«انتشار «روزنوشتهای جنگ کذایی»ِ ژان پل سارتر با ترجمه فرزام امین صالحی و از سوی نشر خوب، گوهری پنهان از کارنامه فکری و شخصی این فیلسوف نامدار فرانسوی را آشکار میکند؛ متونی که در فاصله سالهای ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۰ و همزمان با روزهای رکود و ملالآورِ موسوم به «جنگ عجیب» در پایگاه هواشناسی ارتش در آلزاس به رشته تحریر درآمدهاند. سارترِ غیرنظامی و فردگرا، دور از هرگونه قهرمانبازی یا حس میهنپرستانه افراطی، جنگ را فرصتی طلایی یافت تا با فراغبالی بینظیر، روزانه ۱۰ تا ۱۱ ساعت به خواندن، نامهنگاریهای مفصل با سیمون دوبووار و نگارش پیشنویسِ آثار بزرگی چون «هستی و نیستی» و «سن عقل» بپردازد. او در این دفترچهها، نه به عنوان یک سرباز وظیفهشناس، بلکه به مثابه تماشاگری خودمحور و متفکری غرق در خویشتن ظاهر میشود که سنگینترین بحرانهای تاریخی را به بستر دروننگری و خلق فلسفه پیوند میزند.
این یادداشتها بیش از آنکه گزارشگر رخدادهای میدان نبرد باشند، آزمایشگاهی زنده برای تکوین هستیشناسی اگزیستانسیالیسم سارتر به شمار میروند. او در خلوت سربازخانه و در میان انبوهی از حواسپرتیهای پیرامون، با نگاهی تیزبین و گاه گزنده، اطرافیان، همخدمتیها و چهرههایی چون هماتاقیهایش را زیر ذرهبین میبرد و به سرعت آنها را به کاراکترهایی فلسفی در ذهن خود تبدیل میکند. از نگاه منتقدی چون جان استوراک، سارتر در این صفحات در نقش یک «دلقک اخلاقی» ظاهر میشود که همزمان به نقد ریاکاریهای پیرامونش میپردازد و سرسختانه در پی گریز از بزرگترین هراس اجتماعی خود یعنی «فقدان اصالت» است. با اینحال، تلاشی که او برای سنجش عیار اصالتِ دیگران - از جمله دوستان و معشوقههای سابق- به کار میبندد، اغلب بیشتر بازتابدهنده نظام فکری خودکامه و خودشیفتهوارِ خود اوست تا واقعیت عینی پیرامونش.
ارزش بنیادین این دفترچهها در این است که سارتر را در یک نقطه عطف و گذارِ حیاتی به تصویر میکشند؛ دورانی پیش از آنکه دگرگونیهای ایدئولوژیکِ پس از جنگ و شهرتِ همهگیرِ ناشی از آثار متافیزیکیاش، لحن پرشور و بیپرده او را دربرگیرد. میلِ سیریناپذیر او به نوشتن، چنان با تاروپود وجودش گره خورده بود که حتی در ژوئن ۱۹۴۰ و در بحبوحه فروپاشی ارتش فرانسه، او همچنان با همان دقت همیشگی مشغول ویرایش رمانش بود. «روزنوشتهای جنگ» به ما یادآور میشوند که برای سارتر، تفکر و نگارش، تنهاترین و اصیلترین راهِ حضور در جهان بود؛ تصویری صریح و بدون نقاب از فیلسوفی که تمام هستیاش را در گرو واژهها و آزادیِ متکی بر نیستی معنا میکرد.
ماههایی که سارتر در جریان ملالِ اضطرابآورِ «جنگ عجیب» در آلزاس با یک تیم دیدهبانی هواشناسی مستقر بود، پرشورترین دوران خلاقیت در زندگی او به شمار میرود: علاوه بر ۱۴ دفترچه فلسفی انباشته از پیشنویسهای اولیه کتاب «هستی و نیستی» (1943)، سیل روزانهای از نامهها به مادرش، به سیمون دو بووار و به معشوقهاش «تانیا» و همچنین پیشنویس اولیه رمانش «سن عقل» در این دوران نوشته شد. در مجموع، یک میلیون کلمه. اگر نبوغ ویژگی تعریفکنندهای داشته باشد، آن ویژگی قطعاً انرژی جسمانی بیکران است.
برخی از آثار نابغه با کوچکسازی تقریباً تعصبآمیزِ قوای ذهنی به دست میآیند؛ یعنی متمرکزکردن تیزهوشی مغز به منظور ایجاد حفرههایی در دل مشکلاتی که ذهنهای گستردهتر را مبهوت میکنند. نبوغ سارتر برعکس این بود: استعدادی دگرگونپذیر برای دربرگرفتن همهچیز، برای تبدیلکردن تمام گستره تجربیاتش به مایه و مصالحی برای تفکری مستمر.
این دفترچهها که صراحتاً برای انتشار پس از مرگ نوشته شدهاند، بازتابدهنده آگاهی شدید سارتر از این امرند که فرارسیدن جنگ مستلزم لحظهای برای حقیقتیابی و جمعبندی دوران گذر او از جوانی به بلوغ بود. او تا پیش از جنگ مینویسد: «خود را حاکم و مطلق میپنداشتم؛ ناچار شدم - از طریق بسیجشدن _ با نفی آزادی خودم روبهرو شوم تا به سنگینی جهان و پیوندهایم با تمام آن افراد دیگر و پیوندهای آنها با خودم آگاه شوم.»
اگر جنگ، یک فردگرای ضدبورژوایِ محله مونپارناس را به موجودی اجتماعی تبدیل کرد، انسان از خود میپرسد که همرزمان اجتماعی او در اردوگاه ارتش چه برداشتی از این مرد ریزنقشِ عصبی با عینک ضخیم داشتند که تا دیروقت و پس از به خوابرفتن همه آنها مینوشت و در بحثهای درون اتاقک سربازخانه چنین سرسختی عجیبی از خود بروز میداد.
به ندرت صحنهپردازیِ ابداعِ فلسفی چنین دراماتیک به تصویر کشیده شده است. ما میبینیم که فلسفهای در یک میز ساده در میان هیاهوی وقت ناهار در کافه «تاورن دو لکریس» شکل میگیرد، در میان صدای برخورد توپهای بیلیارد در یک سینمای مصادرهشده که پر از سرباز وظیفه است؛ و از همه بیشتر، پاسی از شب گذشته، زمانی که عمیقترین و پیچیدهترین همآوریهای فکری سارتر ممکن بود با فریاد یکی از هماتاقیها در خواب متوقف شود.
سارتر نگاه یک رماننویس را به سمت تمام این حواسپرتیها میچرخاند. برخی از نابترین لذتها در این یادداشتهای روزانه، همان مشاهدات فرعی هستند.
جنگ عجیب - مانند تمام لحظات تیرهوتار در آستانه فاجعه- شواهد فراوانی از ظرفیت انسان برای خودفریبیِ مسرتبخش در اختیار سارتر گذاشت. درحالیکه فنلاند در برابر ارتش شوروی سقوط میکند، سارتر میشنود که یک افسر انگلیسی با چهرهای بشاش به صاحبخانه آلزاسیاش میگوید: «خانم عزیز، جنگ تمام شده است. اما نباید به گوش عموم برسد.»
وقفه عجیبِ پنجماهه پیش از توفان همچنین ماهیت انتزاعی و غیر واقعیِ دشمنیهای ملی را آشکار کرد که قرار بود بهزودی فرانسه و آلمان را به جان هم بیاندازند. همان سربازانی که در مه ۱۹۴۰ یکدیگر را میکُشتند، در فوریه ۱۹۴۰ با آرامش از طریق دوربین دوچشمی به پایش یکدیگر مشغول بودند و پلاکارد تبریک پررویانهای را بالا میبردند.
برای سارتر اینها تنها پوچیهای بیرونی جنگ بودند. اثرات درونی جنگ بود که او را به خود مشغول میکرد: این حس که وقفه پیش از توفان، لحظهای بینظیر برای یک «وجدانسنجی» به او هدیه میدهد. پربارترین بخشهای یادداشتهای روزانه آنهایی هستند که در آنها سارتر در مقامِ متمایل به اخلاقیاتِ زندگینامهنویسی، خود را از روی استادان بزرگ فرانسویِ این هنر یعنی پاسکال، مونتنی و آندره ژید الگوبرداری میکند. او ثبت میکند که از دوران بلوغ، شیفته ایده زندگی با عظمتی بوده است. یادداشتهای روزانه با بیرحمی ضرباتی را که جاهطلبیاش در دهه بیستسالگی متحمل شد، عیان میکنند: «آنچه مبهم حس میکردم این بود که آدم نمیتواند درحالیکه دارد زندگیاش را میکند، موضعی نسبت به آن اتخاذ کند: زندگی از پشت سر به سراغت میآید و میبینی تا گلو در آن غرق شدهای. و با اینحال اگر به پشت سر نگاه کنی، میفهمی که مسئول آنچه زیستهای هستی و کار از کار گذشته است. حس میکردم عمیقاً در مسیری قدم گذاشتهام که مدام تنگتر و تنگتر میشد، حس میکردم در هر گام یکی از امکاناتم را از دست میدهم، درست مثل کسی که موهایش را از دست میدهد... خلاصه اینکه انتقال به سن مردانگی را به بدترین شکل ممکن پشت سر گذاشتم.»
موفقیت او در «اکول نرمال» و انتشار کتاب «تهوع» هرآنچه را که در اوایل دهه سیسالگیاش میخواست به او داد، و بااینحال هربار ناامید میشد؛ چراکه نمیتوانست مطمئن باشد هر موفقیت درنهایت واقعاً به «یک زندگی بزرگ» ختم خواهد شد: «آرزو داشتم هر اتفاقی درست مثل یک زندگینامه برایم رخ دهد؛ به عبارت دیگر، درست مثل زمانی که پایان داستان از پیش معلوم است.»
او این زهدورزی را به این واقعیت نسبت میدهد که والدینش کارمندان دولتی بودند و درآمدشان را به جای تجارت، از دولت کسب میکردند. بااینحال، درنهایت این تبیین تاریخی از شخصیت او جای خود را به تبیین فلسفی میدهد. او نتیجه میگیرد که زهدورزیاش «غرور متافیزیکی است: من در تنهاییِ نیستکنندهِ خودِ خویشتن، برای خودم کافیام.» این نمونه از جزئیات فروتنانه نگرش او به قلم و پیپ گرفته تا تاریخ و متافیزیک، روش خودزیستنامهنویسی سارتر را در عمل نشان میدهد و در کنار آن، ریشههای آن زهدورزی در قبال دارایی را که بعدها به مارکسیسم او شکل میدهد، عیان میکند.
سارتر مانند تمام افراد بسیار تنها، تمام نویسندگان سرد و خودکفایی که خود را در کتابها میریزند، با اشتیاق هم به رفاقت بیواسطه سیمون دوبووار نیاز داشت و هم به مخاطبی دورتر: خوانندگانش. او خود را برای ما ریخت چرا که به ما نیاز داشت تا زندگیاش را در اصالت ریشهدار کند و با تاباندن پرتو درخشان هوش خود بر زندگی تنهای خویش، اسرارِ انکارشدهی زندگی خودِ ما را روشن میکند.
انتهای پیام
















