
منصور صدریمنش
این روزها، در قیلوقال «من درست میگویم» و «تو درست میگویی»، در میان انبوه تحلیلها، قضاوتها و روایتهای متعارض، گاهی مهمترین پرسشها از یاد میروند. ما بسیار درباره سیاست، جنگ، پیروزی و شکست سخن میگوییم، اما کمتر مکث میکنیم و از خود میپرسیم: انسان چگونه به جایی میرسد که تصمیمی میگیرد که شاید بهای آن، خودِ زندگی باشد؟
در لحظههای بحرانی، همواره انسانهایی هستند که با پذیرش بزرگترین هزینهها، امکان ادامه زندگی دیگران را فراهم میکنند. زندگی، سرشار از انتخاب است؛ با این حال، همه انتخابها یکسان نیستند. بیشتر آنها را میتوان با محاسبه سود و زیان توضیح داد، اما گاهی انسان در برابر تصمیمی قرار میگیرد که دیگر در چارچوب این محاسبات نمیگنجد؛ تصمیمی که در آن امنیت، آینده و حتی خود زندگی، دیگر تنها معیار انتخاب نیستند.
چند روز پیش، خبر بازگشت پیکر شهید خلبان مجید کاظمی و تشییع او در شیراز، بار دیگر من را به اندیشیدن درباره همینگونه تصمیمها واداشت. آنچه ذهنم را درگیر کرد، خودِ آن انسان بود؛ انسانی که پیش از پرواز میدانست مأموریتی بسیار پرخطر در پیش دارد و احتمال عدم بازگشت او واقعی است؛ با این حال، عازم آن مأموریت شد. آن خبر برای من بیش از آنکه یک خبر نظامی باشد، بهانهای شد برای طرح پرسشی کهن: انسان چگونه به نقطهای میرسد که کاری را ممکن میبیند که برای بسیاری از دیگران اساسا ممکن نیست؟
نمونههای چنین انتخابهایی فقط به میدان جنگ محدود نمیشوند. پدر یا مادری که خود را میان خطر و فرزندشان قرار میدهند، معلمی که برای نجات دانشآموزانش خود را سپر بلا میکند، پزشک یا پرستاری که در اوج یک همهگیری بیمارستان را ترک نمیکند، آتشنشان یا امدادگری که برای نجات دیگران وارد ساختمانی در حال فروریختن میشود و اندیشمند، اقتصاددان یا جامعهشناسی که با وجود آگاهی از پیامدهای شخصی، نسبت به بحرانی …












