به گزارش فارن افرز، جورج دبلیو بوش، رئیسجمهور آمریکا که در سال ۲۰۰۰ با وعده سیاست خارجی متواضعانه به قدرت رسیده بود، تنها چند سال بعد آمریکا را وارد جنگی جهانی علیه به اصطلاح «تروریسم» کرد. در سال ۲۰۰۳، نیروهای آمریکایی پیشگام حمله به عراق شدند؛ تجاوزی که هدف اعلامی آن تغییر و «دموکراتیککردن» کل غرب آسیا بود. جنگ علیه ترور بهتدریج به چارچوب اصلی سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد؛ نقشی مشابه آنچه جنگ سرد برای چند دهه داشت.
بوش آغازگر این جنگ بود، اما پایان دوران او به معنای پایان جنگ نبود. باراک اوباما با وجود تردید درباره مداخلات نظامی آمریکا و مخالفت با جنگ عراق، جنگ افغانستان را گسترش داد و بین سالهای ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲ نزدیک به ۵۰ هزار نیروی آمریکایی دیگر را به افغانستان فرستاد؛ اقدامی که تعداد نیروهای آمریکا را به حدود ۱۰۰ هزار نفر رساند.
در دوران او همچنین حملات مرگبار پهپادی از یک تاکتیک تازه به ابزاری عادی تبدیل شد. نیروهای ویژه آمریکا در مه ۲۰۱۱ اسامه بن لادن معمار حملات ۱۱ سپتامبر را کشتند، اما تنها سه سال بعد داعش ظهور کرد، اعلام خلافت کرد و کارزاری از قتل، پاکسازی قومی، آدمربایی و تجاوز به راه انداخت که به بهانه برای مداخله نظامی چندساله دیگری به رهبری آمریکا منجر شد.
دونالد ترامپ نیز که دستکم در کارزار انتخاباتی خود در ۲۰۱۶ منتقد مداخلات خارجی بود، در نخستین دوره ریاستجمهوری خود نتوانست جنگ علیه ترور را کنار بگذارد. او در سال ۲۰۱۷ گفت غریزه اولیهاش خروج کامل از افغانستان بوده، اما تصمیمگیری از پشت میز کاخ سفید متفاوت است. در سوریه نیز ۲ بار از خروج نیروهای آمریکایی سخن گفت، اما این تصمیم هیچگاه بهطور کامل اجرا نشد. دولت او به حملات پهپادی و عملیات نیروهای ویژه در افغانستان، عراق، سومالی، سوریه و یمن ادامه داد.
در ژانویه ۲۰۲۱، جو بایدن چهارمین رئیسجمهور آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر بود که جنگ افغانستان را به ارث برد. او توافق دولت ترامپ با طالبان برای خروج همه نیروهای آمریکایی را اجرا کرد، اما خروج آشفته آمریکا با سقوط سریع دولت افغانستان، بازگشت طالبان، کشته شدن ۱۳ نظامی آمریکایی در فرودگاه کابل و صدها افغان همراه شد. فارن افرز مینویسد، این اتفاق به برداشت افکار عمومی آمریکا از بایدن نیز ضربهای وارد کرد که دیگر هرگز بهبود نیافت. اشتباه بزرگتر، آغاز چنین جنگ گستردهای بود
فارن افرز مینویسد، آمریکاییها سیاست کشورشان پس از ۱۱ سپتامبر را بهشکلی فزاینده بهصورت سلسلهای از شکستها میبینند.
به نوشته این نشریه، کتاب برگن مجموعهای از اشتباهات و محاسبات نادرست پرهزینه را ثبت کرده، اما خطای بزرگتر آن بود که آمریکا اساساً وارد چنین کارزار گستردهای شد و تصور کرد میتواند با نیروی نظامی غرب آسیا را مطابق میل خود تغییر دهد.
به نوشته فارن افرز، جنگ علیه ترور در دولت دوم ترامپ اکنون ظاهراً به پایان راه نزدیک شده است. ترامپ مداخلات در کارائیب و ونزوئلا را مبارزه با «تروریستهای مواد مخدر» توصیف کرده است، اما مقابله با آنچه دولت او گروههای «قدیمی» مانند القاعده و داعش مینامد، اکنون در اولویت بسیار پایینتری قرار دارد و نسبت به هر زمان دیگری در ۲۵ سال گذشته منابع و توجه کمتری مصرف میکند.
فارن افرز مینویسد، در بیستوپنجمین سالگرد ۱۱ سپتامبر، تهدید این گروهها از بین نرفته، اما راهبرد «جنگ علیه ترور» بهعنوان چارچوب هدایتکننده سیاست خارجی آمریکا به پایان خواهد رسید. بهای گزاف مداخله در غرب آسیا
به گزارش فارن افرز، هزینه این اقدامات عظیم بوده است. براساس برآورد برگن، جنگهای عراق و افغانستان دستکم چهار تریلیون دلار برای آمریکا هزینه داشتند و با احتساب مستمریهای نظامی، این رقم به شش تریلیون دلار میرسد. حدود ۷۰۰۰ نظامی آمریکایی و حدود ۸۰۰۰ پیمانکار کشته شدند. برآوردهای خوشبینانه از کشته شدن دستکم ۲۰۰ هزار عراقی و دهها هزار افغان حکایت دارد.
فارن افرز افزود دستکاری اطلاعات برای توجیه جنگ عراق، استفاده نظاممند از شکنجه، نقض قوانین داخلی و بینالمللی و تلفات غیرنظامیان ناشی از ۲ دهه حملات پهپادی در غرب آسیا و جنوب آسیا نیز هزینه سنگینی بر اعتبار جهانی واشنگتن تحمیل کرد. این جنگها بیاعتمادی مردم آمریکا به کاخ سفید را افزایش داد و یک نسل کامل را نسبت به این ادعا که آمریکا «نیرویی برای خیر در جهان» است، مردد کرد. عراق، بزرگترین اشتباه
برگن شدیدترین انتقادات خود را متوجه دولت بوش میکند و میگوید ترس از یک حمله تروریستی دیگر باعث شد بوش و تیمش واکنشی شدیداً بیش از حد نشان دهند؛ بهویژه با حمله به عراق در حالی که هیچ مدرکی مبنی بر نقش صدام در حملات ۱۱ سپتامبر وجود نداشت.
پس از حمله نیز اشتباهات دیگری رخ داد؛ از جمله تصمیمی در مه ۲۰۰۳ برای انحلال کامل ارتش عراق و اخراج دهها هزار مقام حزب بعث. به نوشته فارن افرز، این اقدامات به شکلگیری نیرویی مسلح و خشمگین کمک کرد که نیروهای آمریکایی سالها مجبور شدند در خیابانهای شهرهای عراق با آن بجنگند.
جانشینان بوش نیز وارث پیامدهای این تصمیمات شدند: جنگی کممنبع در افغانستان که نتوانسته بود القاعده را از میان ببرد و جنگی در عراق که به جنگ داخلی فرقهای و مقاومت مسلحانه علیه حضور آمریکا تبدیل شد. اوباما، ترامپ و بایدن همگی با وعده خروج از عراق و افغانستان و انتقال منابع به اولویتهای دیگر وارد کاخ سفید شدند، اما هیچکدام تا زمان خروج آشفته بایدن از افغانستان نتوانستند این روند را کاملاً اصلاح کنند. آیا راه دیگری وجود داشت؟
فارن افرز استدلال میکند، آمریکا «ناگزیر» بود به بدترین حمله تاریخ در خاک خود پاسخ نظامی بدهد، اما مجبور نبود جنگی جهانی و فراگیر را آغاز کند که از نابودی تروریستهای تهدیدکننده آمریکا بسیار فراتر رفت و به پروژهای برای حذف «تروریسم» بهعنوان یک ابزار سیاسی و تغییر کل غرب آسیا تبدیل شد.
به نوشته این نشریه، اگر بوش به جای تمرکز بر طالبان و عراق بر القاعده و بن لادن متمرکز میشد، شاید میتوانست تهدید اصلی را بدون گرفتار شدن در جنگی ۲۵ ساله و پرهزینه از میان ببرد.
این گزارش همچنین نتیجه میگیرد هزینه باقی ماندن صدام در قدرت برای آمریکا احتمالا کمتر از جنگی بود که تریلیونها دلار هزینه بر جای گذاشت، جان هزاران عراقی و آمریکایی را گرفت، رابطه ایران و عراق را احیا کرد، به تنشهای فرقهای دامن زد و به ظهور داعش و جنگ چندساله دیگری برای شکست آن منجر شد.
فارن افرز در پایان نوشت، اگر جنگ ۲۵ ساله علیه ترور واقعاً تمام شده باشد، پیامدهای آن همچنان باقی است. آمریکا از برخی جهات امنتر شده، اما در عین حال فقیرتر، چندپارهتر، کماعتبارتر و خستهتر است.
درس اصلی این دوره نیز به نوشته این نشریه آن است که ترسهای مشروع و تلاش برای دستیابی به امنیت مطلق میتواند یک قدرت بزرگ را به زیادهروی بکشاند؛ با پیامدهایی که هیچکس بهسادگی قادر به پیشبینی یا اصلاح آنها نیست.
انتهای پیام










































































