درباره کولر بگویم. پدرم لزوماً آدم خسیسی نیست، چون ممکن است از بیرون چنین به نظر برسد که نگه داشتن کنترل کولر کنار دست، دلواپسی برای قبض برق است. مسئله برای پدرم این نیست. کنترلها به هر شکل باید کنار دست او قرار بگیرند. شاید چون در دست گرفتن آنها، چیزی از پدر بودن را برایش کامل می کند: اینکه هر وقت اراده کند، چیزی در اطرافش تغییر کند.
گرمش میشود، دستش را دراز میکند و درجۀ کولر را بالا میبرد. از برنامهای خوشش نمیآید، یکی از کنترلها را برمیدارد و کانال را عوض میکند. صدای تلویزیون کم است، زیادش میکند؛ زیاد است، کمش میکند. برای انجام هیچکدام لازم نیست از کسی اجازه بگیرد یا کسی را قانع کند. خواستن و تغییر دادن، تقریباً در یک لحظه اتفاق میافتاد.
برای همین است که کنترلها باید همیشه نزدیکش باشند. آنها فقط ابزار تغییر کانال یا تنظیم دما نیستند؛ بلکه وسیلهای هستند برای اینکه فاصلۀ میان خواستن و انجام دادن، تا حد ممکن کوتاه بماند. پدرم عادت کرده است اگر چیزی را میخواهد، دستش را دراز کند و آن چیز تغییر کند.
من سالها این را نمیدیدم. کنترل برای من همان چیزی بود که کنار دست پدر قرار داشت؛ وسیلهای برای عوض کردن کانال، زیاد کردن صدا یا روشن کردن کولر. اصلاً به این فکر نمیکردم که چرا همیشه آنجاست و چرا تقریباً همیشه در دست اوست. بعضی نظمها در خانه از بس تکرار شدهاند که دیگر حتی به شکل نظم دیده نمیشوند. …







































