
داستان پندآموز: نانی برای یک غریبه
در محله ای قدیمی، پیرزنی مهربان به نام «مریم خانم» زندگی می کرد. او هر صبح به نانوایی محله می رفت و همیشه یک نان بیشتر از نیاز خودش می خرید.
نانوا که سال ها این کار را دیده بود، یک روز پرسید:
– مادرجان، شما که تنها زندگی می کنید، چرا هر روز یک نان اضافه می خرید؟
پیرزن لبخندی زد و گفت:
– شاید کسی امروز گرسنه باشد و نتواند نان بخرد. من نمی دانم آن شخص کیست، اما می دانم خدا او را می بیند.
نانوا چیزی نگفت، اما همیشه به فکر حرف های پیرزن بود.
یک روز بارانی...
در یکی از روزهای سرد زمستان، پسر جوانی که تازه به آن محله آمده بود، کنار نانوایی ایستاده بود. لباس هایش خیس شده بود و پول کافی برای خرید غذا نداشت.
پیرزن بدون اینکه چیزی بپرسد، همان نان اضافه را به او داد و گفت:
– پسرم، این نان برای توست. روز سختی است، اما همیشه …











