
هفت صبح| ابراهیم گلستان را نمیشود آسان دوست داشت. همانطور که نمیشود آسان کنار گذاشتش. از آن آدمهایی بود که حتی غیبتشان حضور تولید میکند. میتوانستی با حرفهایش مخالف باشی، از قاطعیت بیرحمانهاش عصبانی شوی، بعضی داوریهایش را خودخواهانه بدانی و باز، چند صفحه بعد، مقابل قدرت زبانش بایستی. گلستان انگار برای موافقت دیگران زندگی نکرده بود.
جهان را نگاه میکرد، حکم خودش را صادر میکرد و اغلب علاقهای نداشت ببیند چند نفر پشت سرش ماندهاند. ۳۱ مرداد ۱۴۰۲ که در خانهاش در انگلستان چشم بست، بیش از یک قرن زندگی پشت سرش بود. یک قرن برای دیدن چند ایران، چند نسل، چند شکست، چند امید و انبوهی آدم که آمدند و رفتند. خودش هم نزدیک به نیم قرن دور از ایران ماند، اما عجیب آنکه فاصله نتوانست او را به چهرهای حاشیهای تبدیل کند. گلستان رفته بود، ولی صدایش هنوز میرسید. گاهی از میان یک مصاحبه، گاهی در چند خط نامه، گاهی در فیلمی قدیمی و بیشتر از همه در جملههایی که پیر نمیشدند.
مردی که جمله را تراش میداد
قصه گلستان از شیراز آغاز شد، از خانوادهای که کتاب، روزنامه، دین و سیاست در فضای آن بیگانه نبود. پدرش روزنامهنگار بود و خودش در جوانی راه تهران را گرفت. حقوق خواند، دانشگاه را رها کرد، وارد حزب توده شد، عکاسی کرد، فعالیت سیاسی را تجربه کرد و بعد از حزب هم بیرون آمد. گویی خیلی زود فهمیده بود عضویت طولانی در دستهها با خلقوخویش جور نیست. او میخواست حق تردید کردن را برای خودش نگه دارد، حتی اگر بهایش تنهایی باشد.
سال ۱۳۲۶ «به دزدی رفتهها» را منتشر کرد و مسیر دیگری آغاز شد. گلستان در داستان، بیش از واقعه به چگونگی روایت واقعه حساس بود. برای او جمله ظرف معنا نبود، خودش بخشی از معنا بود. کلمات باید کنار هم میزانسن میشدند، ضرب میگرفتند، مکث میکردند و گاهی ناگهان به خواننده ضربه میزدند. نثر آهنگین و تجربه او در پیوند دادن داستانهای یک مجموعه، جایی ویژه در داستان مدرن فارسی برایش ساخت. شاید به همین دلیل خواندن گلستان هنوز تجربهای زنده است. جملههایش بوی موزه نمیدهند، عضله دارند، گاهی مغرورند، گاهی عصبی، گاهی شاعرانه و در بهترین لحظهها چنان دقیق که انگار نویسنده کلمات اضافی را با تیغ از پیکر جمله جدا کرده است.
…












