (دافوس) ارتش شرکت کرد و بالاترین نمرات آن دوره را کسب کرد. در سال ۱۳۶۶ موفق شد با تلاش بی‌وقفه، جزوه‌های گشتی، شناسایی، دیده‌بانی، جو، زمین، سد موانع و استحکامات ارتش عراق، جزر و مد، عکس هوایی و ده‌ها مدرک و مطلب با ارزش را تهیه و تدوین نماید.  به دلیل استعداد فوق‌العاده و علاقه‌مندی بیش از حد، مسئول راه‌اندازی آموزشگاه اطلاعات عملیات جنگ شد و یکی از اولین نفرات در سپاه پاسداران بود که به طور رسمی اولین مرکز آموزش اطلاعات عملیات جنگ را راه‌اندازی کرد. همسایه ها عاشق رفتار و اخلاقش شدند پروانه یزدینیان ‌پور همسر شهید درباره خصوصیات شهید گفته است: حمید رضا اوایل که به تهـران رفته بود، بعضی از سـاکنان محـل سکونت نزد صاحبخانه­ اش رفته و گفته بودند که چرا خانه را به یک پاسدار اجاره دادی، ما از این به بعد نمی­توانیم راحت باشیم؛ چون یک آدم مذهبی در نزدیکی ماست. وی افزود :‌ حمیدرضا با احترام با همسایه ها رفتار می­کرد و اگر زمانی مشکلی برایشان پیش می­آمد، آن را رفع می کرد؛ طوری که رفته­رفته همسایه­ها عاشق رفتار و اخلاقش شدند. از آن به بعد هر وقت حمیدرضا از خانه بیرون می­آمد، به بهانه­ای نزدیک می­آمدند تا با او احوالپرسی کنند.  رفتار شایسته او باعث شد همسایه ­ها دوباره پیش صاحبخانه رفته، حرفی را که زده بودند، پس بگیرند و بگویند رفیعی خوش اخلاق­ترین و بهترین همسایه­ای است که تا آن روز داشته­اند. همسر شهید درباره خاطرات دوران دفاع مقدس حمید رضا می گوید: زمانی که شوهرش مجروح شده بود به تهران آمدیم، با بیمارسـتان‌ها تماس می‌گـرفتم تا حمیدرضـا را پیدا کنیم. فکـر می‌کردیم حمیدرضا سالم است و ظهر برای ناهار به خانه می‌آید. بلند شدم ناهاری درست کردم تا اگر با برادرانش که برای پیدا کردن او رفته بودند به خانه آمد، دور هم ناهار بخوریم ولی برادرانش هم نتوانستند او را پیدا کنند و وقتی دوستانش خبر دادند در کدام بیمارستان بستری شده است، به آنجا رفتیم. خانم شهید ادامه داد :‌ در راهروی بیمارستان که حرکت می‌کردم، مدام با خود می‌گفتم شاید دست نداشته باشد، خب مشکلی ندارد با این مسئله کنار می‌آیم، شاید نه دست داشته باشد و نه پا ولی باز هم می‌توانم با این موضوع کنار بیایم.فقط برایم این مهم بود که چشمانش ببیند تا بتوانیم بار دیگر به همدیگر نگاه کنیم. وی افزود:‌ وارد اتاق که شدم، باورش برایم سخت بود حمیدرضا را در آن شرایط وخیم ببینم. چشمانش به سختی می‌دید و بدنش پر از تاول‌های بزرگ شده بود. من باز هم امید داشتم که او خوب شود و کنار ما برگردد. بالای سرش بودم که دیدم آب خواست. برای اینکه عطش‌ اش برطرف شود، برادرش رفت و مقداری لیمو شیرین خرید تا آبش را بگیریم و به او بدهیم. همسر شهید گفت :  در اتاقی که بستری بود، تعداد زیادی از مجروحان شیمیایی کُرد عراقی با زن و بچه بستری بودند. وقتی می‌خواستیم آبمیوه را به حمیدرضا بدهیم، از خوردن آن امتناع کرد. با دست به سمت کودکان و مجروحان کُرد اشاره کرد، برای مجروحان آن اتاق آبلیمو گرفتیم بخورند. حمیدرضا وقتی مطمئن شد مجروحان آبمیوه خورده‌اند، کمی از آبمیوه‌ اش را خورد ولی به دلیل این‌که ریه‌هاش عفونت کرده بود، نتوانست تمام آبمیوه را بخورد. ماشین پادگان است و بیت ­المال به حساب می ­آید ملوک وحدتی مادر شهید  نیز درباره خاطرات خود از فرزندش گفته است ‌: یک روز یاسـر، فرزند اول حمیدرضـا، مریض شده بود. با همسرش می خواستیم یاسر را به دکتر ببریم که حمیدرضا با ماشین پادگان از راه رسید. خوشحال شدیم که آن­ها را با ماشین به دکتر می­برد. گفتم پسرم ما را به دکتر ببر، یاسر مریض شده ولی حمیدرضا گفت که مادر جان این ماشین پادگان است و بیت­ المال به حساب می­ آید. فقط باید برای کارهای پادگان استفاده شود. من آمدم مدارکی را که مربوط به کارهای پادگان است، بردارم. تعجب کردم و گفتم این بچه خودت است و الآن به دکتر نیاز دارد،  حمیدرضا باز گفت من الآن در حال خدمت هستم و ساعت اداری کارم است نمی ­توانم کارم را رها کنم، شما و همسرم یاسر را به دکتر ببرید و من هم بعد از پایان کارم اگر توانستم پیش شما می ­آیم.او یک تاکسی برای ما گرفت و سوار بر ماشین پادگان، به سمت محل کارش رفت. نترس اکبر آقا هنوز زمانش نرسیده است اکبر داوری از همرزمان شهید درباره دوست و همرزمش حمید رضا می گوید :‌عملیات والفجر مقدماتی لو رفته بود. هر نیم ساعت به نیم ساعت، جنگنده‌های دشمن وارد منطقه می‌شدند و منطقه را بمباران می‌کردند. من در این عملیات، مسئول واحد خمپاره بودم و قرارگاه فتح در یک کیلومتری ما قرار داشت و حمیدرضا رفیعی آنجا بود. در حال وضو بودم که جنگنده‌ای به سمت قرارگاه فتح رفت و یک موشک هوا به زمین بر روی قرارگاه انداخت. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود که نکند حمیدرضا شهید شده باشد. وی افزود :‌ با سرعت هر چه تمام‌تر به سمت قرارگاه فتح دویدم  وقتی به آنجا رسیدم  با صحنه‌ای عجیب مواجه شدم  دیدم بچه‌های قرارگاه فتح از جمله حمیدرضا رفیعی، در صف نمـاز جماعت هستند. یکی از موشک‌ها در پشت مسجد به زمین اصابت کرده بود ولی منفجر نشده بود، آن روز امداد غیبی را با چشمان خود دیدم  اگر این موشک منفجر می‌شد، کسانی که در صف نماز بودند شهید می‌شدند. بعد از آن‌که نمازشان تمام شد، به سمت آقا حمید رفتم  و گفتم خدا رحم کرد که منفجر نشد وگرنه همه شما شهید می‌شدید. داوری ادامه می دهد :‌ آقا حمید گفت که نترس اکبر آقا هنوز زمانش نرسیده است. راه ما راه حسین(ع) است علی خلیلی، هم‌رزم شهید با ذکر خاطرهای از شهید گفت :‌ حمید رضا در بیمارستان بقیه‌الله، از پرستاران تقاضا کرد یک قلم و کاغذ به او بدهند. چشمش درست جایی را نمی‌دید، ولی شروع به نوشتن چیزی روی آن کاغذ کرد. آن نوشته‌ها سفارش‌هایی بود که به خانواده و دوستان خود در روزهای پایانی عمر خود کردند. خلیلی ادامه داد :‌حمید رضا در آن نامه نوشته بود ،‌ همسر خوب و فرزندان عزیزم، پدر و مادر گرامی، همه شما را دوست داشتم. راه ما راه حسین(ع) است و باید آماده و همراه حسین باشیم و حسین‌گونه بودن را بدانیم. به مصیبت اهل‌بیت گریه کنید و حتماً برای من گناهکار دعا کنید و از همه دوستان و آشنایان نیز بخواهید مسئله نماز و روزه را که در کاغذی داخل کیفم نوشته‌ام، حتماً اجرا کنید. باز هم می‌گویم، زیاد برایم دعا کنید و قرآن بخوانید. روحش شاد و یادش گرامی باد.