«دانشمندان تقریباً همیشه نوشتههای فلاسفه درباره علم را یا نامفهوم، یا سطحی، یا مضحک مییابند. اما فلسفه علم پوپر چنان خوب بر الگوی تاریخ علم، و بهخصوص بر الگوی تاریخ علم در قرن بیستم، طراحی شده بود، که بسیاری از دانشمندان، با خواندن آن حس کردند کسی از زبان آنها سخن میگوید. علمی که آنها از درون میشناختند، بیشتر مانند سلسلهای از «حدسها و ابطالها» بود تا انباشت مسلمات که از کتابهای راهنما، و تاریخهای قدیمیمآب علم برآمده باشد.
درنتیجه، پرشورترین ستایندگان پوپر شامل تعدادی از برندگان جوایز نوبل در علوم نیز میشد، و حتی امروزه هم، اگر دانشمندی از قرون وسطی یا پیشتر از آن را بیرون آوری و بدو بپردازی، بیبروبرگرد، با فلسفه علمی مواجه میشوی که تشکیل شده از خردهریزههای نصفهونیمه پوپریسم؛ (این عقیده که یک نظریه علمی نیست، مگر آنکه «ابطالپذیر» باشد، بهویژه خیلی محبوب است) شهرتی بیمثال است، و دیگر فیلسوفان علم فقط میتوانند ماتمزده به آن حسودی کنند. از ۱۹۵۰ بدینسو، شهرت پوپر فقط زیادتر شده است. اینک او در فلسفه، پیر والامقام بریتانیا است؛ کسی با افتخارات آکادمیک فزون از شمار؛ شوالیه؛ مصاحب افتخاری، و غیره و غیره.
ذرهای از سبکدستی سابقش کم نشده که هیچ، زیاده هم شده است. مجلداتی قطور، که میان آنها حرفهای خودمانی نامستدل پاشیده شده، همچنان از میزش سرازیر است، و ناشران، که وقتی چیز خوبی میبینند، نمیتوانند از آن بگذرند، روی بطریهای شکسته سینهخیز میروند تا به آنها برسند. چهبسا هیچ نویسنده فلسفیای هرگز نتواند، در زمان حیات، انتظار رسیدن به موقعیتی دلپذیرتر از این را داشته باشد.
یکی از معدود موضوعاتی که پوپر در آن نتوانست شیوه خودش در واژگونهکردن عقاید متعارف را پیدا کند، ریاضیات بود. دستکم، در ریاضیات، داستان «انباشت مسلمات»، علیالظاهر کاملاً درست بهنظر میرسید، و پوپر مجبور بود، برای یکبار هم که شده، موافقت با پوزیتیویستهای منطقی را به خودش بقبولاند.
درنتیجه، او هرگز حرف زیادی درباره ریاضیات برای گفتن نداشته است. بنابراین، این اتفاقی یکسر نامنتظر، هرچند خوشایند بود؛ هنگامیکه یکی از شاگردانش آمد و شیوه پوپری را به این سرزمین پیش از این، ناگشوده نیز تعمیم داد. او کسی نبود جز «ایمره لاکاتوش»، که در ۱۹۶۴-۱۹۶۳ سلسله مقالاتی طولانی منتشر کرد که در آنها، با تفصیلی دقیق و ریزبینانه، تغییر و تبدیلهایی را مستند کرد که یک قضیه هندسی بخصوص در قرنهای هجدهم و نوزدهم را به خود دیده بود: فرازونشیبهایی شامل رد، جرح و تعدیل، ردِ دوباره، تفسیر دوباره، ردِ سهباره…. تأثیر این مقالات در وهله نخست، بسیار چشمگیر بود. معلوم شد، ریاضیات نیز همانقدر موضوع «حدسها و ابطالها» است که علوم طبیعی! پوپر لابد از شنیدنش حظ وافری برده است.
کدام استادی میتوانست در مقابل انجامش شاگردی ساعی مقاومت کند که نشان میداد حق، حتی بیش از اینها، با استاد بوده، یا استاد در حوزهای فراختر از آنچه خودش پی برده، محق بوده است؟ در سال ۱۹۶۹ که زمان بازنشستگی پوپر از کرسی لندن رسید، لاکاتوش به جای او نشست.
طولی نکشید که پوپر پی برد، هم بهلحاظ فکری و هم بهلحاظ شخصی، ماری در آستین پرورانده است. همینکه لاکاتوش جای خود را در کرسی محکم کرد، توجهش را به علوم طبیعی معطوف کرد، و دکترین استادش در آن حوزه نیز از دستبرد او مصون نماند. لاکاتوش آن عدمتقارن اساسی را انکار نکرد ـ هیچکس هرگز انکار نکرده است ـ که پوپر با «تکراری آریغانگیز» بر آن تأکید کرده بود: یعنی نمیتوان این را که مثلاً «همه کلاغها سیاه هستند»، با هر تعدادی از کلاغهای سیاه اثبات کرد، ولی یک کلاغ از هر رنگ دیگری نیز برای ابطالش کفایت میکند. لاکاتوش صرفاً بر این تأکید کرد که ـ و پوپر در موضعی نبود که صحت این گفته را زیرسؤال ببرد ـ در تاریخ علم واقعاً موجود، چنین تکذیبهای صاف و ساده و قاطعی هرگز بهواقع رخ ندادهاند. علاوهبراین، لاکاتوش مدعی شد که چنین تکذیبهایی نمیتوانند هم رخ دهند.
پوپر گفته بود که مارکسیسم، مکتب فرویدی، طالعبینی، و ازایندست، علوم دروغین یا شبهعلم هستند، زیرا قضایای اصلیشان «تکذیبناپذیر» هستند: یعنی با هر گزارشی از یک مشاهده بالفعل یا بالقوه سازگار هستند. اما لاکاتوش حالا میگفت که، فیزیک نیوتونی هم به این معنا، تکذیبناپذیر است؛ و هر نظریه علمی نوعی دیگری هم. این درست است، و «ضربه ملموسی» بود. اما وظیفه دلهرهآوری را بر دوش لاکاتوش گذاشت، یعنی بازسازی فلسفه علم پوپری. این را باید دانست، زیرا نظر لاکاتوش، همچنان بهاندازه کافی یک پوپری وفادار بود.»
منبع: کانال تلگرامی مجلهی سیاستنامه | ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۷ مجله در تامبرد مطالعه کنید.
انتهای پیام

















