یکشنبه, ۳ تیر, ۱۴۰۳ / 23 June, 2024
مجله ویستا


نوشتنِ تاریخِ اکنون


نوشتنِ تاریخِ اکنون
▪ تاریخ، واژه­ایست که با گذشته پیوند خورده است. مورخان، آن اندیشمندانی هستند که به رخدادهایی که در گذشته به وقوع پیوسته­اند می­پردازند، متونی کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده­اند تحلیل میکنند، و به عنوان متخصصانی که برش خاصی از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهمشان است، نامدار می شوند و اعتبار می­یابند. محوری که از اکنون آغاز می­شود و به زمان­های دوردست منتهی می­شود، تیول مورخان است، و این دامنه از لحظاتی پیش، از همان نقطه­ای که رخدادهای جاری در اکنون به گذشته تبدیل می­شود، آغاز می­شود و تا نخستین نشانه­های خط و نویسایی عقب می­رود. این بدان معناست که تاریخ از سویی با گذشته، و از سوی دیگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متنی وجود ندارد، اقتدار مورخ پایان می­یابد و حکومت باستان­شناس آغاز می­شود.
بر این مبنا، تاریخ به عنوان شاخه­ای از دانش که به گذشته می­پردازد، در میان سایر شاخه­های رسمی و دانشگاهی علم جایی برای خود باز کرده است، و موقعیتی به ظاهر هم­ارز و هم­زور با سایر شاخه­های دانایی به دست آورده است. این تصویر از علم تاریخ و مورخان با وجود آشنا و رایج بودن، اگر با دقتی بیشتر نگریسته شود، به تعارض­هایی مفهومی بر می­خورد. از یک سو، چنین می­نماید که تاریخ به نوعی با سایر دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسی دقیق و ریاضی­گونه­ی رایج در سایر علوم به شکلی منسجم و ساختار یافته استفاده نمی­شود، و با وجود تلاشهای فراوانی که برای کمی، عینی، و تجربی ساختنِ شواهد تاریخی انجام گرفته است، این علم همچنان ماهیت تفسیری و بلاغی خود را حفظ کرده است.
از سوی دیگر، چنین می­نماید که تمام علوم دیگر را بتوان به نوعی زیرشاخه­ی تاریخ دانست. چرا که تاریخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته­های آن علم را تا لحظه­ی اکنون در بر می­گیرد و به تعبیری چنین می­نماید که تاریخ و یا شاخه­ای از آن که تاریخ علم باشد، به نوعی فراعلمِ زمان مدار تبدیل شده باشد.
تاریخ، گذشته از این تفاوتهای روش­شناختی و ابهام­هایی که در مرزبندی­اش وجود دارد، از یک نظر دیگر هم با سایر علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثیر مستقیم و تعیین کننده­ایست که در هویت فردی و اجتماعی اعضای یک جامعه دارد. هیچ علم دیگری را نمی­توان یافت که به قدر تاریخ در شکل دادن به خودانگاره­ی سوژه از خودش تاثیر داشته باشد، و با پیکربندی هویت جمعی مردمی که در کنار هم زندگی می­کنند و "تاریخ" مشترکی دارند، کردارهای آینده­ی ایشان را تعیین کرده باشد.
تاریخ در این معنا، تنها علمی است که با وجود تاثیر شدید و چشمگیرش بر شکل دادنِ اکنون، پیوند خویش با این برش زمانی خاص را انکار می­کند. اگر از دستاوردهای فنی ناشی از علوم تجربی بگذریم، و تنها بر محتوای معنایی و بافتار تفسیری شاخه­های علوم تمرکز کنیم، تاریخ را مهمترین شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهیم یافت، و غریب است که این تاثیر فراگیر و عمومی در مورد شیوه­ی درک ما از خویشتن در اکنون، توسط علمی صورتبندی و بیان می­شود که مدعی کناره­گیری از اکنون، و اقامت در گذشته است.
▪ ادعای اقامت در گذشته و انکار پیوند با حال، دستاویزی است که تاریخ را به نوعی مرجع غایی، به نوعی داور بی­طرف و شکلی از سیستم لختِ نیوتونی تبدیل می­کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصمیم­های نهفته در اکنون را می­توان بر مبنای آن و در تناسب با آن سنجید. تاریخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعیت و اقتدار کافی را برای شکل دادن به اکنون به دست می­آورد.
میشل دو سرتو، یکی از بهترین بیانها را در مورد ضرورت بازبینی این ادعای تاریخ به دست داده است. چنین می­نماید که برداشت دو سرتو در مورد این نکته درست باشد که تاریخ، همواره بر شواهد و مستنداتی تکیه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده­اند. اشیای گرد آمده در موزه­ها، متون تاریخی، و نوشتارهای نقش بسته بر سفالینه­ها و دیوارها همه از آن رو موضوع علم تاریخ دانسته میشوند، که در زمانه­ی اکنون حضور دارند و یا با بند نافی از جنس روایت و نقل قول و یادبود به حالِ گریزپای ما پیوند خورده­اند. بر این مبنا، تاریخ، تفسیری است که ما از چیزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داریم. ماده­ی خام تاریخ، که داربستهای استوار ساختن گذشته­ی ما را بر می­سازد، آن چیزی است که در زمان حال هست. بر این مبنا، انکار اتصال شواهد تاریخی به اکنون، همچون نادیده انگاشتن انگیزه­ی حال مدارانهی مورخ، خطایی روش شناسانه محسوب می­شود.
پیوند تاریخ با گذشته، و انکار پیوند آن با زمان حال به قدری در ذهن ما رسوب کرده و نگاههای ما به حدی بدان معتاد گشته­اند که سخن گفتن از آن با لحنی نقادانه و دعوت به جور دیگر اندیشیدن در این قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن می­نماید. با توجه به این که تلاش من در بازخوانی و بازسازی تاریخ فرهنگ انسانی به طور عام و تاریخ ایران زمین به طور خاص، دستیابی به شالوده­ای استوار و مستحکم برای بازتعریف هویت خویشتن است، چنین گسستی از دیدگاه سنتی و گذشته­مدارانه­ی تاریخ را ضروری و بارآور می­دانم. برای ترسیم حد و مرزهایی که در دعوت به "اکنون­مدار" دیدنِ تاریخ نهفته است، باید نخست به زمینه­ای اندیشید که نادیده انگاشتن این دیدگاه را به امری چنین مرسوم مبدل ساخته است.
آماج اصلی این نوشتار، طرح شرایطی است که به گسسته شدنِ بند ناف تاریخ با اکنون منتهی شده است. این شرایط را با رجوع به متونی که امروز تاریخی نامیده می­شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاریخ فهمیده می­شدند، انجام خواهم داد. یعنی به شرایطی خواهم نگریست که در آنها تاریخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زمانی با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاریخِ ابتر و مخفی در گذشته تبدیل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلی این نوشتار، چگونگی گسسته شدنِ پیوند میان تاریخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.
▪ در مورد این که نخستین متون تاریخی در چه زمانی و در چه تمدنی نوشته شدند، توافقی عمومی وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ این متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسیار است. می­دانیم که خط در ابتدای هزاره­ی سوم پ.م در کهنترین تمدنهای یکجانشین -ایران زمین (مشتمل بر میانرودان، سغد و خوارزم، ایلام، و دره­ی سند)، آناتولی و مصر- پدیدار شد، و در ابتدای کار برای ثبت رخدادهایی از جنس تحولات سیاسی یا باورهای دینی به کار گرفته شد.
متون تاریخی در مصر، تا دیر زمانی که تا حمله­ی هیکسوس­های آسیایی به طول انجامید، در عمل به زنجیره­ای از نسب­نامه­های رسمی که ارتباط فرعون را با فرعونهای پیشین نشان می­داد و ساختاری بسیار رسمی و صورتبندی شده در قالب چندین نام دینی و دولتی داشت، منحصر می­شد. بخش مهمی از تاریخ مصر در دوران پیش از حاکمیت هیکسوسها را باید در متونی که در کل خصلتی غیرتاریخی دارند و داستانهایی تخیلی یا دعاهایی دینی را در بر می­گیرند، جستجو کرد.
در مقابل، در قلمرو ایران زمین بود که نخستین متون تاریخی به معنای ثبت رخدادهای ویژه و محصور در زمان و مکان، تولید شد. این امر، تا حدود زیادی مدیون چند پارگی جغرافیایی این قلمرو، و ظهور تمدنهایی متفاوت بر پهنه­ی آن بود. در کل، متون تاریخی پدید آمده در ایران زمین، بیشتر از رده­ی فتح نامه­ها و گزارشهایی جنگی هستند که محور اصلی­شان نبرد میان قطبِ ایلام -–میانرودان است.
یکی از نخستین متونی که می­توانند همچون متنی تاریخی نگریسته شوند، و تاریخ میانرودان باستان (سومر) و همچنین تاریخ نوشته شده­ی انسانی با آن شروع می­شود، شرح نبرد انمرکار -–شاه دولتشهرِ سومریِ اوروک- با شاهِ اَرَت -–احتمالا منطقه­ی شهداد- در ایرانِ جنوبی است. در این کتیبه که به خط میخی سومری نوشته شده، برای اولین بار، می­بینیم که متن با عبارتِ آشنای "یکی بود، یکی نبود!" آغاز می­شود. حماسه­ی دیگر سومری، که در ضمن کهنترین متنِ دارای نام گیلگمش هم هست، به نبردی در میان دو دولتشهرِ کیش و اوروک اشاره می­کند که در جریان آن گیلگمش شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمینش و فرونشاندن مخالفتهای شورای ریش سپیدان شهرش، به کیش لشکر میکشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه این شهر که آگا نام دارد، صلح می­کند. در هردوی این متون، روایتی تاریخی به اساطیر درآمیخته است. در حماسه­ی انمرکار، شاه اوروک فرزند خدای خورشید -اوتو- دانسته می­شود و ارتباط گیلگمش هم که با خدایان سومری به قدر کافی مشهور هست.
متون سومری­ای که به رخدادهایی تاریخی پرداخته­اند، در کل از الگویی پیروی می­کنند که در همین دو متن اولیه وجود دارد: استعاره­هایی اندک و معمولا گویا، متونی کوتاه و بیانیه مانند، و ارجاعهایی مبهم و نادقیق به اشخاص و جاها، به شکلی که آشکار است متن برای کسانی نوشته شده که مکان شهرها و هویت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتیبه­ها را به خوبی می­دانسته­اند. در یکی از متون دیگری که چند قرن بعد، توسط اورکاگینه -شاه اور- به مناسبت غلبه­ی او بر رقیبش که کاهنی بلندپایه بود، نوشته شده است، اشاره­هایی به اقدامات دادخواهانه­ی شاه جدید وجود دارد و برای نخستین بار از واژه­ی "آزادی" به عنوان محور مشروعیت بخشی به شاهی که مردم را از قید ستم کاهنی زیاده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است.
در میانرودان پس از آمدن اکدی­ها الگوی نوشتن تاریخ کمی تغییر یافت. این تغییر بیشتر به توجه به ریزه­کاری­ها و تاکید بر ساختار ادبی متون تاریخی مربوط می­شد، تا تحولی بنیادین در سبک روایت. این تحول را می­توان با مقایسه­ی کتیبه­های به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدی­ها به میانرودان دریافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در ۲۴۶۰ پ.م- که با ایلامیان جنگید و بر ایشان چیره شد، سه متن کمابیش مشابه از خود به جا گذاشته است که یکی از آنها به این شرح است:
"ایلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبیده شد. پشته­هایی از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسی (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبیده شد. پشته­هایی از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبیده شد، بیست پشته از جسد برهم تلنبار شد."
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن این متن، ریموش که فرزند و جانشین شروکین -بنیانگذار پادشاهی اکد- بود، در کتیبه­ای به متنهای تاریخی به معنای دقیق کلمه بسیار نزدیک شد:
"اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ایلام در میانه­ی برهشوم رزم­آرایی کردند. اما ریموش پیروز شد. ۱۶۲۱۲ تن کشته و ۴۲۱۶ نفر اسیر شدند. امهسینی پادشاه ایلام اسیر شد، ؟ از ایلام اسیر شد. سیدَگو فرمانروای برهشوم اسیر شد و شرگَپی در کنار رودخانه­ی قبلیتوم اسیر شد. پشته­هایی از اجساد در شهر روی هم تلنبار شد."
چند قرن بعد، در حدود ۲۱۰۰ پ.م پوزور اینشوشیناک که پادشاه ایلام بود، کتیبه­ای نوشت و پیروزیهای خویش را با همین سبک در آن شرح داد:
"حاکم شوش، گیرنیتا، سرزمین ایلام، پسر شیمپی ایشهوک، دشمنان کیماش و هورنوم را اسیر کرد. هوپسانا را فرو پاشید و هشتاد و یک شهر و منطقه را در یک روز زیر پاهایش ویران کرد. آنگاه که پادشاه سیماشکی به سویش آمد، بر پاهایش آویخت. پوزور اینشوشیناک نیایشهای او را شنید و..."
سنتی که با ورود اکدی­ها به میانرودان شکل گرفت و زبان روایی متون تاریخی را از حالت استعاری و اساطیری­اش به وضعیتی دقیقتر و روشنتر تبدیل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ایشان به میانرودان همچنان تداوم یافت. در ابتدای قرن هشتم پ.م گزارش دقیق حمله­ی شروکین دوم به ماد و ایلام را داریم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهایی که ارتش او از آن عبور کرده­اند، با دقت ذکر شده است. این رده از متنها در نهایت به کتیبه­ی مصور آشور بانیپال، واپسین شاه بزرگ آشور ختم می­شوند که در آنها شرح پیروزی او بر پادشاه ایلام آورده شده است.
فتح­نامه­های این دوران، لحن ساده و گاه صمیمانه­ای دارند، حمورابی در متنی که در میانه­ی قرن هفدهم پ.م نوشته است، از این که پس از هجوم اولیه­اش به ایلام به سختی شکست خورد و هراسان، نا امید و افسرده به شهر خویش بازگشت، سخن می­گوید، و آشور بانیپال وقتی از اتحاد ایلامی­ها با بابلی­ها در برابر سپاهیانش سخن می­گوید، اشاره می­کند که "من هرگز انتظار نداشتم ایلامی­ها با من دشمنی کنند."
با این وجود، شاهانی که این کتیبه­ها را می­نوشتند، به چشم­انداز ویژه­ی خویش از جنگ پایبند بودند. چنان که وقتی در نبرد هَلوله (۶۹۳ پ.م)، سپاهیان آشوری در برابر ارتش متحد ایلام و بابل صف آراستند و نبردی سخت خاک ساحل دجله را خونین کرد، هر دو طرف ادعای پیروزی کردند. بر اساس سالنامه­های بابلی، شاه ایلام که هومبان نیمنا نام داشت، بر آشوریان پیروز شد، و این در حالی بود که سناخریب شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خویش کتیبه­ی نبی یونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ایلامیان و بابلیان چیره شده و پسر شاه بابل را اسیر کرده است: "آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجویانشان را از دم تیغ گذراندم،..."
این چیزی بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ میان رامسس دوم و شاه هیتی­ها در سوریه نیز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هریک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان برای خود ادعای پیروزی کردند و جشن گرفتند. در این هنگام البته، چنین روایتهای ضد و نقیضی از یک نبرد، تنها به مواردی مربوط می­شد که نتیجه­ی جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زمانی که پادشاهی مانند نرون پس از شکست در جنگ با ایران و وادار شدن به واگذاری تاج ارمنستان به شاهزاده­ای ساسانی، در رم جشن بگیرد و ادعای پیروزی کند، قرنها زمان مانده بود.
در جهان باستان، متونی که به رخدادهایی مهم و به اصطلاح امروزین "تاریخی" دلالت می­کردند، تنها به شرح نبردها و پیروزیهای شاهان منحصر نبودند. نباید از یاد برد که مردمانی که در این دوران می­زیستند، در مورد رخداد تاریخی برداشتی متفاوت با درک امروزین ما داشتند، و تاسیس یا مرمت یک معبد را به اندازه­ی -و گاهی بیش از- پیروزی در یک نبرد مهم می­دانستند. از این رو به همراه کتیبه­هایی که پیروزی شاهان را بر هم شرح می­دهد، انبوهی از متون با ساختار مشابه را هم داریم که به بازسازی و مرمت معابد دلالت می­کنند. یکی از آنها، که نمونه­ی خوبی از این رده از متون است، کتیبه­ی هومبان نومان، شاه مقتدر ایلام است که در فاصله­ی ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ پ.م بر این سرزمین فرمان می­راند. او در کتیبه­ای چنین نوشته است:
"...من هومبان نومان پسر اتَّر کیتاه هستم. گسترنده­ی قلمرو شاهی، سرور (سرزمین) ایلامی، صاحب تاج و تخت ایلام، پادشاه انشان و شوش. ایزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزید و دوستدارم شد. سعادت و بهروزی برقرار شد. تاج شاهی بازگردانده شد، اینشوشیناک پادشاهی را به من داد. برای زندگی­ام، برای زندگی میشیم روه، برای زندگی ریشپ لا، برای این معبد که کاملا ویران شده بود، در محل آن کوکونومی (قربانگاهی) ساختم آن را به ایزد بزرگ، به کیریریشا و حامیان زمین اهدا کردم. کیریریشا و حامیان زمین به من عمر طولانی اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهی­ای اعطا کنند که همواره پر رونق باشد."
▪ بافت کلی متونی که شرحشان گذشت، از قواعدی عمومی و مشابه پیروی می­کنند.
نخست آن که تمام این متون، با اختصار و دقتی که تنها به حجم غنیمتها و شمار مناطق ویران شده اختصاص دارد، عملیات جنگی­ای را که به پیروزی ختم شده­اند، توسط رهبر سپاه پیروزمند ثبت کرده است. و یا به انجام کاری نیک - از جمله مرمت یا ساخت معبد، و اهدای پیشکشی بزرگ به خدا یا ایزدبانویی محبوب- دلالت می­کند. به عبارت دیگر، هسته­ی مرکزی تمام متون یاد شده را رخدادی که مهم پنداشته می­شده، تشکیل می­دهد.
دوم آن که تمام متون یاد شده، کتیبه­هایی هستند که توسط پادشاهانی نوشته شده­اند که ادعای غلبه بر دشمنانشان را در میدان نبرد داشته­اند، یا فاعلِ آن کارِ نیک و آیینی بوده­اند. به عبارت دیگر، فاصله­ی زمانی میان رخداد یاد شده و زمان ثبت آن بسیار اندک بوده، و کسی که آن را ثبت کرده، همان کسی بوده که آن را به انجام رسانده است.
دیگر آن که در تمام این متون، از نام کسان و شهرها به شکلی یاد شده که گویی همگان از ماهیت آن با خبر هستند. به همین دلیل هم موقعیت جغرافیایی بسیاری از شهرها و مناطق هنوز به درستی شناسایی نشده است. از خدایان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامی اختصاری یا ضمیری ساده- یاد شده و به این ترتیب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئیات موضوع با خبر بوده­اند، و پیش فرض نگارنده هم این بوده که مخاطبانش در مورد ماهیت عمومی موضوع اطلاعاتی کامل دارند.
به بیان دیگر، این متون را شاهانی پیروزمند برای مردم خود می­نوشته­اند، و اینان کسانی بوده­اند که کمابیش در جریان امور قرار داشته­اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتیبه و حک کردنش بر دیوارنگاره یا لوح، بیشتر عملی آیینی بوده که تثبیت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطی مقدس رقم می­زده است. متون سومری، اکدی، ایلامی، و مصری به روشنی به نویسندگانی تعلق داشته­اند که تاریخ دوران خویش را در پیوندی انداموار با اکنون، برای مردمی که در همین زمان حال می­زیستند، روایت می­کردند. زمان افعال به حال یا گذشته­ای نزدیک و به یاد آوردنی مربوط می­شود و ارجاعاتی به گذشته­های دور یا دورانهای تاریخی از یاد رفته وجود ندارد، و همه چیز به تلاش برای ثبت رخدادی می­ماند که در اکنون رخ داده و قرار است برای مردمی حاضر در همان اکنون، تثبیت شود. این ماجرا در مورد متونِ باقی مانده از تمدنهای دیگر -مانند هیتی­ها، اورارتوها، و میتانی­ها- هم مصداق دارد.
▪ در میان متونِ دوران باستان، به ویژه کتیبه­های به جا مانده از هیتی­ها در بحث ما اهمیت دارد. این مردمان که در فلات آناتولی پادشاهی نیرومندی برقرار کرده بودند، نمایندگان نخستین موج مهاجرت آریاییها محسوب می­شدند و اولین کشور مقتدر آریایی را در فاصله­ی ۱۶۰۰-۱۲۰۰ پ.م در جهان باستان بنیان نهادند. این امر به خصوص از آن رو اهمیت دارد که خدایانی مانند مهر و زروان برای نخستین بار در کتیبه­های ایشان مورد اشاره واقع شده­اند و ردپای باورهای هند و ایرانی دیرینه را در تمدنشان می­توان باز یافت. دومین دلیل اهمیت ایشان، آن است که به شکلی بسیار روشن و برجسته این پیوندِ متون تاریخی با زمان اکنون را نشان می­دهند.
هات توسیلیس اول (۱۶۵۰-۱۶۲۰ پ.م)، شاه مقتدر هیتی که سرزمینی متحد و نیرومند را برای فرزندش به ارث گذاشته بود، در متنی که همچون وصیتنامه­ای سیاسی برای مردم کشورش و پسرش تنظیم کرده بود، با لحنی بسیار خودمانی سخن خویش را چنین شروع می­کند:
"ببینید، مورسیلیس اکنون پسر من است... خدا به جای شیر، شیر (دیگری خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، باید به جنگ برود... اگر او را هنگامی که هنوز کودک است به جنگ بردید، سالم بازش گردانید،... تاکنون هیچ یک (از اعضای خانواده­ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسیلیس، تو باید از آن اطاعت کنی.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاری (نان خواهی خورد) و آب خواهی نوشید. وقتی به سن بلوغ رسیدی، دو یا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پیر که شدی هر چقدر خواستی بنوش. در آن هنگام است که می­توانی سخن پدرت را از یاد ببری!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئیتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهی نکردند و پاپا دیلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه­های شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آیا نابود نشده­اند؟"
آنچه که در مورد این کتیبه اهمیت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهای تاریخی است. آشکارا، متن در مورد حوادثی تاریخی سخن می­گوید. شاهی از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشین سخن می­گوید، و مردم را به پیروی از فرمان خویش فرا می­خواند. در عین حال، اشاره­هایی به رویدادهای زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به این ترتیب استخوان­بندی متن بر مبنای عناصری تاریخی و رخدادهایی مشخص استوار شده است. با این وجود، هات توسیلیس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد این که فرزندش در چه زمانی و چگونه باید به جنگ برود، چیزهایی می­گوید، و حتی چگونه خوردن و نوشیدن را هم در آینده به او آموزش می­دهد. اینها همه در متنی است که با اعلام ولیعهدی او شروع می­شود و با یادآوری شورشی در زمان پدربزرگش ختم می­شود. به روشنی می­توان دید که در اینجا پادشاهی بر نقطه­ی زمان حال ایستاده و از آنجا در مورد حوادثی که در گذشته رخ داده­اند یا در آینده رخ خواهند داد، داوری کرده و اعلام موضع می­کند.
در میان جانشینان هات توسیلیس، به ویژه باید از مورسیلیس یاد کرد که به دقت وقایع زمان خویش را ثبت می­کرد و این کار را در مورد رخدادهای دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بی آن که ارتباط خویش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسیلیس سوم (۱۲۶۴-۱۲۳۹ پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانین مرسوم قلمرو هیتی برادرزاده­اش - اورحی تسحوب (۱۲۷۱-۱۲۶۴ پ.م) که پادشاه قانونی بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بیانیه­ای برای تثبیت مشروعیت خود صادر کند. این بیانیه نیز آشکارا به رخدادی تاریخی دلالت می­کند. پادشاه در این کتیبه سخن را با شرح دوران کودکی­اش، و حمایتی که ایزدبانوی ایشتار از او می­کرده می­آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چیرگی­اش بر آنها می­نویسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحی تسحوب می­کشاند:
"اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پیشین بود) کاری نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپیچیدم. اما آن مرد در صدد نابودی من برآمد... از من هاک پیس و نریکا را گرفت. این بود که از او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود این، اگرچه علیه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه­ی جنگی یا در خانه بر ضد او گناهی مرتکب نشدم....ایشتار اورحی تسحوب را ترک کرد، و حتی در شهر خودش او را مانند خوکی در خوکدانی زندانی کرد و همه­ی خات توساس (پایتخت هیتی­ها) به سوی من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسیلیس و پودوحپا، هرکس در آینده وارث تاج و تخت شود، باید ایزدبانوی ایشتار ساموحا را در میان خدایان بپرستد."
در اینجا هم می­بینیم که شاهی در ضمنِ اشاره به تاریخِ گذشته، از حقانیت خویش برای تسلط بر حکومت سخن می­گوید و این نکته را دستمایه­ی سفارشهایی در مورد رفتار مردمان در آینده قرار می­دهد. به عبارت دیگر، در متونِ هیتی، آن رخداد تاریخی­ای که هسته­ی اصلی تاریخ را تشکیل می­دهد، نه تنها در زمانه­ی اکنون لانه کرده است، بلکه متنی را نیز ایجاب می­کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهایی در پیش و پس از آن نیز اشاره دارند. هات توسیلیس سوم در عین حال که از سرکشانی که بر پدربزرگش شوریده بودند، یاد می­کند، از پسرش می­خواهد تا بعد از بلوغ به زندگی شادخوارانه­ای بپردازد و در هنگام پیری سفارشهای او را فراموش کند، و هات توسیلیس سوم پس از یادآوری پیمان شکنی­ها و بدخواهی­های برادرزاده­اش و اشاره به رخداد اصلی که برکناری اوست، سفارش می­کند که ایزدبانوی پشتیبان او توسط آیندگان پرستیده شود. این نشت کردنِ گذشته و آینده در هاله­ی اطراف رخدادی حال-مدارانه، تنها به تمدن هیتی منحصر نیست، هرچند برجسته­ترین نمودهای خود را در آنجا می­یابد. در ایلام نیز، در کتیبه­های اهدایی اونتاش ناپیریشا، که سازنده­ی زیگورات اور است، چنین می­خوانیم:
"من، اونتاش ناپیریشا معبد بلند را از خشتهای طلا و نقره، ابسیدین و مرمر ساختم و آن را به خدای بزرگ و به اینشوشیناک سیان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ریزد، خشتهایش را خراب کند، طلا، نقره، ابسیدین، مرمر و آجرکاری­اش را برباید و به کشور دیگری ببرد، باشد که خشم خدای بزرگ، خشم اینشوشیناک و کیریریش سیان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زیر خورشید سعادتمند نشوند. "
همسرِ همین شاه، کتیبه­ای زیبا بر تندیس عظیمِ مفرغینش دارد که بر آن چنین نوشته است:" من ناپیر اسو، همسرِ اونتاش ناپیریشا هستم. آن که پیکره­ی مرا برباید، آن را خرد کند، کتیبه­اش را خراب کند، یا نام مرا پاک کند، باشد که با نفرین ناپیریش، کیریریش و اینشوشیناک هلاک گردد، نامش از میان برود، فرزندش نازا گردد، و... "
از همین دو کتیبه، می­توان این نکته را دریافت که در متون کهنِ تاریخی غیرهیتیایی هم، که اتفاقا کتیبه­های پیشکشی و متون نذری بخش مهمی از آن را تشکیل می­داده­اند، پیوندی مشابه را در میان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله­ای از گذشته و آینده که در پیرامون آن تنیده شده است، نشان می­دهند.▪ پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآیندی را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمینهای نویسا در قلمرو میانی منتهی شد. این بدان معنا بود که حوزه­های فرهنگی متفاوتی که در آن زمان در قلمرو میانی وجود داشتند و از حضور یکدیگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلی برق­آسا از نظر سیاسی زیر درفش هخامنشیان متحد شوند و به شکلی پایدار و کارآمد از نو سازماندهی شوند. به این ترتیب تمدنهای دره­ی سند، ایران شرقی، ماد، پارس، ایلام، ایران مرکزی، میانرودان، آناتولی، فنیقیه، یونان (که مراکزش در آسیای صغیر قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در یک نظام یکپارچه­ی سیاسی در هم آمیختند. این دولت غول پیکرِ نوظهور که تمام قلمروهای نویسای شناخته شده­ی آن دوران در قلمرو میانی را در بر می­گرفت، نخستین "مرکزِ" فراگیر و عمومی را در نظامهای اجتماعی باستانی پدید آورد، و این مرکزی بود که به خاطر بی­رقیب و یگانه بودنش، برای مدتهایی مدید پا برجا ماند و بعدها در قالبی اساطیری به سرمشقی و سرنمونی برای دولتهای توسعه طلب بعدی تبدیل شد.
ظهور هخامنشیان، با دگردیسی بنیادینی در شیوه­ی سازماندهی معنایی هستی همراه بود، که خواه ناخواه ردپای خود را بر شیوه­ی نگارش تاریخ و ارتباط رخدادها با زمان نیز بر جای می­نهاد. مهمترین نمود این امر، ظهور نخستین نظام معنایی مرکزمدار در تاریخ فرهنگ انسانی بود، که مرکزی غایی و هستی شناختی و نه موضعی و محلی- را ادعا می­کرد. به این ترتیب پرستش خدایی یگانه، که بر کشوری یگانه نظارت داشت و شاهنشاهی یکتا فرمانبردارش بود، در این گستره رواج یافت. یک مرجع غایی برای قانونگذاری، و یک قدرت سیاسی برترِ پارسی به همراه دستگاه دیوانسالاری متمرکز و منسجمی در این میان برخاستند که شیوه­ی رمزگذاری رخدادهای گیتیانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.
بهترین نمود این دگردیسی را در کهن­ترین متنِ تاریخی باقی مانده از این دوران می­توان باز یافت. متنی که از داریوش بزرگ در بیستون به جای مانده است، و من تردیدی ندارم که متونی دیگر - از کوروش و کمبوجیه و بردیا- پیش از آن وجود داشته­اند که به دلایل سیاسی یا تصادفی از میان رفته­اند.
به هر صورت، کتیبه­ی بیستون از چند نظر با متون تاریخی دیگری که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاریخ نویسی نگاشته می­شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به این متون که در زمان زمامداری کوروش بزرگ در بابل نوشته شده­اند، توجه کنید. متن نخست از سالنامه­های بابلی برگرفته شده است و پیروزی کوروش بر آستیاگ مادی را روایت می­کند، و در ضمن به رفتار عجیب نبونید شاه بابل و نادیده انگاشته شدن مراسم دینی بابلیان توسط او دلالت دارد. این متن در بابلی نوشته شده که هنوز توسط کوروش فتح نشده و برای خود یک پادشاهی بزرگ و مقتدر است.
"سال ششم (از سلطنت نبونید) ]۵۵۰ پ.م[: شاه ایشتومِگو ]آستیاگ[ سربازانش را فراخواند و برای مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رویارو شود. ارتش آستیاگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجیر به کورش تحویل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پیش رفت و خزانه­ی سلطنتی را تصرف کرد. او سیم و زر و سایر اشیای گرانبهای آگامتانو را به عنوان غنیمت به انشان برد. اشیای گرانبهای (...).
سال هفتم ]۵۴۹ پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه برای مراسم ]سال نو[ در ماه نیسانو ]فروردین[ به بابل نیامد. تصویر ]بتِ[ خدای نَبو به بابل نیامد. در نتیجه تصویر خدای بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگیل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پیشکش­ها در معبد اساگیل و ازیدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوریگالو مراسم تقدیم شراب به خدایان را انجام داد و معبد را تطهیر کرد."
آشکارا، این متن دنباله­ی همان سنت تاریخ نویسی باستانی ایلامیان و سومریان و اکدیان است. هر سال با مهمترین رخدادی که در آن وقوع یافته مشخص شده است. همچنین است در کتیبه­ی حقوق بشر کوروش، که حدود ده سال بعد در همین بابل نوشته شده. در این کتیبه چنین می­خوانیم:
"او (مردوک) کاوش کرد، در میان­شان جستجو کرد و شاهزاده­ای راستکار را از صمیم قلب یافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وی را به سروری کل جهان منصوب کرد.
او سرزمین قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهایش به خاک افکند. مردمان سر سیاه، را به دست وی سپرد تا بر ایشان غلبه کند. او ایشان را با عدالت و راستی گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودی به مراقبتی که از مردمش می­کرد نظر افکند، بر کردار پرهیزگارانه­اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده­ی بابل را در پیش بگیرد، همچون دوست و همراهی در کنارش.
سربازان فراوانش، با شماری نامعلوم، همچون آبهای یک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پیش رفتند.
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، این سرزمین فاجعه­زده را نجات داد. او نبونید شاه را که از او نمی­ترسید، به دستانش سپرد. همه­ی مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهایش را بوسیدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره­هایشان درخشان شد."
ناگفته نماند که کتیبه­ی حقوق بشر کوروش، به چندین دلیل - از جمله غیابِ تکان دهنده­ی خشونت و اشاره به کنش جنگی، در متون تاریخی جهان باستان یگانه است و سرآغاز نبشته­های هخامنشی­ای محسوب می­شود که دقیقا به همین دلیل منحصر به فرد و غیرمعمول تلقی می­شوند. با این وجود، آشکار است که چارچوب معناییِ متن در مورد مفهوم تاریخ، هنوز "هخامنشی" نیست، و ساختاری همسان با کتیبه­های پیشینِ بابلی و هیتی دارد. در اینجا هم شاهی رخدادی را روایت می­کند. اما این روایت از سویی بر لنگرگاهِ اکنون آویخته شده است، و از سوی دیگر برای مردمی بازگو می­شود که خود در خلق آن و تجربه­اش سهیم بوده­اند.
با کتیبه­ی بیستون، اما، تاریخ نگاری دستخوش تغییری جدی می­شود. کتیبه­ی بیستون به دلیل ساختار ویژه­اش، شایسته­ی آن است که دقیقتر مورد وارسی قرار گیرد.
▪ کتیبه­ی بیستون از چند نظر یگانه و مهم است. برخی از برجسته­ترینِ این ویژگیها عبارتند از:
الف) بیستون، بزرگترین نبشته­ی سنگی باستانی جهان است و مفصل­ترین متن "تاریخی" را داراست.
ب) بیستون نخستین و تنها نبشته­ی مهمی است که خطِ به کار گرفته شده در آن خطی مصنوعی است. تمام نبشته­های شناخته شده، و تمام متونِ عمومیِ نگاشته شده تا پیش از دوران مدرن، - و حتی تمام این متون در دوران مدرن- به خطوطی نوشته شده­اند که طبیعی بوده­اند. یعنی محصول سیر طولانی و فراخ دامنه­ای از دگردیسی­های نمادین و وامگیری­های بینازبانی و بیناخطی بوده­اند. نخستین ردپایی که در کل تاریخ نوشتار از "ابداع" و بر ساختنِ خط در دست داریم، به دوران داریوش و زایش خط پارسی باستان مربوط می­شود و بیستون به ویژه از این نظر اهمیت دارد که یکی از خطوطِ برسازنده­ی آن به این شکل، مصنوعی است. همین ویژگی بیستون باعث شد که خوانده شدنِ تمام خطوطِ میخی باستانی ممکن شود. یعنی خط پارسی باستان به دلیل همین خصلت مصنوعی بودنش از حدی ساده­تر و منطقی­تر است، و به همین دلیل هم امکان واگشایی رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومری، اکدی، ایلامی، اورارتی، هیتی، و حتی هیروگلیف- و تمام داده­های تاریخی که از آن برآمده­اند، پس از خوانده شدن خط پارسی باستان و واگشایی متون چندزبانه­ی هخامنشی ممکن شدند.
پ) بیستون نخستین نبشته­ای است که پادشاهی یکتاپرست و کامیاب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهی یکتاپرست که پیش از آن داریم، به اسناد العمرنه مربوط می­شود. این متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده­اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقایدش برچیده شد و حتی نامش را از روی اسناد درباری حک کردند. بیستون کهنترین متنِ بازمانده­ای است که به عقاید یکتاپرستانه دلالت می­کند، و نام کهنترین خدایی که هنوز پرستیده می­شود را بر خود دارد. تمام متون دیگری که به نام خدایان زنده­ی دیگر -یگانه یا غیر یگانه- اشاره کرده­اند، به بعداز این زمان مربوط می­شوند.
ت) بیستون نخستین متن مفصل و کاملی است که از یک شاهنشاهی در دست داریم. به همین ترتیب، بیستون نخستین متنِ بازمانده از نخستین دولتِ جهانی است.
ث) کتیبه­ی بیستون به دلیل لحن و ساختار ادبی­اش، و شمایل­نگاری ویژه­اش منحصر به فرد است. به زودی در این مورد بیشتر خواهم نوشت.
ج) بیستون به این دلیل که در مراحلی گوناگون و پی در پی در زمانی به درازای بیش از یک سال نوشته شده است، ویژه است. این متنی است که گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاریخی نگاشته می­شده است.
ح) چنان که به زودی نشان خواهم داد، بیستون نخستین متنِ تاریخی به معنای امروزین کلمه است. یعنی متنی است که پادشاهی برای آیندگان، و نه مخاطبانی امروزین نوشته است.
از میان هفت ویژگی­ای که برای بیستون بر شمردم، چهارتای نخست به تاریخ فرهنگ و تاریخ دین و سیاست مربوط می­شوند. در اینجا آنها را وا می­گذارم و به سه بندِ واپسین می­پردازم، که به گمانم اهمیتی بسیار زیاد در فهم معنای تاریخ و پرتاب شدگی­اش به گذشته دارد.
بد نیست هریک از موارد یاد شده را جداگانه مورد وارسی قرار دهم:
▪ ساختار زبانی به کار گرفته شده در بیستون و لحنِ ادبی نوشتار بسیار ویژه است. این ویژه بودن را در چند سرفصل می­توان گنجاند، که یک به یک بدان می­پردازم. اما پیش از ورود به این بحث، باید نخست جایگاه این نبشته را در سیر تحول متون تاریخی بشناسیم.
بیستون از نظر متن شناسی تاریخی، در رده­ی فتح­نامه­ها جای می­گیرد. یعنی متنی است که در آن شاهی پیروز، شرحِ نبردها و پیروزی­های خویش را بازگو می­کند و به این ترتیب هم خاطره­ی کردارهای بزرگ خود را ثبت می­کند و هم به نوعی برای خویش مشروعیت فراهم می­آورد. زبانی که بیستون بدان نوشته شده است، از نظر زمانی ابتدا ایلامی، و بعد اکدی و پارسی باستان بوده است. زبان و خط ایلامی در زمان داریوش و تا عصر نوه­اش خط رسمی و دیوانی شاهنشاهی هخامنشی بود. به همین ترتیب، خط اکدی که دبیرانش در مرکزی نامدار مانند بابل پرورش می­یافتند، خطی رسمی و مهم در نیمه­ی غربی شاهنشاهی بود. خط پارسی باستان، خطی مصنوعی - و نخستین خط مصنوعی شناخته شده در تاریخ بود که به قول داریوش به طور اختصاصی برای نگاشتنِ "زبان آریایی­ها"- یعنی ایرانیان- طراحی شده بود.
شمایل و نقشهای بیستون، داریوش را در حالی نشان می­دهد که بر دشمن بزرگش بردیا چیره شده و بر بدنش گام نهاده، و با کماندار و نیزه­داری که دو تن از هفت پهلوانِ پارسی هستند، همراه می­شود. در برابرش نه شاهِ دروغینِ شکست خورده نقش شده­اند، که هریک کلاه و جامه­ی ملی خویش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالای سر ایشان، تصویری از فروهر اهورامزدا دیده می­شود. کل این نقش­مایه از کتیبه­ی آنوبانینی، پادشاهی لولوبی که دو هزار سال پیش از داریوش بر سومر چیره شده بود، برگرفته شده است که هنوز بقایایش در سر پل زهاب باقی است.
تفاوت این دو نقش برجسته در آن است که آنوبانینی بر فراز تختی که روی سر شکست خوردگان قرار دارد ایستاده، در حالیکه داریوش روبروی ایشان ایستاده است. آنوبانینی کمان و چیزی شبیه به گرز یا چماق در دست دارد، و وضعیتی جنگی به خود گرفته اما داریوش نوک کمانش را در دست گرفته و دست راستش را بی اسلحه گویی مشغول بخشیدن حریفان باشد، صلحجویانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم دیگر، آن است که در کتیبه­ی سر پل زهاب ایزدبانویی (ایشتار) در برابر شاه ایستاده و خود سر بندی را به دست دارد که انتهایش به شکلی خشونت آمیز از دماغ یکی از اسیران رد شده است. در حالی که در بیستون اهورامزدا با حالتی درست مانند داریوش دست خود را بالا گرفته و در جایی بالای سر اسیران نقش شده است.
اگر بخواهیم نقش­مایه­های بیستون را تحلیل کنیم، نخستین ویژگی­ای که می­بینیم، همین جایگاه استعلایی و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا که در این کتیبه همچون آسور در نگاره­های آشوری تصویر شده، هم در نقاشی داریوش و حریفانش جایگاهی مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعیتی غیرعادی دارد. بر خلاف شاهان گذشته که پس از پیروزی بر دشمنانشان می­گفتند "خدای آشور دشمن مرا زیر گامهایش خرد کرد" و "(مردوک) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهایش به خاک افکند"، در بیستون تنها به این نکته اشاره شده که "اهورمزدا مرا یاری کرد". در واقع در هیچ بند و سطری نیست که به دخالت مستقیم اهورامزدا یا کنشِ تعیین کننده­ی او اشاره شده باشد. داریوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملی الهام بخش یا یاری دهنده استفاده می­کند، و نه چیزی بیشتر.
بیستون گذشته از نقش­مایه­ی خاص اهورامزدا در آن، از این نظر هم اهمیت دارد که دشمنان شاه در آن به شکلی بسیار واقع­گرایانه تصویر شده­اند. به شیوه­ای که می­رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشی تثبیت شود، افراد با کلاههای خویش از هم تفکیک شده­اند و قومیت­شان به این ترتیب بازنموده شده است. با این وجود، چهره­ها و بدن دشمنان شاه دچار کژدیسی و بدنمایی نشده است. بردیایی که در زیر پای داریوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشکارا مردی نیرومند و تنومند است و می­دانیم که او بردیا پسر کوچک کوروش است که پهلوانی زورمند بوده است. نه شاه شکست خورده نیز با چهره­هایی به زیبایی شاهنشاه و دو یارش بازنموده شده­اند. هرچند داریوش در متن بیستون تصریح کرده که برخی از آنها را مثله کرده بود، اما در اینجا تصویر آنان سالم بازنموده شده است. به همین ترتیب، اثری از دشنامهای مرسوم در نبشته­های قدیمی­تر در مورد ایشان دیده نمی­شود. ایشان پیمان شکن، بدکار، خونخوار، یا نفرین شده دانسته نشده­اند، بلکه تنها در موردشان این نکته مورد تاکید است که دروغ می­گفتند و قانون اهورامزدا را رعایت نکردند. متونی که بر دامن ردای آنها نگاشته شده است، به همین ترتیب هویتشان را به اختصار بازگو می­کند:" این اسکونخه­ی تیزخود است، و "این فرورتیشِ مادی است".
بنابراین بیستون، با وجود آن که دنباله­ی آشکار فتح­نامه­های پیش از خود است، به خاطر موقعیت حاشیه­ای و فرارونده­ی خداوند، و یکتا بودنِ این خدا، و واقعگرایی و دقت منصفانه­ای که در بازنمایی دشمنانِ شکست خورده به خرج داده، از سایر متون مشابه متمایز است.
▪ بیستون اما، به ویژه از این نظر اهمیت دارد که روایتِ تاریخ در آن ساختاری متفاوت با متون پیشینِ خود یافته است. در بیستون، رخدادهای تاریخی با اختصار تمام، و در عین حال با دقتی قابل توجه روایت شده­اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گویی داریوش حدس نمی­زده تمام مخاطبانش به زیر و بم رخدادها آگاه باشند. به این نمونه­ها دقت کنید:
"داریوش شاه گوید، یک نفر به نام مارتیه پسر چین چیخری از شهر کوگاکانا در پارس و ایلام شورش کرد و به مردم گفت که "من ایمانیش (هومبان اینشوشیناک) پادشاه ایلام هستم". داریوش شاه گوید: آن هنگام من نزدیک ایلام بودم، ایلامی­ها از من ترسیدند و مارتیه را که سرکرده­شان بود گرفتند و کشتند."
"داریوش شاه گوید: سپاه پارسی و مادی که زیر فرمان من بود،کم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده­ی آنها یک پارسی بود به نام ویدارنَه. به آنها گفتم بروید و سپاه ماد را که خود را ارتش من نمی­نامند، در هم بشکنید. ویدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه که به ماد در شهری به نام ماروش رسید، نبرد با مادها را آغاز کرد. آن کس که سرکرده­ی مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا یاری داد، به یاری اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را در هم شکست. این نبرد در روز بیست و هفتم ماه آناماک آغاز گردید. پس از این سپاه من در ناحیه­ی کامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنکه من به ماد رفتم."
اینها نمونه­هایی از نوشتار بیستون هستند،که با همین ساخت و همین دقت در همه جا تکرار شده­اند. ویژگی متن بیستون آن است که محتوای آن در کل به دو بخشِ متمایز قابل تقسیم است. در یک بخش، که پیکره­ی اصلی نبشته را در بر می­گیرد، داریوش ماجرای نبردهای خویش را شرح می­دهد. این نبردها به ترتیبی که دیدیم، با دقتی بسیار، و اختصاری شایسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مکان آنها نیز، ذکر شده است. افرادِ درگیر در ماجراها با دقت و عینیت مورد اشاره قرار گرفته­اند، بی آن که نام خدایان با ایشان آمیخته شود، یا دشنام یا ستایشی در موردشان به کار گرفته شود. داریوش در این متن در گزاره­هایی که به گزارشهای بی­طرفانه­ی علمی می­مانند، رخدادها را در ظرف زمانی و مکانی­شان و در قالب آرایش نیروهای سیاسی و افرادِ بازیگر در آن روایت کرده است. به این بند بنگرید:"پارت و گرگان بر من شورش کردند، و به سوی فرورتیش رفتند. پدرم ویشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها کردند و نافرمان شدند. سپس ویشتاسپ با سپاهی وفادار رهسپار شد. در نزدیکی شهر ویشپَه­اوزاتی در پارت با پارتها نبرد کرد. اهورامزدا مرا یاری کرد. به خواست اهورامزدا ویشتاسپ قشون شورشی را در هم شکست. آنان در روز بیست و دوم ماه ویاهنا با هم جنگیدند."
می­بینید که در اینجا داریوش از فرورتیش که دشمنش است و ویشتاسپ که پدرش است با لحنی کاملا متقارن سخن می­گوید، و حتی این که مردم پدرش را رها کردند و به فرورتیش پیوستند را هم ذکر کرده است.
این ساختارِ ویژه و بسیار دقیقِ یاد کردنِ از رخدادها، با آنچه که پیش از این وجود داشته است کاملا متفاوت است. در اینجا ما با روایتی روبرو هستیم که گویی برای مخاطبانی ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داریوش با وسواس زیاد نام و نشان افراد، قومیتشان، و جبهه­ی سیاسی­شان را ذکر کرده، و به دقت زمان و مکان نبردها و حتی تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتی از شهرها نام می­برد، جایگاهشان و این که در کدام استان قرار دارند را گوشزد می­کند، و این تنها بدان معناست که داریوش برای مخاطبانی می­نوشته که بسیاری از آنها از زیر و بم ماجرا خبر نداشته­اند.
بیستون از این نظر ویژه است که به گمان من، نخستین متنی است که شاهی برای مردمی در آینده­های دور می­نویسد. این آیندگان کسانی نیستند که به دزدیدن پیکره یا گنجهایش طمع داشته باشند و بتوان با نفرینِ خدایی و ایزدبانویی ایشان را ترساند، بلکه مخاطب عام و مبهمی هستند که با مخاطره­ی ابهام و درک نکردنِ متن - و نه طمع و ویرانگری- دست به گریبانند. همین نکته که داریوش متن خود را بر بیستون -یعنی بر مکانی مقدس، بر سر راه بازرگانی مهمی- کنده، اما آن را در ارتفاعی نهاده که قابل دستیابی نباشد، نشانگر آن است که مخاطبانی در آینده­ی دور را در نظر داشته است. متن بیستون را از روی زمین نمی­توان خواند، و به همین دلیل هم هدف او از نوشتن این متن در آنجا تنها برپایی یادمانی بوده است که رهگذران را به یادش بیندازد. رهگذرانی که ممکن بود از هرسوی شاهنشاهی جهانی پارس باشند، و با نام مکانها و اشخاص خو نگرفته باشند.
بیستون گذشته از این بدنه­ی تاریخ­نگارانه، یک بخشِ افزوده­ی تفسیری هم دارد، که در آن داریوش دلایل پیروزی خویش و اصول کشورداری­اش -و همچنین دستورش برای ساخت خط پارسی باستان- را شرح می­دهد و آیندگان را نیز به پیروی از این اصول سفارش می­کند:" داریوش شاه گوید: کارهایی که به دست من انجام شده را باور کن و از مردم پنهان مدار. اگر این نبشته را از مردم پنهان نداری و به مردم بگویی، اهورامزدا یار تو باشد و دودمان تو زیاد و زندگانی­ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار کردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نکردم."
بر این اساس، به نظرم ساختار ویژه و دقیق بیستون، بی­طرفی افراطی آن هنگام یاد کردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جایگاه حاشیه­ای کردارهای خداوند، به تحولی در فهم معنای تاریخ دلالت دارد، که در متونی رسمی مانند بیستون بازتاب یافته است، و ردپای آن را در تمام متون عصر هخامنشی می­توان بازیافت.▪ آینده­مدار بودن بیستون، در عین حال، از این حقیقت جدا نیست که راوی در آن با استواری تمام در اکنون لانه کرده است. تمام گزاره­های بیستون با این عبارت که "داریوش می­گوید:" آغاز می­شود. به این ترتیب تمام افعال ماضی­ای که در هنگام شرح نبردها به کار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داریوش در زمانی این متن را می­نوشت که هنوز یک سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاکیدی بسیار دارد که در یک سال تمام این کارها را کرد و نه بیشتر.
در اثبات پیوندِ محکمِ بیستون با اکنون، همین بسکه اصولا نگاشته شدن و روایت شدنِ آن در یک زمان و یکباره انجام نشده و در طول زمان و به تدریج پا به پای رخ دادنِ وقایع مهم، انجام پذیرفته است. کهنترین متن بیستون، روایتی ایلامی است که چیرگی او بر بردیا را شرح می­دهد. آنگاه نقشها و متون پارسی باستان افزوده شده­اند. آشکارا واپسین شاهِ شکست خورده که رهبر سکاهای تیزخود بوده است، حدود یک سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلی کتیبه نوشته شده است، یعنی زمانی که تازه داریوش بر اسکونخه چیره شده بود. بنابراین بیستون نه تنها تاریخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روایت می­کند، و با گزاره­هایی وابسته به زمان حال چنین می­کند، که این کار را به طور عملی پا به پای اکنون انجام می­دهد. بیستون تنها کتیبه­ی شناخته شده است که با رخ دادن حوادث تازه، تغییر کرده و گسترش یافته باشد.
▪ کمتر از یک قرن پس از داریوش، زمانی که نوه­هایش بر ایران حکومت می­کردند، مردی در قلمرو او چشم به جهان گشود که هرودوتوس نام یافت. هرودوت بخش عمده­ی عمر خود را تا زمانی که مردی پخته شد، به عنوان شهروندی از شاهنشاهی پارس گذراند، و آنگاه به آتن کوچید و در خدمت خاندانی در آمد که در آن هنگام در این شهر حاکم بود. هرودوت روایتی از سرگذشت یونانیان و ایرانیان را در نه کتاب برای ایشان نوشت و پولی کلان بابتش دریافت کرد. هرچند این متن در آن هنگام دروغپردازی دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد که رومیانِ نوآمده و تازه به دوران رسیده در برابر پارتیان قرار گرفتند و نیاز به آفریدن هویت و سابقه­ای را حس کردند، کتابهای هرودوت را سودمند یافتند و به این ترتیب بود که مشاور نخستین امپراتور روم – سیسروی ادیب- برای نخستین بار هرودوت را پدر تاریخ نامید.
هرودوت، هرچند در سنت جهانی تاریخ­نگاری فرد مهم یا نوآوری نبود، اما در سنت نوشتن تاریخ در غرب - به معنای روم و وارثان فرهنگی­اش- سرمشقی به تمام معنی بود. بد نیست پیش از هر کار، نگاه کنیم به بخشی از کتاب تواریخ هرودوت. این بخش را به طور تصادفی با گشودن تواریخ برگزیدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت می­توان یافت:
"مردونیوس وقتی در آتن بود، یکی از اهالی هلسپونت به نام موروخیدس را به سالامیس فرستاد و به او دستور داد تا پیشنهادهای قبلی­اش را که توسط اسکندر مقدونی (پدر بزرگ اسکندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتنی­ها یادآوری کند. این اقدام نه از آن رو بود که از احساسات آنها نسبت به خویش آگاهی نداشت، بلکه به خوبی می­دانست که ابدا نسبت به او حسی دوستانه ندارند. ولی امیدوار بود که شاید تصرف سراسر خاک آتن به دست او باعث شده باشد که اهالی آتن از لجاجت ابلهانه­ی خویش دست بردارند. پس موروخیدس را روانه کرد و او پیغام مردونیوس را به شورای آتنی­ها در سالامیس رساند."این پاره متن، که از نظر ساختاری نماینده­ای از کل تواریخ هرودوت است، چند ویژگی مهم دارد:
۱) توسط کسی نوشته شده که هیچ نقشی در رخدادهای یاد شده نداشته است.
۲) زمانی نوشته شده که نزدیک به یک قرن از حوادث یاد شده گذشته بوده.
۳) به سفارش و با سرمایه­ی کسی نوشته شده که خودش نیز در حوادث یاد شده نقشی نداشته، اما به روایتی خاص از خاطره­ی آن - که مثلا آتنیان را همچون رهبر مقاومت یونان در برابر ایرانیان باز بنماید - به دلایل سیاسی نیازمند بوده است.
۴) در آن خدایان نقشی مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه­های غریب و دخالتهای ایشان در کار و بار آدمیان سخن می­روند. هرچند این سخنها در چارچوب انسانگرایی آتنی قرن پنجم پ.م صورتبندی شده است و قابل مقایسه با متون یونانی کهنتری مانند آثار همر و هزیود نیست. با این وجود بارِ حضور خدایان در رخدادهای روزمره­ی آن با متون رسمی هخامنشی قابل مقایسه نیست.
و پنجم آن که برخلاف متن بیستون، در آن نه از دقت اثری دیده می­شود و نه از بی­طرفی و نه از اختصار. تاریخ هرودوت، از سویی درازگویانه و طولانی و انباشته از پرحرفی و شرح جزئیات است، از سوی دیگر داوری روشن و قطعی­ای در مورد خوب و بد بودن شخصیتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اینها، فاقد دقت است. جزئیاتی که هرودوت مدام به آن اشاره می­کند، حالات روانی و اندیشه­های قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصی و خصوصی ایشان، و ریزه­کاریهایی که قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونیم هزاره پیش، به یادها نمی­مانده­اند. این که مردونیه با چه انگیزه­ای پیکی را به نزد آتنیان فرستاده، یا این که از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموری هستند که اگر هم واقعیت داشته باشند در دامنه­ی دانسته­های هرودوت نبوده­اند. هرودوت در سراسر متن خود به سلیقه­ی افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ریزه­کاریهای مربوط به روابط زناشویی­شان اشاره می­کند، و مدعیِ افشای رازهایی است که اصلا معلوم نیست چگونه از دربارهای ایران به گوش او که فارسی هم درست نمی­دانسته، منتقل شده است. به بیان دیگر، هرودوت استخوانی از رخدادهای تاریخی را گرفته، و گوشته­ای بسیار سنگین و بزرگ از روایتها و داستانهای تخیلی و داوریها و سوگیری­های سیاسی را بدان افزوده است.
تاریخ، اگر به این معنا فهمیده شود، پدری به نام هرودوت دارد. چرا که تواریخ او نخستین متن از این دست است، هرچند تنها متن یا آخرین متن نیست
▪ در همان حدودی که هرودوت تواریخ تاثیرگذار خویش را می­نگاشت، در گوشه­ی دیگری از شاهنشاهی هخامنشی قومی دیگر وجود داشت که آنان نیز دست اندرکار آفریدن سابقه­ای تاریخی برای خویش بودند. این قوم، یهودیان بودند که رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطین با پشتیبانی مستقیم دربار ایران ممکن شده بود و برخی از کاهنان و شخصیتهای بلندپایه­شان نیز سخت از فرهنگ نوظهور ایرانی متاثر بودند. در عهد قدیم، بخشهایی وجود دارد که به روشنی ماهیتی تاریخی دارد و سرگذشت و جایگاه قوم یهود را بر اساس رخدادهای بزرگ تاریخی تبیین می­کند. در اینجا نیز با لحنی خاص روبرو هستیم که بیشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد:
"و در ایام او نبوکدنصر پادشاه بابل آمد و یهویاقیم سه سال بنده­ی او بود. پس برگشته و از او عاصی شد. و خداوند فوجهای کلدانیان و فوجهای آرامیان و فوجهای موآبیان و فوجهای بنی عمون را بر او فرستاد و ایشان را بر یهودا فرستاد تا آن را هلاک سازد و به موجب کلام خداوند که به واسطه­ی بندگان خود انبیا گفته بود. به تحقیق این از فرمان خداوند بر یهودا واقع شد تا ایشان را به سبب گناهان منسی و هرچه او کرد از نظر خود اندازد. "
در عهد عتیق، و به ویژه اسفار نخستین، روایتی از تاریخ وجود دارد که کاملا در چارچوب تاریخ نگاری هرودوتی می­گنجد و بخشی از آن نیز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در این تاریخ نیز خداوند نقشی مرکزی و تعیین کننده دارد، داستان انباشته از جزئیات و نکات جالب و روایی، اما فرعی و افزوده بر حقایق تاریخی است، و تفسیری روانشناختی و ذهنی از انگیزه­ها و خواستها و هیجانهای قهرمانان داستان به همراه یک داوری سفت و سختِ اخلاقی در همه جا موج می­زند.
اگر تاریخی مانند عهد عتیق را با تواریخ هرودوت مقایسه کنیم، به همانندی­های بنیادین بیشتری دست خواهیم یافت. این همانندی­های ساختاری، از زمان فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی تا امروز گام به گام توسعه یافته است و در فاصله­ای به کوتاهی چند قرن به چارچوب عمومی و مرسوم برای نگارش تاریخ تبدیل شده است. برای این که تصویری از تداوم و استقرار این سنت نگارش تاریخ به دست آوریم، می­توانیم به هریک از تاریخهای عمومیِ مشهور بنگریم. به استثنای تک و توکی از پژوهشهای تازه که به ویژه بیشترشان زیر تاثیر مکتب آنال بوده­اند، بدنه­ی اصلی تاریخ، از تداوم سنتی ناشی شده است که یک پا در هرودوت، و پای دیگر در عهد عتیق دارد. متونی مانند تاریخ تمدن ویل دورانت یا تاریخ عمومی توینبی یا تاریخ اسکندرِ درویزن آنقدر در دسترس هستند که بتوان به سادگی به آنها مراجعه کرد. به عنوان یک متنِ برخاسته از بافتی تقریبا متفاوت، در اینجا بخشی از فتار ابن اثیر درباره­ی سرنوشت قوم عاد را می­آورم، و به نقل قول از مورخان پایان می­دهم تا نوبت به پیشنهادِ چشم­اندازی برسد که در ذهن دارم:
"این گروه همین که به مکه رسیدند در حومه­ی مکه بیرون از حرم، در خانه­ی معاویه بن بکر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاویه بن بکر ایشان را گرامی داشت و در پذیرایی از ایشان کوشید زیرا آنان دایی­های او بودند. داماد او نیز در میانشان بود چون لقیم بن هزال با هزیله، دختر بکر خواهر معاویه زناشویی کرده و از او فرزندانی آورده بود که در مکه پیش معاویه می­زیستند. پسران معاویه عبید و عمرو و عامر و عمیر نام داشتند. اینان از گروه عاد بعدی به شمار می­روند که پس از قوم عاد نخستین بر جای ماندند."
▪ گویی دو نوع از نگارش تاریخ وجود داشته باشد و دو نوع کردار تاریخی را توسط دو نوع مورخ تصویر کند. موضوع این هردو، کردارِ تاریخ­ساز، و رخداد تاریخی است. در پویایی نظامهای اجتماعی و سیر تحول لایه­های گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعی، منش فرهنگی، رخدادها و رفتارهایی ویژه وجود دارند، که همچون بستر جذبی تعیین کننده، و متغیری مرکزی عمل می­کنند. جریان دگردیسی جوامع، مسیری سرراست و ساده و تک علتی ندارد که نسبت به رخدادهای گوناگون و رفتارهای متفاوتِ آدمیان موضعی متقارن داشته باشد. کردارهای آدمیان، و پیامدهای آنها، و رخدادهای اجتماعی و بازتابهای ایشان، اموری ناهمگن هستند که وزنهایی متفاوت در تعیین وضعیت نهایی سیستم دارند. در این هیاهوی متغیرهای پراکنده و غوغای روابط شبه علیِ درهم تنیده، برخی از رخدادها و برخی از کردارها هستند که نقشی تعیین کننده­تر و مهم­تر از بقیه دارند. برخی همچون گرانیگاه­هایی عمل می­کنند که سرنوشت آینده­ی نظام اجتماعی را به سوی خود می­کشد، و پویایی آینده­ی آن را تعیین می­نماید.
این حوادثِ تعیین کننده­ی سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: یا کردارهایی هستند که یک نظام خودمختار و اندیشنده، یک منِ اراده­مند آن را مرتکب شده است، و یا رخدادی است که از برآیند نیروهای کور و بی­هدفِ طبیعی و عوامل بیرون از "من" برخاسته است. حرکت اسکندر برای حمله به شاهنشاهی هخامنشی، یک کردار تاریخ­ساز بود، همچنان که سازماندهی کوروش برای ورود به بابل، و تصمیم شاه عباس برای فتح هرمز، و تلاش فردوسی برای نگارش شاهنامه. به همین ترتیب، وبای تهران در سال وبایی و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه­هایی از رخدادهای تاریخی مهم بودند.
این کردارها و این رخدادها، تاریخ­ساز هستند، یعنی وقتی به سیر تحول جوامع در مسیر زمان می­نگریم، آنها را همچون قید و بندهایی می­بینیم که به جهت و ریخت عمومی خطراهه­ی تحول جوامع شکل می­دهند.
مردمانی مقیمِ جوامع، با ارجاع به این رخدادهای مهم و بزرگِ تاریخی است که اکنون خویش را توجیه می­کنند، و با ارجاع به خاطره­ی مشترکی که از آن دارند، هویت تاریخی مشترک خویش را بر می­سازند. تفسیرِ این رخدادها در ذهنِ "من"های مقیمِ جوامع، میدانی است که نسخه­هایی رقیب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمایی می­پردازند. برندگانِ این میدان، تفسیرِ غالب در موردِ ارزش، ماهیت، و تاثیر آن رخداد را رقم می­زنند، و خاطره­ی جمعی مشترکی را بر می­سازند که من­ها از مجرای آن به ما تبدیل می­شوند، و امکانِ همذات­پنداری را در گستره­ای زمان­مند به دست می­آورند. رخدادهای تاریخ­ساز، به دلیل تاثیر عینی و روشنی که بر وضعیت هستی در زمان اکنون دارند، همچون گسلها و برجستگی­هایی بر محور زمان جلوه می­کنند، و به خاطر تراکم روایتهای رقیبی که مدعی معنا کردنشان هستند، در سطح فرهنگی نیز همچون میدانی مهم و مرکزی برای تولید معنا عمل می­کنند. رخدادهای تاریخ­ساز، و این کردارهای مهمِ متصل به آنها هستند که پیدایش متون تاریخی را ممکن می­سازند.
متن تاریخی، روایتی رسمی و مستقر است از معنا و ماهیتِ کردارها و رخدادهای تاریخ­ساز. متنی که در یک نظام اجتماعی مورد پذیرش واقع شود، با مشروعیت سیاسی گره بخورد، و معمولا توسط نظام سیاسی حاکم تبلیغ شود، متنی تاریخی است که در آن مقطع زمانی چیره شده است. چیرگی تمام متون تاریخی مقطعی و موضعی است. یعنی هیچ تضمینی وجود ندارد که آیندگان به همان ترتیبی که ما رخدادهای تاریخی را تشخیص می­دهیم، این برجستگی­ها در زمان را بازشناسی کنند، و همان معانیِ امروزین ما را بدان نسبت دهند.
آنچه که در بخشهای پیشین مرور کردم، پاره­هایی از این متنهای تاریخی بودند. تمام کتیبه­های یاد شده، و خزانه­ی وسیعتر فتح­نامه­ها، وقف­نامه­ها و اندرزنامه­های درباری در جهان باستان، نمونه­هایی از متون تاریخی هستند. به همین ترتیب، تواریخ هرودوت و کتاب تواریخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاریخ ابن اثیر و تاریخ تمدن ویل دورانت همگی نمونه­هایی از تاریخِ نوشته شده محسوب می­شوند. تاریخ­هایی که به دلیل تکثیر و خوانده شدن، سطحی از مشروعیت و مقبولیت را دارا هستند، و بنابراین بخشی از برداشت عمومی درباره­ی کردارها و رخدادهای تاریخی را منعکس می­کنند.
در این زمینه است که می­توان از دو نوع تاریخ سخن گفت: تاریخی پرتاب شده به گذشته، و تاریخی مستقر در اکنون.
▪ تا دیرزمانی، تاریخ در اکنون مستقر بود. چرا که فنِ پرتاب کردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشی، کردار و رخداد تاریخ­ساز امری بود که با اکنون پیوندی ناگسستنی داشت، و این بدیهی­ترین و سرراست­ترین چیزی است که در مورد رخداد/ کردارِ تاریخ­ساز اندیشید. چه رخدادی و چه کرداری را می­توان یافت که بیش از وقایع حاضر در اکنون، در شکل دهی به وضعیتِ اکنون تعیین کننده باشد؟ برخلاف آنچه که امروز برداشتی عقل سلیمی می­نماید، رخداد/کردار تاریخ­ساز در ساده­ترین و طبیعی­ترین حالتش آن واقعه­ایست که در همین اکنون بروز کند و به این ترتیب، با بودنش در اکنون، اکنون را تعیین نماید.
در دورانی که این امر بدیهی آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاریخی امری متفاوت با امروز بود. تاریخ در آن هنگام روایتی بود که توسط کنشگری ویژه، در زمانِ اکنون روایت می­شد. این کنشگر، همان کسی بود که فاعلِ کردارِ تاریخ­ساز بود، و همان کسی بود که مستقیم­تر از همه با رخدادِ تاریخ­ساز سر و کار داشت. شاهانی که جنگی را برده یا باخته بودند، کاهنانی که معبدی را برساخته یا تعمیر کرده بودند، و دانشمندان و حکیمانی که هرمی و برجی و ابزاری و فراروایتی را پدید آورده بودند، در همان اکنونِ خویش شرح واقعه را روایت می­کردند، و از آنجا که سوار بر این رخدادها و مستقر در اکنون بودند، روایتشان تاریخ تلقی می­شد. برای دیرزمانی، که نیمی از تاریخ نوشته شده­ی بشر را در بر می­گیرد، تنها شکلِ شناخته شده از روایت تاریخی، همین شکلِ اکنون­مدارانه بود. متنی که یک "منِ" تاریخ­ساز آن را برای من­هایی دیگر روایت می­کرد. من­هایی که در معرض تاثیرهای آن بودند، و به این ترتیب در آن هویتی مشترک را باز می­یافتند.
تاریخی که به این شکل نگارش می­شد، از چشم­اندازِ آینده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپیریشا و اورکاگینه و سناخریب شاهانی بودند که به بزرگداشت اثرِ خویش در اکنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه­ای، و آینده را جز زیر عنوان پیامدی فرعی بر نمی­تافتند. تاکید ایشان بر اکنون بود و مردمی که در اکنون حاضر بودند، و آن روایتی که برداشت ایشان از رخدادهای یاد شده را یکدست و همسان می­نمود. این شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، کسانی بودند که در جهانی چند مرکزی زندگی می­کردند. دنیای ایشان، پهنه­ای فراخ بود از مراکزِ متنوع و پراکنده­ی "تاریخ­سازی". آن شاه سومری که در اوروک تاریخ زمانه­ی خویش را می­نوشت، آگاه بود که تنها برسازنده­ی تاریخ نیست. در آن دوران مراکزی که رخدادهای تاریخی و کردارهای تاریخ­ساز در آن متراکم شده بودند، جایگاه­هایی پراکنده و متکثر بود که در تمدنهای گوناگون و دولتشهرهای مختلف و شخصیتهای بزرگ و تاثیرگذارِ فراوان جای داشت. شاه اوروک خبر داشت که شاهی در شوش، همتا و هماورد او در آفرینش تاریخ است، و پادشاه هیتی از حضور فرعونی در مصر آگاه بود که رقیبش در شکل دادن به تاریخ محسوب می­شد.
با ظهور عصر هخامنشی، اما، این روندِ نوشتنِ تاریخ در اکنون به وضعیتی ویژه دست یافت. از یک سو، عصر هخامنشی نشانگر اوجی در نگارش تاریخ اکنون بود. اوجی که در کتیبه­ی بیستون به روشنی ظهور یافت. در اینجا پادشاهی بر تخت نشسته بود که در تمام جهانِ شناخته شده برای خودش و مردمش، هماوردی نداشت. ظهور دولت هخامنشی، به معنای ادغام تمام دولتشهرها و دولتهای کوچک و بزرگ پیشین، و پدید آمدنِ یک مرکزِ یگانه و غول­آسا در پهنه­ی کل سرزمینهای نویسا بود. هرآنکس که خط می­دانست و تاریخی داشت، در بدنه­ی جامعه­ای سامان یافته و منظم جذب شد، و بخشی از یک نظام اجتماعی غول­آسا و نوظهور شد. این نخستین لویاتانِ راستین، شاید به خاطر نوپا بودنش، و شاید به دلیل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقی سازمان دهندگانش، هنوز با بیماریهای واگیردار در میان نظامهای سیاسی آلوده نشده بود. این نظام غول­آسای تک مرکز، از سویی به عنوان پیش­داشتی برای توجیه اکنون، چشم به گذشته داشت، و از سوی دیگر به چشم­اندازی فراخ و گسترده از آینده مجهز بود. با این تفاوت که دیگر برای مردمی اندک که در قلمرو جغرافیایی خاصی زندگی کنند، بازگو نمی­شد. این روایت تاریخی، که توسط شاهنشاهی یگانه، و از سوی مرکزی واحد صورتبندی شده بود، همه­ی مردمِ متمدن جهان را مخاطب می­ساخت، که همگی شهروند دولت هخامنشی بودند. به این ترتیب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافیاییِ روایت کردنِ تاریخ، افق تاریخی آن نیز بسط یافت، و این هردو مدیونِ پیدایش مرکزی یگانه برای انباشت و همسوسازی رخدادها و کردارهای تاریخ­ساز بود.
به این ترتیب، نهایی­ترین شکلِ نگارش تاریخ اکنون در عصر داریوش و با بیستون به سرانجام رسید. کسی که تاریخ­سازترین "من"، و نه تنهای "منی در میان من­های دیگر" بود، بر تخت نشست، و از جایگاهی که در چشم تمام مردم نویسا مرکز تلقی می­شد، به نگارش تاریخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخی از نقاط ضعفش، و فروتنی­اش در اشاره به این که "شاهی در میان شاهان بسیار" است، همگی از این حقیقت سرچشمه می­گیرند که این شاه هخامنشی همچون نوادگانش از مشروعیتی خدشه ناپذیر و بسیار استوار برخوردار بوده است. مشروعیتی که هنوز به برداشتهای جنون­آمیز اسکندرگونه یا سنتهای خودبزرگ­بینانه­ی فرعونی آغشته نشده بود، و با همان سادگی کوچگردان و ایلامیانِ دیرینه­سال، خود را با القابی بسیار فروتنانه و ساده به دیگران معرفی می­کرد. در اینجا مجال این بحث نیست، اما کافی است به کتیبه­های بازمانده از داریوش و خشایارشا بنگریم تا ببینیم که خودانگاره­ی شاهان هخامنشی به شکلی غریب واقع­گرایانه و فروتنانه بوده است. داریوش در نقش رستم به خاطر آن که نیزه­وری نیکو، جنگاوری زورمند، و سوارکاری شایسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدایان (همچون حمورابی)، یا خدا بودن (همچون فرعون)، یا زاده­ی خدا بودن (همچون اسکندر). این فروتنی و واقع­گرایی، از سویی پیش درآمدِ قرار گرفتنِ این من­های نیرومند بر مسند مرکزِ جهان بوده است، و از سوی دیگر خردی بود که این جایگاه را برای مدت دو و نیم قرن برایشان حفظ کرد. این پدیده، یعنی ظهورِ منی که بر مسند مرکزیت هستی تکیه زده باشد، چندان تکان دهنده بود که به گمان من به گذاری بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهی شد، و از سوی دیگر در قالب روایتهایی اساطیری تبلور یافت و ابعادی تازه را به متغیرهای تعریف ابرانسان و منِ آرمانی در جوامع انسانی افزود.
▪ پیدایش مرکزی یگانه، به معنای آن بود که همگان در مرکز بودنِ شهرهایی، تمدنهایی، زبانهایی، و شخصیتهایی به توافق برسند. این سویه­ی روشن سکه­ی نظم هخامنشی، پشتی نیز داشت، که همانا ظهور پیرامونی به همین میزان قطعی بود. وقتی تمدن هخامنشی شکل گرفت، مرکزی را در گیتی تعریف کرد که قلمروش تمام سرزمینهای دارای شهرنشینی مستقر و خط و تاریخ دیرینه را در بر می­گرفت. اما این مرکزِ جهانی و یگانه، پیرامونی داشت که به همین ترتیب استوار و محکم در کناره­های آن مرکز تعریف شده بود. در گرداگردِ ایرانِ هخامنشی که در مرکز بودنش شک نبود، تمدنهای نویسای کوچکی وجود داشتند که در جزر و مدهای سیاسی در درون یا بیرون این مرکزِ عمومی قرار می­گرفتند، و از پیوندی سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترینِ این حاشیه­های بیرونی است، و اورشلیم و یهودیه بحث­برانگیزترینِ آن.
یهودیان و آتنیان در قرون پنجم تا سوم پ.م، یعنی در دوران نظم درخشان هخامنشی، سرزمینهایی به نسبت بیرونی و حاشیه­ای محسوب می­شدند. یکی در شبه جزیره­ی یونان و بالکان که به تازگی از خرابیهای ناشی از ورود قبایل خونریز آریایی برخاسته بود، و دیگری در مرز میان دو غولِ ایران زمین و مصر، در اقلیمی نه چندان مساعد و رام. این دو در زمانِ یاد شده تاریخ­های خاص خود را پروردند، و روایتهای ویژه­ی خویش را برای تفسیر پیشینه و سرنوشت­شان پدید آوردند. هردوی این جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشی برای فهمِ تاریخ بهره بردند. یعنی مدعی مرکزیت داشتن شدند. اما به دلیل صورتبندی شدن در زمینه­هایی گوناگون، این ادعا را به دو ترتیب بیان کردند.
هرودوت، نویسنده­ای بود که در آتن می­نوشت، دولتشهری از دولتشهرهای بسیار یونانی، که همواره درگیر جنگ و جدال با همسایگانشان بود، و تنها معیاری که برای خودبرتربینی داشت، آن بود که دو بار با پارسیان جنگیده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداری پارسی فتح شده بود. لحن هرودوت بر این مبنا، لحنی سیاسی بود. او در زمینه­ای از زد و بندهای سیاسی و روابط قدرت بود که می­نوشت، چرا که مرکزِ مورد نیاز آتنیان در آن هنگام بیش از هرچیز مرکزی سیاسی بود. محوری که قدرت نظامی و سیاسی دولتشهر آتن را در برابر رقیبان یونانی دیگرش برجسته سازد، و ادعای آن را بر مرکز بودن به کرسی بنشاند. ادعایی که در زمانِ هرودوت و تا دیرزمانی پس از مرگ او، به دلیل حضور مرکزی بحث ناپذیر مانند ایران، مسخره می­نمود و ریشخند می­شد. اما بعدها به دست رومیانِ نوآمده­ی تشنه­ی پیشینه، به ابزاری کارآمد تبدیل شد.
یهودیان اما، در زمینه­ی دیگری می­زیستند. کشمکش ایشان با قبایل سامی دیگرِ همسایه­شان بود، که به ویژه از نظر دینی با ایشان تفاوت داشتند. هم یهودیان و هم قبایل رقیبشان از نظر سیاسی زیرمجموعه­ای از ایران بزرگ بودند، و از این رو دعوی ایشان برای مرکزیت، ادعایی دینی بود تا سیاسی. یهودیان نیز مانند آتنیان سرمشق اصلی را از ایرانیان برگرفتند، با این تفاوت که این سرمشق به پرستش خدایی یگانه مربوط می­شد، و جایگاهی که این مرکزیتِ آسمانی در دربار هخامنشی داشت. در متون تاریخی عبرانی نیز، همچون نوشتارهای هرودوت و کتزیاس و کسنوفانس و بعدها پلوتارک، مرجع غایی ایران زمین بود و دربار ایران. همه چیز در ارتباط با دربار هخامنشیان تعیین می­شد، چرا که در آن هنگام تردیدی در مرکز بودنِ این دستگاه وجود نداشت. با این وجود، می­شد با بهره­گیری از این مرکزِ عمومی و بزرگ، و در زمینه­ی آفریده شده توسط آن، به شکلی خاص ادعای مرکزیتی محلی کرد. در متون هرودوت این ادعا به قلمرو سیاست مربوط می­شد و به کشمکشها و جنگها فرو کاسته می­شد. اما در نزد یهودیان که با ایرانیان پیوندی نزدیکتر و گرمتر داشتند، قضیه به پشتیبانی و همخوانی و حتی همخونی شاهان هخامنشی و رهبران دینی یهودی تبدیل شد.
به این ترتیب، دو الگوی تاریخ­نگاری گذشته­مدار در حاشیه­ی این مرکز یگانه پدیدار شد. تاریخی که هویت را در رخدادهای تاریخ­سازِ گذشته­های دور می­جست و می­یافت. رخدادهایی دینی یا سیاسی، که در نهایت سررشته­اش به همان مرکز غایی هخامنشی ختم می­شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه­آرایی در برابر آن، برای خود نیز مرکزیتی را ادعا می­کرد.
وجه مشترک هردوی این تاریخ­ها، آن بود که ارتباطش با اکنون قطع شده بود. نویسندگانش نقشی در کردارهای تاریخ­سازِ بزرگ و تاثیری بر رخدادهای تاریخی نداشتند. به این دلیلِ ساده که از جامعه­ای حاشیه­ای برخاسته بودند. تاریخی پرتاب شده به گذشته، روایتی بود که بختِ سهیم شدنِ این مردم در مرکزی دوردست را فراهم می­آورد. هرودوت با نگاشتن تواریخی که در بسیاری از جاها مضحک و دور از عقل است، این بخت را برای یونانیان و بعدها رومیان فراهم آورد تا در رخدادهای بزرگ تاریخی سهیم شوند. این حقیقت که ایرانیان هرگز در یونان جنگ بزرگی نکردند، با تصویر کردن نبردهای تخیلی یونانی، جبران شد، و این حقیقت که دولتمردان یونانی تا دیرزمانی پس از اسکندر بازیگرانی حاشیه­ای و محلی در جایی پرت و دور افتاده بودند، با این قصه که بسیاری از آنها هماورد شاهنشاه، یا دوست او، یا جاسوس او، یا پزشک او بوده­اند، جبران گشت. به همین ترتیب، یهودیان به شیوه­ای دوستانه همین کار را تکرار کردند. این حقیقت که یهودیان در عصر هخامنشیان یکی از هزاران قبیله و قومِ حاضر در پهنه­ی دولت هخامنشی بودند، با روایتهایی که به پشتیبانی شاهان هخامنشی از نبیان یهودی، و هواداری از ایشان در برابر دشمنانِ بت­پرستشان، و حتی پیوندهایی خویشاوندی با دخترانشان، تعدیل شد. به این ترتیب یهودیان نیز -از راهی دوستانه و به گمانم خردمندانه­تر- توانستند خود را در این مرکزِ بزرگ استعلایی سهیم بدانند.یونانیان و یهودیان به این ترتیب در سپهر رخدادهای تاریخی و کردارهای تاریخ­ساز سهیم شدند. اما این کار را به قیمت قطع ارتباط با اکنون انجام دادند. سهیم شدن در هویتی تاریخی که ساختگی بود، به بهای قطع ارتباط با اکنونی تمام شد که با این روایت در تعارض بودک. در نتیجه ساختاری خاص به تاریخ تحمیل شد، که بر پیوند محکمش با گذشته، و بریده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود.
▪ تاریخ دستمایه­ی هویت است و هر نوعی از هویت با شکلی از خود مرکزپنداری همراه است. هویت جمعیِ یک جامعه، برآیندی است هم­افزا و انباشتی از خودانگاره­های اعضای آن جامعه، و هر "من"، هرچنداز خود بیگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپایی از باور به قرار گرفتن در مرکز هستی را دارد. چرا که "من"، در اصل چیزی جز همین معجزه نیست:‌ نظامی خودمختار و اندیشنده و انتخابگر، که به همین دلیل تقارن هستی را در هم می­شکند، و می­تواند همچون مرکزی در گیتی عمل کند.
هویت جمعی مردمان؛ شبکه­ای از باورهای همگانی ، اصول موضوعه، ارزشها، و روایتهای تاریخی است که سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمایی می­کند. پرسشهایی غایی که برای "من" در مقام سوژه­ای انتخابگر مطرح است، در سطحی جامعه شناختی با شدتی بیشتر تکرار می­شود، و بنابراین همان طور که "من" باید به پرسشِ "به کجا آمده­ام، آمدنم بهر چه بود؟" پاسخ دهد، نظام اجتماعی نیز می­بایست پاسخی سزاوار در این مورد داشته باشد.
جوامعی که به زمانی خطی، جهت­دار، و تحویل پذیر به مکان باور دارند، به روایتی سه تکه برای پاسخ به این چالش مسلح هستند. این روایت از تاریخی گذشته­گرا، اسطوره­ای آینده­مدار، و اکنونی لهیده در میان این دو تشکیل یافته است. امروز، تقریبا تمام جوامع انسانی موجود بر سطح زمین بر مبنای درک خطی زمان سازماندهی شده­اند، و بر این مبنا، ستون فقرات هویت جمعی خویش را بر مبنای همین روایت سه بخشی پیکربندی می­کنند. هویت جمعی مردمانی که در یک جامعه حضور دارند، از تاریخی تشکیل می­شود که خاطره­ی جمعی ایشان را، با ارجاع به رخدادهایی پنهان در گذشته­های دور جمع بندی می­کند. تاریخی که پیوند میان این مردمان و کردارهای تاریخ­سازِ نیاکانشان را نشان می­دهد، و ارتباط میان حال و هوای زمانه­شان و رخدادهای تاریخی را بیان می­کند. از آنجا که آن کردارها و آن رخدادها تعیین کننده­ی مرکز بودن هستند، مردمان با سهیم شدن در این روایت در آن مرکز شریک می­شوند، و به این ترتیب باور به حضور در مرکز هستی، این ضرورتِ تداوم هویت اجتماعی، برآورده می­شود.
این برخورداری از گذشته، اما، از جنسِ پیوندی انداموار و سرراست میان نظام اجتماعی و رخدادهای گذشته نیست. "من"ها در نظام اجتماعی­ای که به این شکل سازمان یافته است، از دستاوردهای آن رخدادها بی­بهره­اند، و امکانی برای بازتولید یا خلقِ کردارهای تاریخ­ساز ندارند. برخورداری ایشان از این جریانهای تاریخی مهم، به روایتی فرو کاسته شده است، که خود بیشتر قصه است تا واقعیت، و بیشتر گوشته است تا استخوان. تاریخ گذشته­گرایی که قرار است مردمان را به حضور در مرکز هستی قانع کند، ناگزیر است تا حقیقتی تلخ را پنهان کند، و آن هم این است که این مردمان در واقع ارتباطی با آن رخدادها و کردارها ندارند، خواه نیاکانشان با این روندها مربوط بوده باشند یا نه. یعنی تاریخ گذشته مدار، در اصل قصه­ایست که در اطراف چند رخداد و کردار مهم تاریخی برساخته شده است. قصه­ای انباشته از جزئیاتِ خرسند کننده و پیچشهای هیجان­آور، که به کارِ سرگرم کردنِ توده­ی مردم و قانع کردنشان می­آیند، اما ربطی واقعی به آن واقعه­های مهم ندارند. دلیل سستی و ناتوانی تاریخ گذشته­گرا، پیش از هرچیز، آن است که این روایت در ذات خود ناتوان و دروغین است، و بیشتر برای پنهان کردن و بازنمودن تخصص یافته است. تاریخ گذشته­گرا، قرار است حاشیه­ای بودنِ یک جامعه را انکار کند، و به جای آن که در این راستا مسیرِ دشوارِ آفرینش تاریخ و تبدیل شدن به مرکز را نشان دهد، راه ساده­ترِ بازنویسی تاریخ، و قلاب کردنِ "من"ها به واقعه­ها را برمی­گزیند. این راه ساده­تر است، چرا که رخدادها و کردارها در حد امکان به گذشته­ای دورتر و دورتر پرتاب می­شوند، تا خاطره­ی جمعی آنها و تاثیرهای راستینی که بر هستی گذاشته­اند، در حد امکان مبهم­تر و تارتر باشد، تا دستکاری­شان، تحریف­شان، و بازنویسی­شان به شکلی که جایی برای "من"ها پیدا شود، به شکلی فراهم آید.
وظیفه­ی تاریخ گذشته­مدار آن است که "منِ" امروزینِ حاشیه­نشینِ آغشته به غیاب، را با "من"های تاریخ­سازِ مرکزنشینی که در حضورشان شکی نیست، پیوند دهد. تاریخی که به گذشته پرتاب شده باشد، این کار را با ساده­ترین و خام­ترین شکلِ ممکن انجام می­دهد. یعنی یا به همخونی و خویشاوندی این دو من قایل می­شود، یا بر هم­مکانیِ آنان پافشاری می­کند. به این ترتیب منِ محرومِ نادانِ امروزین که بودن و نبودنش حتی برای خودش هم یکسان است، بدان دلیل که از تباری ایرانی است، یا در سرزمین ایران زندگی می­کند، در ذاتِ کسی مانند داریوش و کوروش سهیم می­شود، و خود را همسان و همگون با وی می­پندارد، چرا که با وی همخون و همسایه است. داستانِ خاک و خون، یعنی باور کردن به پیوند خویشاوندی یا مکانی با جریانهای تاریخ­ساز، محورِ فنی است که تاریخ گذشته­مدار را ممکن می­سازد. اسطوره­ی جادوگرانه­ی مجاورت و اسطوره­ی قبیله­مدارانه­ی خویشاوندی، چنان که مردم شناسان تشخیص داده­اند، عنصری مشترک در تمام باورهای جادویی است. اما شاید زمانِ آن رسیده باشد که تداوم این دو اسطوره را در زیربنای محکم­ترین بناهای هویت­سازِ امروزین نیز بازشناسیم.
هویتی که بر این مبنا از تاریخ گذشته­مدار بر می­آید، بی­رمق و کمخون است. داستانی است سرگرم کننده، که قصه­ی کسانی را بازگو می­کند که در گذشته­های دور کارهایی مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بی آن که این ارتباط را به درستی تبیین کند، ماهیت آن کردارها را به دقت نشان دهد، و محکی باشد برای میزان تاثیر پذیرفتنِ اکنونِ ما، از آن کردارها. این تاریخ، از تخمی ایدئولوژیک روییده است. کارکرد آن بسیج اجتماعی با کمینه­ی نیرو و کمینه­ی "حقیقت"است، و در ایفای این کارکرد پیروز می­شود، چرا که مردمان سادگی را دوست دارند و راه­های آسان را بیشتر می­پسندند.
▪ من­هایی که هویت خویش را در تاریخی پرتاب شده به گذشته می­جویند و می­یابند، خواه ناخواه با این چالش رویارو هستند که به نوعی ارتباط خود را با آن وقایع مهم تبیین کنند. قصه­هایی که تبارِ مشترک یا مکانِ مشترک را دستمایه­ی ارتباطِ میان من و رخدادها و کردارهای تاریخ­ساز قرار می­دهند، ناگزیرند که این ادعا را با شواهدی سخت­تر تثبیت کنند. چرا که هم­مکانی امری شکننده و وابسته به اقتدار سیاسی است و با یک غصبِ سرزمینی از میان می­رود، و همخونی قضیه­ای مبهم و وهم­آلود است که در برابر پرسشها تابِ ایستادگی ندارد.
از این روست که هویت جمعی به ناچار با انباشتی از "چیزها" پشتیبانی می­شود. این همان است که میشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه­داری در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه­ها در دوران مدرن، بدان معنا بود که مردمانِ جوامع جدید، به ناگهان احساس نیاز کردند تا چیزهایی به ظاهر ناهمگون را در مکانهایی عمومی به نمایش بگذارند و نگریستن به این اشیا را همچون امری آموزشی تلقی کنند. این نگریستن به چیزِ نمایشی، شایسته­ی آن است که مفصل­تر مورد بحث واقع شود. اما در این زمان و مکان اندک جایی برای پرداختن بدان نیست. تنها در همین حد می­توان اشاره کرد که ظهور موزه در عصر مدرن، از سویی با کارکرد چشم و نگاه کردن در مقام فعلِ آفریننده­ی حقیقت پیوند دارد، و از این زاویه­ی چشم­مدارانه قابل نقد است، و از سوی دیگر به حرصِ دانش مدرن برای رده­بندی مربوط می­شود که خود بازتابی از سیطره­ی فن­آوری در این تمدن است. از این رو ظهور موزه فرآیندی است که از گره خوردنِ چشم به چیز برخاست، با این شرط که آن چیزها به شکلی خاص مرتب و چیده شده باشند، و آن چشم در آن چیزها "تاریخی" را تشخیص دهد. خواه تاریخ طبیعی، خواه تاریخ ملی، و یا تاریخی مردم­شناسانه. حتی مجموعه­های صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب کبریت هم همواره با محور زمان درگیری دارند و از هاله­ای از تقدیس تاریخی پوشیده شده­اند.
ظهور موزه­داری در عصر مدرن، معلول فراگیر شدنِ نسخه­هایی از تاریخِ گذشته مدار بود که در اروپای درگیرِ انقلاب صنعتی رواج داشت. نسخه­هایی شتابان و عجول که می­بایست به سرعت برای اروپاییانی که می­رفتند تا در مرکز قرار گیرند، سابقه­ای از ارتباط با مرکز را بتراشد. اشکال کار در اینجا بود که اروپای غربی، که خاستگاه انقلاب صنعتی و مدرنیته بود، تا پیش از یکی دو قرنِ پیش از انقلاب صنعتی، برای تمام تاریخ خویش در حاشیه و زیر سایه­ی تمدنهای بزرگترِ شرقی قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر یک گام به عقب باز می­گشتند، امپراتوری روم را در مرزهای شرقی خویش می­یافتند، اما مشکل در آنجا بود که رومیان خود به شرقِ - یعنی یونان- چشم دوخته بودند. یعنی به طور خاص به روایتی افسانه­ای و خیالی که هرودوت برایشان پرداخته بود. و باز اشکال در اینجا بود که حتی خود هرودوت هم برای تعریف یونانیان به شرق چشم دوخته بود، یعنی ایران.
تاریخی که در دوران مدرن برای پیوند دادن اروپاییان با کردارها و رخدادهای تاریخ­سازِ رومیان، یونانیان، یا حتی ایرانیان ابداع شد، عمیقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته­ای که هرچه دورتر و دوردست­تر می­شد، برجسته­تر و پرعظمت­تر جلوه می­کرد. اما به همین ترتیب ارتباطش با "من"های تشنه­ی هویتِ نشسته در اکنون، کمتر و کمتر می­شد. به این ترتیب، تاریخهایی نگاشته شد که هویتِ اجتماعی اروپاییانِ نوآمده، این تازه برنشستگان بر سریر مرکزیت هستی، را تبیین می­کرد. این تاریخها معمولا به بخشهایی هنوز اروپایی -مانند روم- ارجاع می­دادند، و حتی به تدریج بخشهایی از شرق و قلمرو عثمانی را نیز به این غرب افزودند، و به این ترتیب یونان نیز در جرگه­ی قلمرو هویت بخش به اروپاییان در آمد. کمی دیرتر برخی از این تاریخها که به ویژه در حاشیه­ی این حاشیه، یعنی در اسکاندیناوی و آلمان نوشته می­شدند، کوشیدند تا مخالفت دیرینه­شان با مسیحیت را، و در نتیجه گسستگی آشکارشان با تمدن رومی را با بازگشت به تمدنهایی دیرینه­تر و شرقی­تر جبران کنند. به این ترتیب بود که خویشتن را مانند نیاکان بسیار بسیار دوردست­شان آریایی خواندند و تاریخ خویش را دنباله­ی تاریخ پرعظمت ایرانیان باستان دانستند. روایتی که ایشان برای خویش ابداع کرده بودند، از سویی با بهره­گیری از دانش و فن جدید، پیچیده و دقیق و حجیم و جذاب بود. و از سوی دیگر با ابزارهای مدرنِ ارتباطی چاپ و نشر می­شد. از این رو بود که در خودِ ایران زمین، بر نسخه­های قدیمی و مندرسِ هویت بومی چیره شد، و دستمایه­ی بازتعریف هویت مدرن ایرانیان قرار گرفت. در این نکته که هویتِ بومیِ بی­رمقِ عصر قاجاری زیر فشار این منشِ نوآمده در هم شکست، دریغی نیست، چرا که خودِ آن تاریخِ بومی ما نیز، برای قرنهایی بسیار، گذشته­مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و زود بود که از پا در آید. وامگیری این نسخه­ی هویت تاریخی ایرانی از غرب، در آن زمان و در آن شرایط سودمند بود، چرا که نسخه­ای رقیب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار می­داد، که هویت ایرانی سخت بدان نیاز داشت. اما اشکال کار در آنجا بود که این نسخه­ی نوآمده و ستاینده­ی ایرانیان کهن نیز، در نهایت ساختاری گذشته­گرایانه داشت و برای مصرف مردمی دیگر سازمان یافته بود. و هدفش همین مصرف شدن بود، نه برانگیختن به تولید کردن.
موزه­ها نیز در این گیر و دار برساخته شدند. موزه­هایی که نخست کاسه­ها و کوزه­ها را در خود گرد می­آوردند، و بعدتر کتابهای خطی و کتیبه­ها را نیز، و در انتها ستونهای تخت جمشید و تندیسهای عظیم ایلامی را. مجموعه­هایی که قطعاتشان بازنماینده­ی هویتِ یک قوم و قبیله دانسته می­شد. چرا که سازندگانش همخون امروزین بودند، و همسایه­هایشان در زمانهایی دور. و مسابقه­ی چنگ انداختن به چیزها، همچنان ادامه یافت، تا آن که در سطحی تقریبا مضحک، به نمادها انجامید. چنان که تاجیکان، که قومی ایرانی هستند و به عنوان یکی از اقوام ایرانی قدمتی پنج هزار ساله دارند، ناگزیر شدند تاریخ خود را به عنوان ملتی مستقل و جدا، از سامانیان آغاز کنند، و به این ترتیب چهار پنجم تاریخ خویش را نادیده بگیرند. این محرومیت از رخدادهای بزرگ و کردارهای تاریخ­ساز، پیامدِ عادی و ناگزیرِ تاریخ گذشته­مدار است و همواره به همان موزه­سازیِ صوری منتهی می­شود. چیزهایی که در یک موزه گرد می­آیند، کارکردی بسیار حیاتی را ایفا می­کنند. این چیزها باید چشم - این اعتمادپذیرترین حس را- قانع کنند که روایتِ تاریخِ گذشته­مدار، با وجود پرتاب شدگی­اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنایی که دارد، راست است. این چیزهای گردآمده در موزه­هاست که فقرِ معنای نهفته در این تاریخها را جبران می­کند. موزه، جبرانی شبه فرویدی است، برای محرومیتِ تاریخی که به گذشته پرتاب شده است. تاریخی که رخدادها و کردارهای تاریخ­ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن می­نگرد.
این تاریخ، از به چنگ آوردنِ وقایع بزرگ در اکنون ناتوان است. "من"هایی که با تکیه بر این روایت هویت خویش را می­فهمند، از نوعی محرومیت مزمنِ مرکز رنج می­برند. تاریخ گذشته­مدار، تاریخ غیاب­هاست. چرا که بن­مایه­اش اموری هستند که در گذشته بوده و دیگر نیستند. تاکید این تاریخ، بر روندهایی دم بریده، بی­دنباله و ابتر است که در گذشته مانده و مدفون شده­اند. به بیان دیگر، تاریخی که به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بی­بهره است،چرا که بند ناف خود را با اکنون، این خزانه­ی غایی حضورها، قطع کرده است. از این رو مردمی که در نهایت به براده­ای از حضور در اکنون نیاز دارند، به سادگی با این روایت سرخوش نخواهند شد. این محرومیت و آن فقر، با رمزگذاری چیزهایی که در اکنون وجود دارند ممکن می­شود. چیزهایی که در موزه­ها قرار می­گیرند، "مال"ِ کسی یا کسانی دانسته می­شوند، و می­توان دید و لمسشان کرد.
گذشتگانی که تخت جمشید را به عنوان مرکزِ هستی برساختند، و با نقش کردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در این مرکزِ غایی سهیم کردند، در فکرِ بنا نهادن چیزی برای موزه­ها نبودند. آنان در اکنون، عظمتِ خویش را بازگو می­کردند، و به همین دلیل هم به اسطوره­هایی چنین پایدار تبدیل شدند. اسطوره­هایی که بقایایش در همان چیزها لانه کرد، و تا به امروز عظمت را به ما یادآوری می­کند. اما این یادآوری، پژواکی است از گذشته، که بر صخره­های اکنون لیز می­خورد و بر آن کارگر نیست. این پژواک، تا وقتی که در گذشته لانه کرده باشد، دست بالا اندوخته­ایست موزه­ای، و مجموعه­ایست از چیزها، که رخدادهایی مهم را در گذشته بازنمایی و نه بازآفرینی کند.
بازی روایتهای تاریخی در این روزگار، گویی از پایه نادرست باشد. این قماری است که بردی در آن نیست. همه­ی بازیگران در آن بازنده­اند. ناکارآمد بودنِ این بازی، از آنجا روشن می­شود که بردها در آن شکننده و زودگذر هستند و بازتابی راستین در اکنون ندارند. شبه-قبایلی که پاره­هایی کوچک از زمین را در اختیار دارند و می­کوشند با گردآوردن چیزها و بازنویسی تاریخهای گذشته مدار هویتی برای خود دست و پا کنند، دست بالا به توهمی زودگذر دست می­یابند، و تردید دارم که هیچ "من"ِ اندیشمندی، دانسته این گزینه را برگزیند.
کشمکش بر سر نمادها نیز به همین ترتیب مسخره­آمیز می­نماید. مردمی کم شمار که بر سرزمینی بی بار و بر - اما نفت خیز زندگی می­کنند- با برگزیدنِ نقشِ اسطرلابِ یونانی/ایرانی به عنوان نماد ملی خویش، و کشیدن نماد آهوی مصری بر دفترهای شرکتهای بزرگ خویش، و خویشاوند پنداشتن خویش با ابن سینا و بیرونی به ملت تبدیل نخواهند شد و هویتی تاریخی به دست نخواهند آورد. این جعل­ها، چیزی جز تداومِ کمی نابخردانه­تر و کمی بی­شرمانه­ترِ سرمشقِ هرودوت نیست. ناگفته پیداست که این نسخه­ها و این روایتها ممکن است جایگیر و کامیاب هم بشوند. اما پیشاپیش باید درباره­شان پرسش کرد، که آیا به راستی این چیزی است که "من"ها در مقام هویت می­طلبند؟
به راستی چرا مردمی مانند ساکنان ترکیه­ی امروزین که تاریخ شهرنشینی­شان به هزاره­ی پنجم پیش از میلاد می­رسد، و تمدنهای بزرگی مانند کاپادوکیه و بیزانس و عثمانی را داشته­اند، ناگزیر شده­اند شخصیتی مانند مولانا جلال­الدین بلخی را ادعا کنند؟ چرا این مردم، ناچار شده­اند چنین آغشته به ناکامی جشن نوروز را "ترکی" بدانند؟ در حالی که هزاران سال است نوروز را جشن می­گیرند و آن را هم نوروز می­نامند و این پاره از هویتشان هم مورد چالش نبوده است؟
بازی هویتهای برساخته بر مبنای تاریخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناکامی همراه است، که بر منطقی نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازیِ این هویت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاریخ، بر اصول موضوعه­ی حاشیه نشینان استوار است. نه حاشیه نشینانی که بر حاشیه نشینی خویش آگاهند، و نه آنان که قصدِ تبدیل شدن به مرکز را دارند. بلکه حاشیه نشینانی که موقعیت خود را در اکنون انکار می­کنند، و با بازنویسی گذشته مدعی مرکزیتی موهوم هستند. این ناآگاهی در مورد موقعیتِ "من" و ما در اکنون و این سستی و تنبلی در خواستِ بزرگِ "مرکز بودن"، چیزی است که روایتِ تاریخی پرتاب شده به گذشته را به نوعی مخدر و خواب­آورِ اعتیادآور تبدیل می­کند.
نوادگان صنعتگران روم شرقی، و فرزندان جنگاوران عثمانی بدان دلیل امروز به مولانا و نوروز نیاز دارند، که بند ناف خویش را با گذشته قطع کرده­اند. ارتباط ایشان با نخستین نویسندگان یونانی و نخستین فیلسوفان مکتب ایونی، که دست بر قضا مقیم همین قلمرو هم بودند، به متونی تاریخی فرو کاسته شده است. خرد آن یونانیان، جنگاوری آن عثمانیان، و صنعتِ آن رومیان در اکنونِ ایشان حضور ندارد. از این رو ضرورت دارد که تاریخی گذشته­مدار، که این محرومیت را تثبیت و تشدید می­کند، بر محور بقایای آنچه که ردپاهایش در اکنون باقی مانده، موزه­ای بسازد. این موزه مثلا در مورد ترکیه بر مبنای زبان ترکی و هویت قومی مصنوعی­ای به نام هویت ترکی برساخته شده. یعنی مردمی از نژادها و فرهنگهای گوناگون که زبان فاتحان سلجوقی خویش را پذیرفتند، همچون قبیله­ای مصنوعی در نظر گرفته شده­اند. از این روست که چند بیتِ ترکیِ مولانا، چندان مهم می­شود که به زور کشاندنش به موزه­ی هویت این جماعت را ضروری سازد. فنِ موزه­سازی، هرچند کارآمد و موفق تواند بود، این ایراد را دارد که بر مبنایی کاملا ذهنی استوار است. هیچ ضرورتی ندارد که آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اکنون با گذشته حضور دارد، به راستی از حضوری عینی حکایت کند. چیزِ درون موزه، نمادی از حضورِ وقایع تاریخ­ساز در اکنون است، و نه خودِ آن.
از این رو خطر در آنجاست که با بسنده کردن به چیزهای درون موزه و تاریخهای گذشته مدار، هویت به نمادهایی سبک و ساختگی فروکاسته می­شود. این بلایی است که در غرب بر سر هویت مردمان آمد. چنان که آن لحظه­ی زرین حضور در مرکز- که به ویژه در جریان انقلاب صنعتی و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپری شد و با جا به جا شدنِ مرکز به دو قطبِ شوروی و آمریکا، هویتِ نوساخته­ی اروپای متمدن به سرعت فرو ریخت، بی آن که توانسته باشد از آن مهلتِ گذرای حضور در مرکز، بهره­ی کافی برگیرد.
در شرق نیز چنین است. ترکان امروز با تغییر دادن خط خویش، و با سیاست ایرانی­زدایی و فارسی ستیزی که از دوران آتاتورک شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع کرده­اند. از این رو به ازای افزودن پیکره­ی مولانا و نمادهای او به موزه­ی خویش، پذیرفته­اند که برای همیشه خواندن شعر او را و فهمیدن سخن او را از یاد ببرند. چنان که به راستی امروز مولانا - که شاهکارهایش را به فارسی می­نوشت- در اکنون مردم این سرزمین حضوری ندارد. جز که آن که نامش افتخار می­کنند.
▪ پرتاب شدگی تاریخ به گذشته، مخاطره­ای بزرگ است. پدیده­ایست فراگیر و عمومی که تمام تاریخها و تمام هویتها را در بر گرفته است. کارآیی آن در پیکربندی هویت اجتماعی چندان زیاد، و قدرت آن در بسیج توده­ی مردم چنان چشمگیر بوده است که آن را به سرمشقی غالب تبدیل کرده است. با این وجود، این کارآیی سیاسی تاریخِ گذشته مدار برای بسیج مردم و هویت­بخشیِ سطحی به ایشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ "من" همراه بوده است.
تاریخ گذشته مدار، ابزاری است در دست نهادهای اجتماعی، برای آن که سازماندهی اجتماعی را بر محورِ هویت جمعی ممکن کنند. این تاریخ­ها خصلتی ایدئولوژیک دارند. یعنی به سادگی خوانده و فهم می­شوند و رفتارهایی خاص را هم به پذیرندگان خویش تحمیل می­کنند. این­ها منشهایی هستند سرگرم­کننده، حجیم، انباشته از جزئیات، و تقریبا بی­ربط با واقعیتِ بیرونی، که برای بسیج کردارهای مردمانی میان مایه طراحی شده­اند. کارآیی­شان در سطح اجتماعی از آنجا معلوم می­شود که امروز کشورهایی با هویتهای جمعیِ بنا شده بر این اساس وجود دارند، و سطوحی متفاوت و موفق از بسیج جمعی مردمشان را نیز به نمایش می­گذارند. عراق، که تاریخش به عنوان کشوری مستقل دو هزار و پانصد سال پیش خاتمه یافت و دوباره از پنجاه سال پیش آغاز شد و بنابراین برای تقریبا تمام عمرش - جز چند قرن حاکمیت عثمانی- جزئی از ایران بود، با استفاده از همین رده از هویت­های ایدئولوژیک با ایران جنگید، و بسیج عمومی قدرتمندی را به نمایش گذاشت، در شرایطی که بسیاری از افرادِ مقیمِ سنگرهای رویارو، خویشاوندِ نزدیک یکدیگر بودند. به همین ترتیب، امروز امیرنشین­های کوچک جنوب خلیج فارس برای مردم خویش هویتی آفریده­اند و قدرتی اقتصادی یافته­اند و اینها همه نشانه­ی کارآمد بودنِ تاریخ گذشته مدار – یعنی نسخه­های عمیقا جعلیی عربی و ترکی­اش است، در بسیج عمومی مردم.
با این وجود، نظام اجتماعی بابت این بسیج در سطح نهادهای سیاسی، بهایی را در سایر سطوح سلسله مراتبی­اش پرداخت می­کند. "من"هایی که در سطحی روانشناختی حضور دارند و قرار است با این تاریخ­ها هویت یابند، در عمل با سیراب شدن از این آب شور، از حضور در مرکز باز می­مانند. خاطره­ی جعلیِ بودنِ ماضی در مرکز مانعِ کنشِ فعال برای حضور داشتنِ حال در مرکز است. این امر حتی در مورد مردمی مانند ایرانیان و هندیان که زمانی در مرکز بوده­اند هم مصداق دارد. یعنی جعلی یا راستین بودنِ باور به بودن در مرکز، تاثیر چندانی در این مهار کنندگی ندارد. مشکل در قطع رابطه با اکنون نهفته است، و چیزواره شدنِ تاریخ و تاثیرکردارها و رخدادهای بزرگ.
"من" اگر با تاریخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اکنون محروم خواهد شد. این من نیز همراه روایتی که هویتش را تعیین می­کند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره­ای معمولا جعلی شناور خواهد ماند. یادآوری کردارهای بزرگ و نه آفرینش آنها، و خاطره­پردازی در مورد رخدادهای تاریخی، و نه برخورداری از آن، مایه­ی دلخوشی این "من" خواهد بود. به این دلیل است که من، با این عارضه از اکنون کنده می­شد، و به این ترتیب بختِ حضور در هستی را از دست می­دهد. در مرکز بودن، همان در هستی حضور داشتنِ بی قید و شرط و نیرومندانه و تمام و کمال است، که "من" با وسوسه­ی این روایتِ شیرین، از آن چشم می­پوشد.
این "من" ناگزیر خواهد بود به نشانگان و علایم بسنده کند و هویت خویش را در اکنون، با چیزهای و نمادها نمایش دهد. این من، موزه­دار خواهد شد، چرا که راه دیگری برای برخورداری از گذشته­ را ندارد. چرا که این گذشته با افسونِ تاریخِ لانه کرده در آن، از دسترس وی خارج شده است. به این ترتیب، سنگین­ترین تاوانی که تاریخ گذشته مدار به جوامع تحمیل می­کند، از میان رفتنِ "منِ تاریخ­ساز" است.
بازتاب دیگری از این عارضه، اما، در سطحی فراتر از نهادهای اجتماعی نیز قابل ردگیری است. تاریخ گذشته مدار به دلیل خصلت ایدئولوژیک خود، تنگ نظر و محدود کننده و هراسان از عناصر متکثر است. این تاریخ ناگزیر است تا برای هدایت و به جریان انداختنِ کردارهای خاصی در توده­ی مردم، رده­ای خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط کند و بقیه را انکار نماید. از این روست که ترکانِ مقیم ترکیه، ناگزیر شده­اند از میراث فرهنگی و تاریخی بزرگی چشم­پوشی کنند. چرا که بخش مهمی از این میراث ایشان را با کردها، رومیان، ایتالیایی­ها، یونانیان، ایرانیان، و مغولان در ارتباط قرار می­دهد. خصلت ایدئولوژیکِ تاریخ در این قلمرو ایجاب می­کند که تمام این پیوندها که به راستی وجود داشته­اند، بریده شوند و از اکنون رانده شوند، تا جا برای مفهومی نوظهور و ساختگی مانند هویت ترکی باز شود که بر رواج گویش خاصی از زبان اویغوری در بخشهایی خاص از این کشور استوار است. این بدان معناست که ترکان در سطح فرهنگی نیز از بخش مهمی از میراث تاریخی خویش محروم شده­اند. میراثی که ایشان را با ادبیات فارسی، سیاست یونانی، و دینِ رومی در ارتباط قرار می­دهد.
به این شکل، تاریخ گذشته مدار گذشته از سطح روانی، در سطح فرهنگی نیز ناتوانی و کمخونی به بار می­آورد. این در واقع منشی است سرکوبگر در سطح فرهنگی، که با هدفِ سازماندهی سیاسی جوامع، منشهای دیگر را و کردارهای بزرگ "من" را سرکوب کرده، و بنابراین تاوانِ بسیج توده­ها را با مسخ شدنِ "من" و انحطاط فرهنگ پرداخت می­کند.
▪ شاید چنین بنماید که لحن این نوشتار تاریخ­ستیزانه، یا ناامیدانه است. اما اشتباهی بزرگتر از این برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ ناامیدی این متن را نوشتم و نه برای پشت کردن به تاریخ، که پیشنهادی را در برابر وضعیتِ بیمارگونه­ی تاریخ در آستین دارم. منشها و روایتها و عناصر فرهنگی، نظامهایی تکاملی هستند، و تمام نظامهای تکاملی تنها در رقابت با هماوردانی نیرومندتر است که از میدان به در می­روند. پیشنهاد من برای رهایی از چنگ تاریخ گذشته­مدار، آن است که شکلی از تاریخِ اکنون بنیاد شود.
تاریخ را می­توان در اکنون نوشت، اگر این قواعد رعایت شود:
نخست آن که در بازخوانی و بازشناسی آنچه که در گذشته رخ داده، همواره باید به رویکرد ایدئولوژیکِ تاریخ­های گذشته­گرا، و کارکرد سیاسی­شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. باید پرسید که چرا مورخ به این جنبه­ی خاص از رویدادها پرداخته، و نه جنبه­ای دیگر، و چرا چیزهایی را نقل کرده و چیزهایی دیگر را از قلم انداخته است. باید در داوریهای او شک کرد، و باید کوشید تا ماجرا از دیدِ "آدم بد"های داستان بازسازی شوند. باید به حال و هوای حاکم بر جامعه­ای که تاریخ در آن نوشته شده نظر داشت، و باید کارکردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. باید پرسید که این متن در روزگارِ رواجش، چه مردمی را برای چه قصدی بسیج می­کرده، و چه نوع بسیج اجتماعی را ممکن می­ساخته است؟ باید شناخت که چه نیروهایی نوشته شدن این متن و رواجش را پشتیبانی کردند، و رقیبانشان چه کسانی بودند و چه متنهایی از آنها به یادگار مانده است؟ در این معنا، باید تاریخ­ها را که ارزشمندترین ردپاهای بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عین حال، واسازی­شان کرد، محک­شان زد، و به بوته­ی نقدشان سپرد.
دوم آن که باید به خودِ رخدادهای تاریخی، و خودِ کردارهای تاریخ­ساز نگاه کرد، و نه قصه­های سرگرم کننده و ماجراهای هیجان­انگیزی که در اطراف آن بربافته شده است. باید به این که در چه شرایطی، چه رخدادی به واقع ظهور کرده است نگریست، و به این که چه کسی در چه شرایطی چه کرده است. این که بازتاب و تاثیر این رخداد چه بوده است را باید در طول زمان ردیابی کرد، و شاخه­های فراوانِ نفوذ آن را دنبال کرد و انعکاسهای واگرا و پراکنده­اش را جستجو کرد. به این ترتیب، باید استخوان را از گوشته­اش جدا کرد، و آن را همچون کالبدشناسی بی­طرف، وارسی کرد.
آنگاه، باید به تاثیرهای بازمانده از آن رخدادها و آن کردارها در زمانه­ی اکنون پرداخت. باید دید که چگونه این کردارها و آن رخدادها اکنونِ ما را شکل داده­اند، و وضعیتِ امروزین ما برای هستی داشتن را تعیین کرده­اند. باید این بازتابِ گذشته در اکنون را مانند محوری بنیادین مورد توجه قرار داد، و با تکیه به آن آرایش نیروها و رویارویی روایتها و تفسیرها در موردش را بازشناسی کرد. باید با فهمِ وامی که اکنون از گذشته دارد، آن را در اکنون به شکلی راستین و نه ساختگی احداث کرد. هرچند این تاثیر ناچیز یا ناخوشایند باشد، باید غنیمتش شمرد، چرا که این تنها شکلِ برخورداری است که ما از تاریخ توانیم داشت.
سپس، باید داوری کرد. باید تقارن را شکست، و همچون کنشگری خودمختار و مجهز به اراده، تفسیرِ خویشتن از تاریخ را بسته به موقعیتِ "من" در اکنون باز آفرید. باید در میان تاثیرهایی که از گذشته به امروز رسیده است، دست به انتخاب زد، و صریحا، با پرهیز از کژدیسه نمودنِ حقیقت، تاثیرها را گوشزد کرد و داوری خویش را بر کرسی نشاند. باید بر اساس آنچه که "من" در اکنون می­خواهد، و در تار و پود تاثیرهایی که از گذشته تا به امروز تداوم یافته است، دست به کنش زد. باید هویت را برگزید و بازتعریف کرد و آن چنان هستی داشت. در این حالت، "من" دست کم در سطحی فردی و به عنوان نظامی روانشناختی در مرکزِ هستی نشسته است. و این پیش شرطِ تمام اشکالِ دیگرِ حضور در مرکز هستی است.
کتابنامه
ابن اثیر، عزالدین علی، تاریخ کامل، ترجمه­ی ابوالقاسم حالت، علمی، ۱۳۵۲.
پاتس، دنیل، تی. باستانشناسی ایلام، ترجمه­ی زهرا باستی، سمت، ۱۳۸۵.
کتاب مقدس، (عهد عتیق و عهد جدید)، انجمن پخش کتب مقدسه، ۱۳۵۵.
گرنی، اولیور، هیتی­ها، ترجمه­ی ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۱.
De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Sciences Religieuses, ۷۳, pp: ۳۲۵-۳۵۴, ۱۹۸۵.
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,۱۹۸۹.
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, ۱۹۳۶.
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#۰۳۹;s Publishing Company, ۱۹۸۵.
منبع : انسان شناسی و فرهنگ