
۵۰ درجه را با عدد میشود نوشت؛ اما تحملش فقط به حرف آسان است. گرمای نجف تنها دماسنج را بالا نمیبرد، نفس آدم را هم کوتاه میکند. هوا آن قدر داغ است که انگار حرارت از زمین بالا میآید، نه از خورشید. در چنین گرمایی، آدم دیگر دنبال معجزه نیست؛ دنبال چند قطره آب است.
پشت ویزور دوربین ایستادهام و منتظرم. نه برای یک اتفاق بزرگ، نه برای صحنهای عجیب. فقط منتظرم ببینم وقتی اولین قطرههای آب روی صورت زائرها مینشیند، صورتشان چه میگوید. چون بعضی روایتها را زبان تعریف نمیکند.
زائرها یکی یکی به مه میرسند. هنوز قدم از زیر آفتاب برنداشتهاند که چشم هایشان آرام بسته میشود، انگار کسی دست روی پیشانی تب دارشان گذاشته باشد. بعضیها بی اختیار لبخند میزنند. بعضی سرشان را عقب میبرند تا قطرهها بیشتر روی صورتشان بنشیند. بعضیها همان چند ثانیه را کش میدهند، انگار دلشان نمیآید از زیر آن ابر کوچک عبور کنند.
اما بچه ها… شخصیت اصلی این قصهاند.
کودکها هنوز بلد نیستند احساسشان را پنهان کنند. دست هایشان را باز میکنند، صورتشان را رو به آسمان میگیرند و چشم هایشان را میبندند، انگار میخواهند این خنکا را بغل کنند. انگار میشود باد را در آغوش گرفت، میشود چند قطره آب را نگه داشت و نگذاشت تمام شود.
میان همین لحظه ها، پسربچهای ایستاده که قدش به مه نمیرسد. چند بار روی پنجه پا میایستد، اما فایدهای ندارد. پدر، بی آنکه چیزی بگوید، خم میشود، او را روی دست هایش بلند میکند و یک باره صورت کودک وارد …












