آیا تضعیف حقوق بینالملل بشردوستانه، شهروندان غربی را امنتر میکند؟ وقتی یک رهبر غربی در ادبیات خود حمله به غیرنظامیان، مجازات جمعی و تخریب غیرقانونی زیرساختها را عادیسازی میکند، آیا ارتکاب این جنایات در سراسر جهان آسانتر نمیشود؟ و هنگامی که او از «تصاحب نفت» سخن میگوید و بیمحابا نام دریاچهها و آبراهها را تغییر میدهد، چه چیزی را مشروعیت میبخشد، اگر نه این تصور را که منابع راهبردی و جغرافیای حاکمیتی یک ملت دیگر، غنایمی هستند که میتوان آنها را تصاحب و میان خود تقسیم کرد؟
آیا ترور مقامات سیاسی میتواند به ابزاری در سیاست دولتی تبدیل شود، بیآنکه رهبران سیاسی در سراسر جهان در معرض تهدید بیشتری قرار گیرند؟ آیا میتوان «تغییر رژیم» را بهعنوان هدفی قانونی در سیاست خارجی پذیرفت، بیآنکه اصل برابری حاکمیتی دولتها را از محتوا تهی کرد؟
وقتی یک دولت قدرتمند هر زمان که نهادهای سازمان ملل متحد آزادی عمل آن را محدود کنند بتواند آنها را کنار بگذارد، چه چیزی از سازمان ملل متحد باقی میماند؟ … …


























































































