ردی که به قاتل واقعی رسید اما در همان روزهایی که اکبر بیسوده در بازداشت بود، تیم پیگیری پرونده مشغول کار روی سرنخ اصلی بود: همان اعلامیهای که فرقان پخش کرده بود. این اعلامیه روی کاغذی چاپ شده بود که وقتی ردش را گرفتند، به یک چاپخانه رسیدند. از آنجا به فهرست کارکنان یک شرکت زیراکس رسیدند و متوجه شدند یکی از کارمندان این شرکت، محمدعلی بصیری نام دارد و همین کاغذها را از محل کارش برای گروه فرقان میبرده است. وقتی مأموران به خانهی بصیری رفتند، او فرار کرد، از روی دیواری پرید، افتاد و بیهوش شد. بعد از بههوشآمدن گفت که پیش از انقلاب با فرقان همکاری داشته، اما بعدها از آنها جدا شده. با این حرف، هنوز کسی مطمئن نبود که او همان کسی است که ماشه را کشیده. تا اینکه رهبر گروه، اکبر گودرزی، در راه انتقال به زندان اوین، وقتی از او دربارهی قاتل شهید مطهری سؤال کردند، نام بصیری را به زبان آورد. بصیری هم چند روز بعد، وقتی دید همدستش حمید نیکنام قبلاً اعتراف کرده، صحنهی جنایت را با جزئیات کامل توصیف کرد؛ اینکه چطور نزدیک به یک هفته خانهی شهید مطهری را زیر نظر داشته، چطور شب حادثه از پشت دیوار خانهی سحابی کمین کرده و از فاصلهی دو سه متری با یک رولور شلیک کرده است. محمدعلی بصیری فرد چندان تحصیلکردهی دینی نبود؛ در یکی از دانشگاههای فیلیپین درس خوانده بود و اطلاعات مذهبی چندانی نداشت. آنچه در زندان بر او گذشت هم روایتهای متفاوتی دارد؛ گفتهاند از شدت پشیمانی و ناراحتی موهای صورتش را میکند و مدام گریه میکرد، و ظاهراً پس از خواندن یکی از کتابهای مطهری در زندان، نسبت به شخصیت او دیدگاهش تغییر کرده بود. سرانجام در پنجم بهمن همان سال اعدام شد؛ به روایتی، داماد شهید مطهری شخصاً حکم قصاص را اجرا کرد. او تنها ضارب نبود. در کنارش حمید نیکنام و وفا قاضیزاده هم در کمین آن شب حضور داشتند؛ نیکنام سرِ کوچه کشیک میداد. تصمیم نهایی برای ترور مطهری را سه نفر گرفته بودند: همین حمید نیکنام، سعید واحد از شاخهی نظامی گروه، و کمال یاسینی. رهبری کل گروه، اما بر عهدهی اکبر گودرزی بود؛ طلبهای اهل روستای دوزان، بین خمین و الیگودرز، که تحت تأثیر افکار دکتر علی شریعتی، تفسیری از قرآن با عنوان «ایدئولوژی توحیدی» نوشته بود. فرقان اسلامی بدون روحانیت را دنبال میکرد و رویکارآمدن روحانیون پس از انقلاب را نوعی انحراف از مسیر اصلی نهضت میدید؛ تحلیلی که بعدها در بازجوییهای اعضای گروه و در اسناد بهجامانده از پروندهشان بهروشنی آمده است. فهرست بلندبالای یک گروه کوچک آنچه فرقان را از خیلی گروهکهای دیگر آن سالها جدا میکرد، دامنهی اهدافش بود. ترور شهید مطهری اولین اقدام این گروه نبود و آخرینش هم نبود. نُه روز پیش از آن، در سوم اردیبهشت، همین گروه سرلشکر محمدولی قرنی، نخستین رئیس ستاد کل ارتش جمهوری اسلامی، را ترور کرده بود. بعدتر، محمد مفتح و مهدی عراقی هم قربانی همین گروه شدند. در فهرست افرادی که فرقان برای ترور شناسایی کرده بود، نامهای شناختهشدهی بسیاری دیده میشود: شهید محمد بهشتی، شهید محمدجواد باهنر، عبدالکریم موسوی اردبیلی، علیاکبر ناطقنوری، ابوالحسن بنیصدر، اکبر هاشمی رفسنجانی و سید علی خامنهای، که سوءقصد به جان برخی از آنها ناکام ماند. جالب اینجاست که در همان مراسم ختم شهید مطهری، پیش از آنکه هویت گروه فرقان روشن شود، هاشمی رفسنجانی بر اساس تحلیل خودش حزب توده را مسئول این ترور دانسته بود؛ ادعایی که همانجا از سوی کسانی که پیگیر پرونده بودند رد شد و گفتند گروهی به نام فرقان مسئولیتش را پذیرفته است. این نکته نشان میدهد که در همان ساعتهای اول، پیش از آنکه ردِ کاغذ چاپخانه به بصیری برسد، حدس و گمان دربارهی عامل ترور در میان چهرههای اصلی نظام هم چندان یکدست نبود. دو ماجرا، یک شب آنچه ماجرای اکبر بیسوده را از بقیهی حاشیههای پروندهی فرقان متمایز میکند، همین بیربطبودنش به کل داستان است. در حالی که تیمی حرفهای، با انگیزهای ایدئولوژیک و برنامهریزیشده، هفتهها خانهی شهید مطهری را زیر نظر داشت و شب حادثه را با خاموشکردن چراغ کوچه مهندسی کرده بود، در گوشهای دیگر از همان شهر، مردی که هیچ ربطی به این ماجراها نداشت، صرفاً برای رسیدن به مرگی که خودش نمیتوانست رقم بزند، دو ماه از عمرش را در بازداشتگاه سپری کرد. یکی برای کشتن یک انسان نقشه کشیده بود؛ دیگری برای کشتهشدنِ خودش، به دروغ، خودش را قاتل جا زده بود.


















