
مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ جمعیت در دو سوی مسیر موج میزند. شاخههای گل و قاب عکسها روی هوا ماندهاند. عطر گلاب میآید و دود اسپند غلیظ تا آسمان میرود. مادرها عکس جوانانی را در دست دارند که هنگام رفتن، هنوز استخوانهای گونه شان پیدا نبود. پدرها گردن میکشند و هر بار که دری باز میشود، نفس در سینهها حبس میماند. اشک، بی وقفه از چشمها پایین میآید و سالهای اسارت، پشت شیشههای غبارگرفته اتوبوس ها، آرام آرام به وطن نزدیک میشوند.
دایی غفور میان این همه چشم منتظر، بی قرارتر است. هر شانه نحیف و هر محاسن بلندشدهای ممکن است نشانی از گم شده اش باشد. دیگران گفتهاند یوسف شهید شده است. پلاکش را پیدا کردهاند. برای او، نبودن جسد یعنی هنوز چیزی تمام نشده است. دری برای بازگشت باز مانده است و تا وقتی آن در باز است، یوسف میتواند از راه برسد.
اتوبوس حامل آزادگان نزدیک میشود. جمعیت به حرکت درمی آید. صداها درهم میپیچد؛ صلوات، گریه، فریاد نامها و موسیقیای که از جایی دور بلند شده و پس زمینه، این محشر است. دایی غفور میدود. سن و سالش را جا میگذارد. بارها تعادلش را از دست میدهد و باز میدود. مردی که سالها در برابر خبر مرگ فرزندش زمین نخورده بود، حالا در میان امید و ناامیدی تلوتلو میخورد.
به دنبال برادرش خسرو آمده، اما ته دلش میداند که یوسف فاصله چندانی از او ندارد. ناگهان چهرهای را میبیند که سالها توی قاب عکس میدید. یوسف آنجاست؛ لاغرتر، شکستهتر و پیرتر از جوانی که رفته بود، اما زنده. چهره رنجور پیرمرد، میان خنده و گریه است. میترسد اگر پلک بزند، یوسف دوباره ناپدید شود.
موسیقی مجید انتظامی اوج میگیرد و دوربین از دل جمعیت، پدر و پسر را پیدا میکند، سکانسی به یادماندنی از «بوی پیراهن یوسف». فیلمی که ابراهیم حاتمی کیا در سال ۱۳۷۴ ساخت و یکی از ماندگارترین تصویرهای بازگشت آزادگان را در سینمای ایران به جا گذاشت.
نقشهای ماندگار
مردی که دایی غفور را با آن همه سماجت، اندوه و ایمان، جان بخشید «علی نصیریان» بود. بازیگری که هنگام ساخت «بوی پیراهن یوسف» بیش از چهاردهه تجربه تئاتر را پشت سر داشت. او بهمن ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد. در محلهای که تعزیه، نقالی، پرده خوانی، معرکه گیری، خیمه شب بازی و نمایشهای تخت حوضی بخشی از حافظه دیداری …












