امید مدتها بود به مقابل مدرسه میآمد و مهسا را تا خانهاش بدرقه میکرد. دو سه باری به او ابراز علاقه کرده بود اما مهسا جوابی نداده بود. بالاخره آن روز حرفهای المیرا تأثیر خودش را گذاشت و مهسا که از امید خوشش آمده بود خجالت را کنار گذاشت و تصمیم گرفت با او صحبت کند. بدین ترتیب ارتباط عاشقانه امید و مهسا از آن روز شروع شد. با گذشت چند سال امید و مهسا دیگر به نامزدهای جاودانه تبدیل شده بودند تقریباً همه میدانستند که آنها عاشق همدیگر هستند. تا اینکه یک روز گرم تابستانی اتفاقی شوم رخ داد.
آن روز امید و مهسا با هم بودند که تلفن امید زنگ خورد ناگهان رنگش پرید و با عصبانیت و بدون آنکه حرفی به مهسا بزند از او جدا شد و رفت. دلهره عجیبی به جان مهسا افتاد به یاد مزاحمتهای پژمان افتاد. یکی از هم محلی هایش با اینکه میدانست سالهاست او با امید دوست است اما چندین بار راهش را سد کرده و پیشنهاد دوستی داده بود. کم کم این اتفاق به گوش امید رسید و رفتار امید عوض شد. مهسا در افکار خود غوطه ور بود که امید با سر و صورتی زخمی برگشت و گفت: «تا او باشد مزاحم ناموس مردم نشود.»
با شنیدن این حرف انگار دنیا روی سرش خراب شده باشد، او ادامه داد: «دو تا خط رویش انداختم تا حساب کار دستش بیاید. فکر کرده با قمه آمده من ازش میترسم.»
مهسا دست زخمی امید را پانسمان کرد و یک ساعتی از ماجرا نگذشته بود که تلفن امید به صدا درآمد، تلفنی که خبر از یک جنایت میداد. پسر جوان وحشت زده فرار کرد تا پلیس او را دستگیر نکند.
مهسا را تا … …



































































































































































