این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
رابرت لوکاس با طرح «لوکاس کریتیک» نشان داد که پاسخ به این پرسش را نمیتوان صرفا در کیفیت برآوردهای آماری جستوجو کرد. اگر سیاستگذار قواعد بازی را تغییر دهد، خود رفتار اقتصادی افراد نیز تغییر میکند و در نتیجه، روابطی که از رفتار گذشته به دست آمدهاند، لزوما در شرایط جدید معتبر نخواهند بود. برای درک این استدلال باید آن را در بستر فکری مکتب کلاسیک نو قرار داد. این مکتب در دهه۱۹۷۰ و با چهرههایی مانند رابرت لوکاس شکل گرفت و در واکنش به بخشی از اقتصاد کلان متعارف آن دوره توسعه یافت. متفکران کلاسیک نو معتقد بودند مدلهای کلان نمیتوانند صرفا بر همبستگیهای مشاهدهشده در دادههای تاریخی تکیه کنند. رفتار متغیرهای کلان در نهایت حاصل تصمیمهایمیلیونها فرد و بنگاه است. بنابراین باید از مبانی خرد اقتصادی آغاز کرد. این رویکرد بر چهار اصل اساسی استوار بود؛ نخست آنکه نظریهپردازی اقتصاد کلان باید بر مبانی انتخاب در اقتصاد خرد و در چارچوب تعادل عمومی نیوکلاسیک بنا شود. به بیان دیگر، روابط کلان باید از تصمیمهای افراد و بنگاههایی به دست آیند که در برابر محدودیتهای اقتصادی خود انتخاب میکنند، نه اینکه صرفا روابط آماری میان متغیرهای کلان از دل دادهها استخراج شود.اصل دوم، آن است که عاملان اقتصادی عقلاییاند و انتظارات خود درباره آینده را بر اساس تمام اطلاعات موجود، از جمله شناخت از قواعد و سیاستهای حاکم بر اقتصاد، به شکل عقلایی شکل میدهند؛ این همان فرض «انتظارات عقلایی» است که بر اساس آن، افراد بهطور نظاممند و تکرارشونده در پیشبینی آینده دچار خطا نمیشوند. بر همین مبنا، بنگاه برای حداکثر کردن سود و خانوار و نیروی کار نیز برای بیشینه کردن مطلوبیت خود، با توجه به محدودیتهایشان و انتظاراتی که از آینده دارند، تصمیم میگیرند. این فرض اهمیت زیادی دارد؛ زیرا افراد را از موجوداتی منفعل که صرفا به شرایط فعلی و الگوهای گذشته واکنش نشان میدهند، به عاملانی تبدیل میکند که آگاهانه درباره آینده نیز تصمیم میگیرند. …










































































