
قدرت اصلی نمایش پیش از هر چیز در قصهای است که با وجود پیچیدگی، از انسجام و کشش قابل توجهی برخوردار است. اطلاعات به تدریج در اختیار تماشاگر قرار میگیرد و هر کشف، بخشی از آنچه پیشتر دیده شده را دوباره معنا میکند. همین ساختار باعث میشود، پایان نمایش تنها یک غافلگیری روایی نباشد؛ بلکه نتیجه طبیعی مسیری باشد که از ابتدا، با دقت طراحی شده است.
آنچه «آتشسوزیها» را از یک تراژدی خانوادگی فراتر میبرد، عدم فاصلهای است که میان قصه و جهان واقعی امروز وجود دارد. اگرچه داستان در جغرافیا و بستری متفاوت روایت میشود، اما مفاهیمی که نمایش با آنها درگیر است، همچنان به زندگی معاصر نزدیکاند: جنگ، خشونت، نفرت، مهاجرت، فروپاشی خانواده، حذف دیگری و زخمی که پس از پایان یک بحران در زندگی آدمها باقی میماند.
از منظر جامعهشناختی، جنگ در «آتشسوزیها» صرفاً یک واقعه سیاسی یا تاریخی نیست؛ جنگ به درون جامعه و سپس به درون خانواده نفوذ میکند. خشونت از خیابان و میدان نبرد عبور میکند و به روابط انسانی میرسد. در چنین شرایطی، پایان جنگ الزاماً به معنای پایان خشونت نیست. آثار آن در حافظه جمعی، در مناسبات خانوادگی و در روان انسانها باقی میماند و گاه به نسلی منتقل میشود که خود هیچ نقشی در شکلگیری آن نداشته است.
ژان و سیمون در جستوجوی گذشته مادرشان نوال مروان، در واقع با گذشتهای مواجه میشوند که پیش از تولد آنها شکل گرفته، اما زندگیشان را تحت تأثیر قرار داده است. آنها وارث رنجی هستند که انتخابش نکردهاند. همین مسئله، نمایش را به یکی از مهمترین مفاهیم روانشناختی آن نزدیک میکند: انتقال بیننسلی تروما.
تروما همیشه در قالب یک خاطره روشن و قابل بازگویی منتقل نمیشود. گاهی به شکل سکوت، ترس، خشم، بیاعتمادی یا راز در یک خانواده باقی میماند. نسلی میکوشد گذشته را پنهان کند تا نسل بعد از رنج آن در امان بماند، اما گذشته لزوماً با سکوت از میان نمیرود. چیزی که گفته نمیشود، میتواند به شکل دیگری در زندگی فرزندان حضور پیدا کند.
شخصیت نوال را نیز میتوان از همین منظر خواند. سکوت او تنها سکوت زنی نیست که رازی را از فرزندانش پنهان کرده باشد؛ سکوت انسانی است که تجربههایی چنان سنگین را پشت سر گذاشته که بازگویی آنها شاید از توان زبان خارج شده است. …











