- داخل پاکت چی بود؟
علی گفت:
- چند برگه. یکیش کپی یک آزمایش بود.
- آزمایش چی؟
- درباره نسبت خانوادگی.
سحر صاف نشست.
- پدری؟
- بله.
چند لحظه نتوانست سؤال بعدی را بپرسد. به نام خودش روی پاکت نگاه کرد؛ خطی آشنا، روی کاغذی که حالا هیچ چیزش آرامش نمی داد.
- نتیجه چی بود؟
- برگه کامل نبود. بخشی از مشخصاتش خوانده نمی شد. یونس می گفت ثابت می کنه تو دخترشی، ولی من از روی اون کپی نمی تونستم مطمئن بشم.
- برگه هنوز دستته؟
- آره. باید پیداش کنم.
- پیدا کن و از همه صفحه هاش عکس بگیر. چیزی رو حذف نکن.
- باشه.
سحر دستش را روی پیشانی گذاشت.
- چرا همون شب به من نگفتی؟
- بعد از دیدن یونس رفتم پیش مادرت. گفت موضوع رو پیگیری می کنه و خودش با تو حرف می زنه. من هم پذیرفتم.
- بدون اینکه از من بپرسید؟
- بله.
- من فرداش با تو ازدواج کردم، علی.
صدایش بلند نبود. همین باعث شد سکوت آن طرف خط سنگین تر شود.
- می دونم.
- نه، نمی دونم واقعا می فهمی یا نه. من فکر می کردم داریم با چیزهایی که از هم می دونیم وارد اون زندگی می شیم.
علی مدتی چیزی نگفت. بعد آرام جواب داد:
- حق داشتی بدونی. من باید بهت می گفتم که چنین دیداری اتفاق افتاده، حتی اگر از برگه ها مطمئن نبودم.
سحر چشم هایش را بست.
- دیگه چیزی هست که باید امشب بدونم؟
علی مکث کرد.
- هست. درباره اولین باری که دیدمت. ولی نمی خوام باز نصفه بگم و بدترش کنم. مدارک رو پیدا می کنم و میام شیراز. اگر بخوای، حضوری حرف می زنیم.
- می تونی بیای. ولی اومدنت به این معنی نیست که من آماده برگشتنم.
- می فهمم.
- و این بار، اگر چیزی رو نمی دونی، بگو نمی دونم. اگر می دونی، به جای من تصمیم نگیر که تحملش رو دارم یا نه.
- باشه.
تماس که تمام شد، سحر گوشی را روی میز گذاشت. این بار خط قطع نشده بود. حرف ها به پایان رسیده بودند، اما سؤال ها هنوز مانده بودند.
آزمایش درباره او بود. کپی آن دست علی بود. یونس شب قبل عروسی آمده بود. اینها چیزهایی بودند که شنیده بود؛ هنوز هیچ کدام را با چشم خودش ندیده بود.
کاغذ سفیدی برداشت و همان چند مورد را نوشت. پایین صفحه اضافه کرد:
- اصل برگه کجاست؟ …



































































































































































