خبرنگار: برایمان تعریف میکنید چه اتفاقی برای مادرتان و خانوادهتان افتاد؟
زن جانباز: ماه رمضان بود و حدود ساعت ۵ عصر. صدای موشک آمد. وقتی خودمان را به خانه رساندیم، دیدم مادرم و برادرم در حیاط افتادهاند. زنداییام هم یک کوچه آنطرفتر بود و به او هم آسیب رسیده بود.
خبرنگار: قبل از این حادثه احتمال میدادید لامرد هدف حمله قرار بگیرد؟
زن جانباز: صبح همان روز شنیده بودیم که مناطقی را زدهاند. یک مقدار دلشوره داشتیم، اما اصلاً فکر نمیکردیم اینجا، در لامرد، چنین اتفاقی بیفتد. هیچوقت تصور نمیکردیم موشک به اینجا برسد.
خبرنگار: خودتان لحظه وقوع حادثه کجا بودید؟
زن جانباز: خانه من حدود پنج کیلومتر با آنجا فاصله دارد. وقتی صدای حادثه را شنیدیم، سریع خودمان را رساندیم. وقتی رسیدیم، همهجا خاموش و تاریک بود. مادرم و برادرم در حیاط افتاده بودند.
خبرنگار: با گذشت چند ماه از این اتفاق، انتظار دارید دولت چه اقدامی برای خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند انجام دهد؟
زن جانباز: همین که مسئولان و نیروهای سپاه زحمت میکشند و پای کار هستند، جای تشکر دارد. اما چیزی که برای من مهم است این است که بدانند کسانی که کشته شدند، نظامی نبودند. مادر من یک زن عادی بود و برادرم راننده ماشین در پالایشگاه بود. هیچکدام نظامی نبودند.
خبرنگار: اگر بخواهید پیامی به عاملان این حملات داشته باشید، چه میگویید؟
زن جانباز: با کشتن مادر من و برادرم چه چیزی را ثابت کردید؟ با کشتن دانشآموزان میناب، حمله به مدرسه، ریختن خانهها، هدف قرار دادن سالن ورزشی دختران والیبالیست یا حتی حمله به جشن عروسی، این پیروزی است؟
اینها پیروزی نیست؛ خون ریختن و کشتن آدمهاست. مادر من نظامی نبود، برادرم هم نظامی نبود. اگر فکر میکنید با کشتن مردم عادی به پیروزی رسیدهاید، این شکست شماست. …




















































































































