
سفرهای شمال توی خانه ما، همیشه یک مقصد مشخص داشت. ما جایی جز مجتمع تفریحی ورزشی شرکت نفت در محمودآباد نمیرفتیم. تمام عکسهای کودکی من در سفرهای شمال، توی محدودههای مشخصی از مجتمع ثبت شده است. زیر یک نخل بزرگ کنار برج ها. کنار یک مجسمه طاووس سیمانی سفید کنار جنگل.
لب یک بولوار گل کاری شده در ورودی حراست مجموعه و ساحل دریا با پس زمینه ویلاها. توی تمام آن عکس ها، آنچه در طول سالها تغییر میکرد، قد و قواره من و شکل لباسها بود. از پشت نویسی عکسها که عادت همیشگی بابا بود، میشد تصاویر را بر اساس سالها مرتب کرد و دید یکی یکی توی هرکدام چقدر قدم بلندتر شده. لباس هایم گشادتر شده و یک روسری گلدار یا خال خالی روی سرم اضافه شده است.
توی تمام عکس ها، آن نخل بزرگ کنار برجها پابرجا و تنها کمی خمیدهتر است. مجسمه طاووس به همان بزرگی با کمی خزه در حوالی پایه هایش ایستاده. کنار بولوار حراست، فقط شکل گلها عوض شده و ساحل، توی تمام عکسها یکی است. من هرقدر آلبوم عکسهای سفرهای شمال کودکیام را ورق زدم، جایی ندیدم ساحل دریا، پا پس کشیده باشد.
اصلا یک دریا بود و پیشروی هایش. دریا همیشه در حال آمدن بود و ما همیشه در حال عقب عقب رفتن، اما حالا تماشای یک تصویر توی فضای مجازی، تمام معادلات ذهنیام را به هم زده. عکسی از یک نقطه ساحلی در حاشیه دریاچه خزر که آب در عرض پنج سال، چندین متر به عقب کشیده شده است.
…












