از همینجا به این فکر کردم که آیا استادان دانشگاه والدین خوبی هستند؟ از شما چه پنهان، نیمنگاهی هم به زندگی خودم و زندگی همکاران دانشگاهیام داشتم. البته این سؤال را نباید به معنای آزمونی اخلاقی گرفت. قرار نیست در این جُستار ادعا شود که استادان والدین بدیاند. بیشتر طرح این پرسش است که آیا نوع خاصی از زندگی فکری که دانشگاه از آدم میخواهد، ممکن است روی شکل حضور او در خانه اثر بگذارد؟
شاید این صحنه برای ما بسیار آشنا باشد: پدر یا مادری سر میز شام نشسته و فرزندش از اتفاقی که در مدرسه افتاده تعریف میکند. گوشی کنار گذاشته شده، تلویزیون خاموش است و ظاهراً همهچیز برای یک گفتوگوی خانوادگی آماده است. بااینحال، جواب پدر یا مادر با کمی تأخیر میآید؛ چون ذهنش هنوز جای دیگری است.
این «جای دیگر» میتواند هر چیزی باشد: ایمیلی که باید جواب داده شود، مقالهای که جملهی آخرش هنوز درست از آب درنمیآید، دانشجویی که برای دفاع آماده میشود، یا ایدهای که صبح در دانشگاه به ذهن آدم رسیده و هنوز رهایش نکرده است. مشکل از همینجا شروع میشود: آدم میتواند از محل کارش بیرون بیاید، اما از کارش بیرون نیاید.
برای استاد دانشگاه این وضعیت پررنگتر است. بخش زیادی از کار او پشت میز و در جلسه اتفاق نمیافتد؛ در ذهنش اتفاق میافتد. مقاله را میبندد، اما مسئله بسته نمیشود. لپتاپ را خاموش میکند، اما استدلالی که هنوز به نتیجه نرسیده، خاموش نمیشود. ممکن است در راه برگشت به خانه، موقع خرید از فروشگاه یا حتی هنگام مسواک زدن، همان مسئله در ذهن ادامه پیدا کند. به همین دلیل، مرز میان دانشگاه و خانه برای بعضی استادان مرز روشنی نیست. دانشگاه را میشود ترک کرد؛ مسئلهای که در دانشگاه به آن فکر کردهای، لزوماً نه. …










































































