
محدثه چیذری، کارشناس ارشد مشاوره خانواده، در یادداشتی ارسالی برای فرارو نوشت:
خانهشان دیگر خانه نیست. نه به این معنا که دیوارهایش کاملاً فرو ریخته باشد؛ بلکه به این معنا که چیزی در تعریف «خانه» برای این خانواده تغییر کرده است.
خانه روزی جایی بود که بچهها در آن با آرامش بازی میکردند، مادر میدانست هرکدامشان کجا هستند، وسایل زندگی سر جای خودشان بودند، ماشین جلوی خانه بود و فردا، با همه سختیهایش، قابل تصور بود.
بعد سروکله جنگندهها پیدا شد و در کسری از ثانیه، خانه دیگر خانه نبود. دیوار و شیشه فرو ریخت. ماشین از بین رفت. وسایل زندگی آسیب دیدند یا نابود شدند. خانواده خانه را ترک کردند و مدتی در هتل ماندند.
بعد از مدتی بازگشتند.
اما بازگشت همیشه به یک معنا نیست. گاهی آدم به همان آدرس برمیگردد، کلید همان در را میاندازد، وارد همان خانه میشود، اما چیزی درونش میگوید: اینجا خانه ما نیست.
یک کودک سهساله در این خانه زندگی میکند؛ کودکی که جنگ را نمیتواند توضیح دهد.
نمیتواند بگوید: «من یک تجربه تروماتیک داشتهام.» نمیتواند درباره اضطرابش حرف بزند.
فقط میترسد. بدنش به جای زبانش حرف میزند و فعلاً سکوت را انتخاب کرده است. برای او ترسناکترین بخش ماجرا، خود انفجار نیست؛ بلکه جهانی است که دیگر قابل پیشبینی نیست. اینکه جایی که قرار بود امن باشد، دیگر کاملاً امن نیست. اینکه صدای بلندی که برای یک نفر فقط صداست، برای او میتواند نشانه بازگشت چیزی باشد که هنوز نمیتواند نامش را بگوید. و در چنین لحظهای، کودک دنبال چه کسی میگردد؟
مادر.
همان کسی که قرار است به او بفهماند جایش امن است. اما مسئله اینجاست که مادر هم آن روز ترسیده است. مادر هم انفجار را شنیده. مادر هم فرو ریختن دیوار را دیده. مادر هم خانهاش را از دست داده. مادر هم نمیداند فردا چه میشود. با این حال باید کودک را بغل کند. باید آرامش کند.
باید برایش جهانی بسازد که خودش دیگر مطمئن نیست امن است. این یکی از بیرحمانهترین تناقضهای جنگ است؛ اینکه کسی که خودش …












