
عشق در تاریخ ادبیات فارسی و چهبسا در تاریخ جهان، از زمین ذهن مرد آغاز میشود و به آسمان جان زن میرسد، و بدین ترتیب عشق یعنی مردی شیدای زنی میشود و زمین و آسمان را به هم میدوزد تا همه دیوارهای اجتماعی و فردی را ویران کند و به آنچه میخواهد برسد. در «بامداد خمار» اما جهان دگرگونه است؛ زنی شیدا، جهان و مافیها را به بازی میگیرد تا به مراد دلش برسد و در این مسیر عشقهای دیگرانی را قربانی میکند، قلبهایی را ویران میسازد و همهٔ اینها برای برآوردن شوری است که عشق در نهاد محبوبه بر جای گذاشته است.
سریال «بامداد خمار»، برای نمایش این عشق سوزان، تنها به رمان «بامداد خمار» اکتفا نکرده و خود نیز بر آن افزوده است. عشق ترسو نیست؛ متهور و تندخو و پر شر و شور است. عشق در سریال «بامداد خمار» بسیار وحشیتر و رامنشدنیتر از آن چیزی است که در رمانش به شرح آمده است. عشق به عاشق عاملیت و کنشگری میبخشد، عاشق را وامیدارد تا از ساختارهای صلب و سنتی و از دیوارهای بلند و پهن بگذرد، عاشق را به کارهایی وامیدارد که از هیچ عاقل و آدمیزادی برنمیآید. عشق همانطور که زیباست و زیبایی و شکوه میآفریند، زشتی و رسوایی و خفت هم به بار میآورد و سریال «بامداد خمار» در روایت عشق تنها به رمان اکتفا نکرده و خود نیز بر آن افزوده است.
سریال «بامداد خمار»، دستکم تا قسمت سوم از فصل دوم، روایت تهور عشق و شرح عاملیتبخشی عشق است. و عاشق در این باره تقریباً هیچ حد و مرزی ندارد؛ نه ابایی از رنجاندن کسی دارد و نه حتی آرامش خود را پاس میدارد. عشق آرامشکش و آسایشسوز است و این بهتمامی در سریال به نمایش درآمده است. عاشق نهتنها آرامش و آسایش را از خود سلب میکند، بلکه قومی را به عذاب میافکند و چهبسا البته که عاشق در جهان رؤیایین خود زندگی میکند و از خود اختیاری ندارد و تنها کورسوهای دستیابی به ذات مقدس معشوق را در لحظه دنبال میکند و به ریسمان او چنگ میزند و دیگر هیچ چیز مهم نیست.
عشق وحشی است و لگد میزند. عاشق وحشی است و لگد میزند. محبوبهٔ سریال «بامداد خمار»، حتی بر سر سفرهٔ عقد هم مینشیند، اما هیچ ابایی از آن ندارد که به نشانهای از معشوق همه چیز را ویران کند، قومی را رسوا کند، امیدهایی را نومید سازد و خود را گموگور کند و این برخلاف عاشقِ رمان است که حتی به آزمون بزرگ سفره عقد …












