
به گزارش شهرآرانیوز؛ تابستان است و آفتاب، تند و تیز و داغ، اما مانع برگزاری مراسم روزهای آخر ماه صفر نیست. همه چیز مثل سال گذشته است و سالهای پیش از آن. داربستهای فلزی گوشه به گوشه جاده علم شدهاند و پارچههای مشکی دورتادورشان را گرفتهاند. همه در حالت آماده باش هستند؛ بچههای قدونیم قد محله، جوان هایشان و موسپیدکرده ها، قسم خورده ها، نذرکرده ها.
یکی ترمهها را روی دوش گرفته، نکته سنج و ریزبین است و به جزئیات برگزاری مراسم هم دقت دارد؛ اینکه ظاهر موکب، هم به چشم مسافر بنشیند و چشم نواز باشد و هم خستگی اش را بگیرد. دیگری سبد استکان را دست به دست میچرخاند و آن یکی پای دیگ ایستاده است. تازه از پیاده روی اربعین برگشته و خستگی راه را نگرفته، آمده است جاده برای پذیرایی از زائران پیاده.
همه گوش به زنگ هستند و حواسشان را به کار دادهاند تا برای موکبشان آبروداری کنند؛ برای شهرشان، برای خراسانی بودنشان؛ موکبهایی که اگر روزی قصه تولدشان برمی گشت به مراسم عزاداری اربعین حسینی و خدمتگزاری به زائران سیدالشهدا (ع)، حالا دیگر پای ثابت فعالیتهای اجتماعی شدهاند. سال به سال تعدادشان بیشتر میشود و دامنه فعالیتشان هم گسترده تر؛ از مراسم دینی و مذهبی گرفته تا مناسبتهای دیگر. خیلی از همین آدمها در تجمعات مردمی خدمت رسانی کردهاند و هویت ساز شدهاند. این قصهها دست به دست بچرخد
این گزارش بخشهای مختلفی دارد و در روزهایی تحریر شده است که همه سخت درگیر کار هستند و وقتی برای گپ زدن ندارند. یک فهرست پر از شماره از موکب داران زیر دستم است. خطها غالبا اشغال هستند. برخیها جواب میدهند، اما کوتاه و خلاصه. خیلیها در همان گپ وگفت کوتاه و مکالمه تلفنی هم درحال راست وریس کردن امور موکب هستند. مدام بین صحبت کردنشان وقفه میافتد. صدا پشت خط میپیچد. معلوم است دارند دیگران را راهنمایی میکنند: «سماورها روی میز روبه رو باشد بهتر است؛ یکی سر این میز را بگیرد؛ تنهایی نمیتوانی آن دیگ را برداری و....»
حالا این قصهها باید دست به دست بچرخد؛ قصه آدمهای داخل چادرهای بزرگ، آشپزخانههایی که از نخستین ساعات روز پر از جنب وجوش و هیاهو میشوند، دیگهایی که بی وقفه بر آتش میجوشند و خادمانی که بی آنکه چشم انتظار نام و نشانی باشند، خود را برای پذیرایی از کاروانهایی آماده میکنند …












