
به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو، با آغاز ماه مبارک رمضان، شهرهای ایران بار دیگر وارد ریتمی متفاوت از زندگی روزمره میشوند؛ ریتمی که در آن زمان، صدا و رفتار آدمها معنای دیگری پیدا میکند. رمضان در ایران صرفاً یک مناسک دینی نیست، بلکه تجربهای جمعی و فرهنگی است که در لایههای مختلف زندگی روزانه جریان دارد. این گزارش، با نگاهی به جلوههای عینی رمضان در جامعه ایرانی، تلاش میکند این تجربه را از دریچهی اندیشههای شهید مرتضی آوینی بازخوانی کند؛ اندیشههایی که رمضان را نه امساک از خوردن، بلکه تمرینی برای بیداری، یادآوری و بازگشت انسان به خویشتن میدانست.«این قلب را از کجا آوردهای؟»
سؤال، قبل از سحر در ذهن میچرخد.نه از منبری بلند گفته میشود و نه از کتابی قطور؛ آرام است، درست شبیه همان لحظهای که آدم پیش از اذان، دستش را روی سینه میگذارد و دنبال چیزی میگردد که اسمش را دقیق نمیداند.
سحر هنوز نرسیده.کوچه نیمهتاریک است. نانوایی سرِ خیابان چراغش روشن شده، بوی نان تازه با هوای خنک مخلوط است. صدای آرام رادیویی از پنجرهی یک خانه میآید که دعای سحر پخش میکند. شهر بیدار نشده، اما در آستانهی بیداری است. درست در همین مرز است که سؤال دوباره خودش را نشان میدهد: این قلب را از کجا آوردهای؟
در خانه، دفتر کوچکی باز استنه دفتر خاطرات، نه یادداشت روزانه؛ نوشتههایی از شهید آوینی. کاغذها سادهاند، اما جملهها سنگین. یکی از آنها چشم را نگه میدارد:«روزه، امتناع از خوردن نیست؛ امتناع از فراموشی است.»
جمله، ناگهان همهچیز را به هم وصل میکند؛ سحر، نان تازه، سکوت کوچه و همان سؤال اول. انگار آوینی دارد توضیح میدهد که مسئلهی رمضان، معدهی خالی نیست، حافظهی بیدار است. اینکه انسان یادش نرود که کیست. از کجا آمده و هویتش چیست.
با روشن شدن هوا، رمضان رسماً آغاز میشود.مغازهدار کرکره را بالا میدهد، لیوانهای آب کنار دخل چیده نمیشوند، صدای اعتراض کمتر است. روز، شکل دیگری دارد. در نگاه آوینی، همین تغییرات کوچک نشانهاند؛ نشانهی اینکه انسان ایرانی هنوز بلد است برای مدتی، ریتم زندگیاش را عوض کند.
او باور داشت بازگشت، همیشه با سکوت شروع میشود. روزهدار کمتر حرف میزند، آهستهتر راه میرود، و همین مکثهای کوتاه، فرصتی است برای دیدن خود. آوینی این لحظهها را «توبهی بیصدا» میدانست؛ نه توبهای نمایشی، بلکه بازگشتی درونی.
ظهر که میشود، شهر گرم است، دهانها خشک، و صبرها امتحان میشوند. اما همزمان، چیز دیگری هم در جریان است: آدمها بیشتر حواسشان به هم هست. کسی در اتوبوس تند جواب نمیدهد، کسی زیر لب ذکر میگوید، کسی پولی یواشکی در صندوق صدقات میاندازد. رمضان، در ایران، فقط عبادت فردی نیست؛ نوعی تمرین جمعی است.
آوینی این را خوب میفهمید.او میگفت: «ایمان، اگر در زندگی روزمره دیده نشود، ناقص است. برای همین، رمضان در نگاه او، فقط شب قدر و دعا نبود؛ همین صحنههای ساده بود: سفرهی افطاری که کوچک است اما جمعی، بشقابی که برای همسایه فرستاده میشود، خیابانی که هنگام اذان، چند ثانیه مکث میکند».
غروب که میرسد، صداها عوض میشوند.تقتق قاشق در استکان، بوی چای، خرماهایی که در بشقاب چیده شدهاند. خانواده دور یک سفرهی ساده نشستهاند. کسی عجله ندارد. این مکث، این باهمبودن، همان چیزی است که آوینی از آن بهعنوان «حضور» یاد میکرد. حضوری که در زندگی عادی کمرنگ شده، اما رمضان دوباره آن را تمرین میدهد.
او روزه را «جهاد خاموش» مینامید؛ جهادی بیهیاهو، بیدشمن بیرونی. دشمن اینجا، عادت است، غفلت است، فراموشی است. و میدان این جهاد، همین روزهای بهظاهر تکراری رمضان است.
شبهای قدر که میرسد، شهر دیگر کاملاً بیدار است.مسجدها پر میشوند، صداها در هم میپیچند، اما عجیب آنکه دلها ساکتتر میشوند. قرآن روی سرهاست، چشمها خیس، و سؤال دوباره سر برمیآورد؛ آرامتر، جدیتر: این قلب را از کجا آوردهای؟
اگر آوینی اینجا بود، شاید توضیح نمیداد. شاید فقط میگفت: رمضان آمده تا یادت بیاورد. یادت بیاورد که قلب، با کمکردن زنده میشود، نه با انباشتن. با گرسنگی تن، و بیداری دل.
در کوچههای ایران، رمضان هر سال میآید و میرود، اما چیزی از خودش باقی میگذارد؛ تغییری کوچک، مکثی کوتاه، نوری کمجان اما واقعی. و شاید پاسخ همان سؤال اول هم همین باشد:این قلب، از دل رمضان آمده است؛ از فرهنگی که هنوز بلد است انسان را، هرچند برای مدتی کوتاه، به خودش بازگرداند.
منبع : خبرگزاری دانشجو

















































