
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: اولین روز بازگشت بچهها به مدرسه پس از تعطیلات دوازده روزه جنگ با رژیم صهیونیستی، برای صادق، جوان کمحوصله و اندوهگین، هیچ جذابیتی نداشت. صادق که از همهجا ناامید بود، با گامهای سنگین و قلبی پر از غم به کلاس رفت. درست است که خطر جنگ لحظهای فروکش کرده بود، اما حس میکرد ایران بدون شهید حاجیزاده دیگر قدرتمند نیست. برخلاف دیگر بچهها که با شور و شوق رفقای خود را میدیدند، او بیحال و بیرمق به صندلی خود نشست، سرش را روی دسته آن گذاشت و منتظر زنگ آغاز کلاس شد.
به تدریج بچهها یکییکی رسیدند و با اشتیاق پشت میزهای خود نشستند. چند دقیقه بعد، آقای ایرانی، معلم پرانرژی کلاس، وارد شد و با سلامی گرم گفت:
بهبه! سلام به نوجوونهای عزیز!
همه با هیجان پاسخ دادند و ایستادند. او لبخندی زد و ادامه داد: «انصافاً فکر نمیکردم تا این حد دلم براتون تنگ بشه. حالتون چطوره؟»
بحث بچهها خیلی زود به جنگ با اسرائیل کشیده شد. یکی پرسید: «آقا چرا ایران با آمریکا و اسرائیل کنار نمیاد تا جنگ نشه؛ ببینین چقدر شهید دادیم؟» دیگری پاسخ داد: «فکر نمیکنین اگه با آمریکا یا اسرائیل کنار بیایم، کاری باهامون ندارن؟» و نفر سوم اضافه کرد: «نه دیگه آقا! اونا میگن موشک نسازین و انرژی هستهای تعطیل باشه، باهاتون کاری نداریم.»
آقای ایرانی با مکثی کوتاه گفت: «ببینین بچهها! آمریکاییها سر دو تا مسئله با لیبی مشکل داشتن: انرژی هستهای و توان نظامی. دقیقاً همون چیزهایی که الان بهخاطرش به ما گیر میدن؛ اما با لیبی چیکار کردن؟ وقتی لیبی حرفشون رو گوش کرد و برد موشکی و انرژی هستهای رو کنار گذاشت، بلافاصله مورد حمله قرار گرفت و قذافی کشته شد. امنیت و اقتصادش هنوز برنگشته. حالا به نظر شما آدم عاقل به وعدههای آمریکا اعتماد میکنه؟»
سکوت سنگینی کلاس را فراگرفت. سپس او آیه قرآن را یادآوری کرد: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ؛ یعنی مؤمنین، شما هیچ راهی جز قویشدن ندارید.» ایران در این دوازده روز توانست دشمن را مجبور به پذیرش آتشبس کند، چراکه قوی بود و به توصیه قرآن عمل کرده بود.
صادق اما غصهدار بود. اعتقاد داشت قویشدن ایران نتیجۀ تلاش شهید حاجیزاده و همرزمانش است و حالا که آنان نبودند، کشورش ضعیف شده. با این حال، رمقی برای مشارکت در بحث نداشت و فقط آهی کشید و سرش را پایین انداخت.
زنگ کلاس خورد و بچهها شروع به ترک کلاس کردند. آقای ایرانی صادق را صدا زد:
آقاصادق! شما بمون، باهات کار دارم.
صادق پاسخ داد: «چشم آقا.»
پس از رفتن بچهها، آقای ایرانی لبخندی زد و با صراحت گفت: «امروز سرحال نیستی ها؟»
صادق گفت: «خوبم آقا!»
نه دیگه! خوب نیستی. از اول تا آخر کلاس حواسم بهت بود. انگار کِشتیهات حسابی غرق شده.
چیزی نیست آقا! راستش دلم برای ایران میسوزه. معلوم نیست بعد از سردار حاجیزاده چی سرش بیاد؟
هیچی قرار نیست سرش بیاد! بعد از حاجقاسم، هنوز شهید سلامی، باقری و حاجیزادهها هستند و مراقبن. شهید حاجیزاده بعد از شهادت دستش بازتره. ما در این دوازده روز بدون ایشون گردن اسرائیل رو شکستیم؛ موشکهایی که با نیروهاش ساخته هنوز روزگار دشمن رو سیاه میکنه.
آقای ایرانی ادامه داد و با نقل قولی از شهید حاجیزاده، صادق را آرام کرد: «اونا دنبال ترساندن ما هستن؛ ما چهلسال با غسل شهادت زندگی کردیم و آرزومون شهادته. جمهوری اسلامی تا مرحله نابودی اسرائیل قدرتمند شده و با رفتن آدمهایی مثل من متوقف نمیشه.»
با نمایش کلیپی از همسر شهید حاجیزاده، آقای ایرانی گفت: «حاجیزاده رفته اما نیروهایی که آموزش داده و تجهیزات جدیدی که ساخته، مسیر نورانی ایران را ادامه میدهند. نگران نباش پسر، ایران حسین(ع) تا ابد پیروزه.»
صادق که حالا با شنیدن این حرفها و دیدن تصویر قدرت و تداوم تلاشها آرام شده بود، فهمید کشورش نه فقط بر پایه شهدا، بلکه بر اساس ایمان و اراده ملت، قدرتمند و تابآور است. این روز، درس بزرگ برای او بود؛ درسی که ترکیبی از شجاعت، ایمان، تاریخ و آیه قرآن را در یک تصویر زنده و ملموس ارائه میداد.
منبع : خبرگزاری مهر

















































