اشاره: نشستهایم پای صحبت پدر و مادری که قلب هایشان را عشق فرزندشان پُر کرده، اما صبر فراغش، خودش یک معجزه است. پدر شهید، از روزی می گوید که صورتِ خونینِ فرزندش را بوسید و خونِ تازهاش روی دستش ماند، از کودکیِ سبحان میگوید؛ از ششسالگیِ پسری که مقابل عکسِ امام حسین (ع) میایستاد و با وقاری عجیب، دست به سینه میگذاشت و سر تعظیم فرود میآورد. اما پدر، سالها بعد، جوابِ آن را میفهمد: «سیمِ سبحان از همان ابتدا متصل بود...» آری، از همان ابتدا، سیمِ دلِ سبحان به افلاک بسته بود؛ به همان جایی که قرار بود در نیمه ماه رمضان، به وصالِ معشوق برسد. و حالا مادر سبحان شهید که با چشمانی که هنوز به در خیره مانده، نجوا میکند: من هنوز با صدای در، منتظرِ آمدنش هستم...
آغاز سخن با پدر شهید
"پدر شهید با صبوری مثال زدنی و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، لب به سخن گشود و با اشاره به روحیه خاص فرزندش، فضای مصاحبه را اینگونه ترسیم کرد"
بگذارید از کودکی سبحان شروع کنیم؛ از همان روزهای اول تولدش، از دایی های شهیدش که تأثیر شگرفی بر روحیه او گذاشتند و از همان دوران که هنوز شش سالش نشده بود، ارادت عجیبی به تمثال اهل بیت (ع) داشت.
به یاد دارم که ایشان در شش، هفت سالگی، هر وقت به عکس یا اسمی از ائمه معصومین (ع) به ویژه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) می رسید، با وقار خاصی دست بر سینه می گذاشت و تعظیم می کرد. این رفتار آنقدر تکرار شد که خواهر بزرگترش نگران شده و برای مادرش تعریف کرده بود که چرا سبحان اینقدر تحت تأثیر این تصاویر قرار می گیرد؟ اما بعدها متوجه شدیم که سیم سبحان از همان ابتدا متصل بوده، چیزی که برای ماها که شاید اتصال کمتری داشتیم، غیرقابل درک مینمود. …































































